🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۶۸
انور داخل هال نبود, چند دقیقه ای که گذشت صدای در هال که روبه حیاط بزرگ و آزمایشگاه مجهزش باز میشد آمد و سرتاس انور پدیدار شد.
من:سلام استاد...
انور:کجایی هانیه الکمال, چرا گوشیت خاموشه و با لحنی که احساس کردم حاکی از متلک است ادامه داد:نمی گی این پدر پیرت برای تو و اون نوه های عزیزش ,دلتنگ میشه و درحینی که خنده جنون آمیزی میکرد اشاره به در حیاط کرد وگفت ,بیا بریم آزمایشگاه, کار اصلی ما اونجاست....
از لحن کلامش متوجه شدم از چیزی عصبانی ست و خطر بیخ گوشم است ,با خودم فکر میکردم این چی چی می گفت نوه هایم؟؟؟
,اما با طمانینه پشت سرش حرکت کردم وگفتم:یه کم خسته بودم,گوشی را خاموش کرده بودم وخواب بودم.
انور:پس اون شوهر دلقکت کجا بود؟؟
ازاین طرز,حرف زدن انور جا خوردم واصلا تحمل نداشتم کسی به علی من ,توهین کند, همینطور که وارد آزمایشگاه میشدم ,گفتم:وای استاد شوهرمن ماهه, راجب علی اینجور نگین....
وای, من چی گفتم؟!! خدای من اشتباه کردم.... هارون نه علی ....
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۶۹
انور سریع برگشت طرفم, انگار منتظر همچین آتویی از طرف من بود... پس درسته... اسمش علی هست در جلد هارون....
با تحکم اشاره کرد تا روی صندلی بنشینم و خودشم روی صندلی روبروم نشست وگفت:ببین هانیه الکمال قلابی که نمیدونم اسمت چی چی هست, اگه ما یهودیها دست تو جادوگری و ارتباط با اجنه داریم, گویا شما که فکر میکنم مسلمان باشید جادوی قویتری دارید, طوری من, اسحاق انور این مغز متفکر اسراییل را همون لحظه اول دیدار جادو کردید که اون لحظه هیچ خواسته ای نداشتم جز اینکه تو در کنارم باشی....
با هر حرف انور پشتم یخ میکرد ,پس هوییت ما لو رفته بود, خدای من, علی..... نکنه علی را گرفتند..... همین جور که تو افکار خودم غوطه ور بودم , ناگهان با صدای فریاد انور به خود آمدم:ای دخترک بی شرم من تورا مثل دختر خودم می دانستم, میخواستم تمام دنیا رابه پات بریزم, یادته چندماه پیش یه ماده بهت تزریق کردم وگفتم بسیار مفیده برای بدنت؟
یاد اون روز افتادم,درست می گفت دوماه پیش بود...آروم سرم راتکان دادم.
انور ادامه داد: آرزوها برات داشتم, چون می دانستم درسن باروری هستی, دارویی بهت تزریق کردم که در زایمان اول صاحب حداقل شش بچه بشی, بله یک شش قلوی ناز و ملوس, من با دیدن نوه های رنگ و وارنگ خوشحال میشدم وتو هم با زیاد کردن جمعیت اسراییل ,خدمتی ارزنده میکردی به این قوم برگزیده که یکی از, اهداف بزرگش, افزایش جمعیت با رشد بالا برای خودش و کاهش جمعیت برای مسلمانان بود....
اما تو اونی نبودی که من فکر میکردم....
من اشتباه میکردم,اما حالا وقت برای جبران اشتباهم هست...
می دانستم که از استرس رنگم مثل گچ سفید شده...
انور فریاد زد:نترس دخترک مسلمان... نمیکشمت, میخوام موش آزمایشگاهی خودم بشی و زجر کشت کنم....و دوباره خنده ای از, سر جنون سرداد...
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۷۰
انور همینطور که به طرف قفسه های آزمایشگاه می رفت گفت:وقتی صبح بهم خبر دادند که بیمارستان صحرایی مورد حمله افراد ناشناسی, قرارگرفته و تمام بچه ها, یعنی گنجینه ی اسراییل را غارت کردند, اصلا فکر نمی کردم که کار تو باشه ,تا وقتی ساعت تو را, همون که توی بی شرف داخلش ردیاب کار گذاشته بودی را با چشم خودم ندیدم باورم نشد که کار کارِ دختر من است ومن مار در استین پرورش دادم.
با این حرف انور مطمئن شدم که بچه ها به سلامت نجات پیدا کردند, لبخندی روی لبم نشست که با بطری آزمایشگاهی که انور به سمتم پرتاب کرد و به سرم برخورد کرد, متوجه انور شدم.
انور:آره بخند دخترک جاسوس, بخند که نوبت خنده من هم میرسه, و دوباره فریاد زد:من الاغ همون دفعه که تو اورشلیم اون پسرک عماد را از دستم در آوردن و اسیرم کردند و تو شدی زورو و نجاتم دادی باید بهت شک میکردم....
وای که من,اسحاق انور با شصت سال سن از دخترکی عراقی رو دستم خوردم....
اما این راز را هیچ جا بر ملا نمیکنم و خودم میدانم و تو, شیشه ی بسیار کوچکی را از یخچال آزمایشگاه در آورد و گفت:
این را میبینی, یک ویروس جهش یافته است که به شدت مسری هست, قراره رو تو امتحانش کنم تا ببینم عوارض مخربش تا کجاها هست.....
و خنده ی وحشتناکی کرد و ادامه داد نترس موش کوچولوی من,الان باهات کار دارم, این ویروس را یک وقت دیگه روت امتحان میکنم...
کل تنم خیس از عرق شده بود,و زیر لبم زمزمه می کردم (یا صاحب الزمان,ادرکنی و لاتهلکنی)
انور از داخل یخچال آزمایشگاه دو تا حباب تزریقی بیرون آورد. اولی را بالا گرفت
وگفت:این را می بینی ,تزریق یک بار از این ماده باعث عقیم شدن کامل فرد میشه
و حباب دومی را بالا آورد و ادامه داد و اما اگر با این ماده مخلوط بشه,باعث مرگ جنین نه ماهه هم میشه,جنین چند روزه را طی چندثانیه نابود می کند.
خدای من این جانی میخواست اول حساب بچه, یا بچه های من را برسد وبعد....
باید کاری کنم, اما اگر کوچکترین حرکتی کنم , انور را هوشیار میکنم و مطمئنا با اسلحه ی کمریش کارم را تمام میکند, پس نمیتوانم اسلحه ام را از جورابم در بیارم اما طبق شناختی که از انور داشتم ,اگر روی اعصابش راه میرفتم, تمرکزش را از بین می بردم و اینجوری فلجش میکردم و نمی توانست هیچ کاری انجام دهد و حداقل برای خودم وقت می خریدم...
شاید صدام را از میکروفن گردنبند می شنیدند شاید علی بیاد....
با به یاد آوردن علی اشک از چشمام سرازیر شد, انور تا گریه ام را دید, در حالی که ماده ی حباب اولی را داخل سرنگ می کشید گفت:
چیه مارمولک ترسیدی؟ گریه می کنی؟؟
من با جسارتی در صدام گفتم:ترس؟؟!!
اونم از ابلیس شکم گنده ای مثل تو؟؟
هی چی فکر کردی؟؟
من شیعه ی مولا علی(ع) هستم همون که در خیبر , قلعه ی یهودیها و صد البته اجداد تو را با دستان نیرومندش از جا کند و تو که هستی؟ تویی که سر و سردار و مرادت شیطان است ,شما یک مشت غارتگر و ظالمید که حتی سرزمینتان غصبی است؛
تو و امثال تو برای سلامتیتان ,احکام دین من را رعایت می کنید یعنی حتی از خود دین درست و حسابی ندارید
شما یک قوم برگزیده خدا نیستید, شما یک مشت انگل هستید که در کثافات خودتان می لولید, قوم برگزیده من هستم, شوهرم علی است ,قوم برگزیده شیعیان مولاعلی(ع) هستند که به زودی زود حجت زنده ی خدا, امام دوازدهم ما همان که شما سعی به دستگیریش دارید, می آید و ریشه ی شما را از جا خواهد کند و میشود آنچه که باید بشود و براستی زمین از آن صالحان است....
به خدا قسم به صدق حرفها و درستی کلام من اطمینان دارید اما چاره ای جز جنگ ندارید آخر, شما حزب شیطانید و ما حزب الله....
درست حدس زدم, انور با شنیدن رجز خوانی من ,خشکش زده بود, حباب دوم دست نخورده بود و سرنگ حاوی مواد حباب اول در دستان لرزان انور بود.
ناگهان انور مثل گراز وحشی به سمتم حمله ور شد....
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
01_Mekyalol-Makarem_(Radiorovat.com)(2).mp3
25.23M
.
🔊مستند مکیال
#قسمت_۱
#سخنرانی_۳۲
#مستندمکیال
┄┅═✧✼🌸✼✧═┅┄
✅کپی با #نام_کانال و ذکر #صلوات به نیت ظهور
✍ در کانال #نماز_امام_زمان و #نماز_قضا ما را همراهی کنید👇🏼👇🏼
🆔 @namaz_emam_zaman
┄┅═✧✼🌸✼✧═┅┄