🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۵۷
انور اشاره کرد به من وگفت:اون نمک پاش رابیار.
نمک پاش را آوردم ,کمی ریختم کف دستم تا قبل از غذا بخورم و در همین حین سوال کردم:استاد چرا این نمکها اینقدر دانه درشتند؟ مگر شما فن تولید نمک یددار را ندارید ,نمکی که باعث جلوگیری از خیلی بیماریها مثل نرمی استخوان و کمبود ید و...میشه؟
انور که انگار لذت بخش ترین جوک دنیا رابراش تعریف کرده ام ,خندید وگفت:ما فن تولید نمک یددار رانداریم؟؟ما خودمان یکی از تولیدکنندگان بزرگ نمک یددار هستیم اما چیزی که بقیه نمی دانند ,الان براتون میگم, میدونید این نمک دانه درشتی که می بینید نمک دریا هست بدون هیچ افزودنی, این نمک غذای اصلی کلیه است از خیلی بیماریها جلوگیری میکند واصلا آنطور که ما جا انداختیم باعث فشارخون بالا نمی شودبه شرطی که نمک دریا باشد ,اما اون نمک یدداری که در کشورهای درحال توسعه واسلامی مصرف میشود باترکیب نمک با عنصرید یک سم سفید و شوری تولید میکنیم که بیماریهای کلیوی ,فشارخون بالا, انواع سرطان سینه در زنان و پروستات درمردان وخیلی از,بیماریهای دیگه محصول استفاده از همین نمک ید دار هستند ,ما تولیدکننده عمده نمک ید داریم که مصرف این نمک را درکشور خودمان ممنوع کردیم خخخخخ
علی نگاهی به انور انداخت وگفت:عجب ناکس هایی هستیم هااا, دیگه چه جنایتی کردید, بفرماییدتا لااقل ما از آنها خبر داشته وبه طرفشان نرویم.
انور درحالی که سر دیگ رابرمی داشت و از رنگ ولعاب غذا تعریف میکرد که واقعا تعریفی هم بود گفت:همه چیز, هرچیز سالمی که در جوامع اسلامی وجود داشته ما به نوعی تبدیل به مواد مضرشان کردیم,برای مثال همین روغن,به جای روغن پرخاصیت کنجد و روغن گاو وگوسفند وزیتون و پسته کوهی... روغن پالم را درقالب روغنهای گیاهی و آفتاب گردان به خورد ملت میدهیم, آب آشامیدنی گوارا را با کلردار کردنش مضر کردیم واین یعنی حمله ی همه جانبه ی انواع سرطان ها به,این کشورهای بیچاره و ناآگاه....
بااین حرفهای انور ,غذای خوش رنگ ولعابش ,نخورده به جانمان زهر شد,اما نمیدانستم این یک چشمه از جنایات این رژیم منحوس است ودر آینده چیزهای بیشتر و بی رحمانه تری می بینم.
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۵۸
کم کم سال تحصیلی روبه پایان است ومن پزشکی نصف ونیمه شده ام وعلی, شیعه شناسی حاذق
هر دویمان زبان فارسی را یاد گرفته ایم و مشغول یادگیری زبان عبری هستیم.
امروز قرار است دکتر انور پرده ای دیگر از جنایات صهیونیست ها را بردارد والان من در آزمایشگاه بزرگ خانه اش مشغول بررسی تمام زوایای آن هستم,آخه بعداز, یکسال انور مرا مفتخر به ورود به آزمایشگاه اختصاصیش ,کرده است.
و من هم مجهز به ساعت اهدایی خاصم اینجا روبه روی انور ایستادم.
انور:بیا این طرف دختر...بیا ببینم تا به حال تعلیماتم مثمر ثمر بودند و امیدی به پیشرفتت هست؟
نزدیک انور شدم دو ظرف بزرگ و شیار دار جلویش بود ودر هرشیار یک نوع محصول ریخته بود.
درظرف اول, یک,شیار گندم,ذرت,سویابود در ظرف دیگه بازهم همین محصولات ,منتها بارنگ ولعاب بهتر بود.
انور:خوب, حالا که خوب نگاه کردی بگو.نظرت راجب این دو ظرف ومواد داخلش چی هست؟
من:خوب هردو مواد یکی هست منتها این ظرف موادش کوچکتر وریزتر,واین یکی انگار مرغوب تر و درشت ترند.
انور لبخندی زد وگفت:از همون اولش اشتباه کردی, درسته اینها مثل همند وبه نظر میاد یکی مواد خوب واون یکی ضعیف ترباشد اما اینا ظاهرا مثل همند یعنی ما با دستکاری ژنتیکی مواد ,موادی با ظاهر زیبا و شکیل و درشت تر به دنیا عرضه میکنیم که فقط ظاهرشان شبیهه مواداصلی است وخاصیتشان دقیقا مقابل هم قرار دارد و اشاره کردبه ظرفی که گندمها وذرت وسویاهاش ریز بودند وگفت :این محصول بسیار مغذی ومقوی است یعنی همان که در طبیعت ودنیا, خدا آفریده ,اما این دومی همان است که ما یعنی, یهود آفریده اند, ژنتیکشان را دست کاری کردیم ,با کشت این مواد دستکاری شده یا همان تراریخته,حتی ژنتیک خاک هم تغییر میکند وحتی ژنتیک انسانهای مصرف کننده هم تغییر میکند وکم کم با مصرف این مواد سلامت فرد به خطر میافتد هیچ , سلامت نسل بعدی هم به خطر میافتد ,البته اگر نسل بعدیی وجود داشته باشد وبعد ازاین حرف خنده ی شیطانی سرداد.
تمام وجودم از انور ودولت وکشورش متنفر شده بود ,آخه اینها انسان نبودند, اینها حیواناتی در قالب انسان بودند واعضای حزب شیطان که وظیفه اش ازبین بردن حزب خدا بود.....
باید اطلاعات بیشتری از انور در می آوردم تا در مقابل جهان رسوایشان کنم ومردم را ازخطر این دیوسیرتان مطلع نمایم, اما نمیدانستم دیری نمی پیماید مثل پروانه ای در چنگ عنکبوت در چنگالشان اسیر میشوم و اما اطمینان دارم که این خانه بنیانش سست است چون این حرف خداست که سست ترین خانه ها ,خانه ی عنکبوت است.
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۵۸
وای خدای من امروز خیلی خوشحالم,علی هم ازخوشحالی روی پاش بند نیست وداره چمدان هامون را می بنده تا از این لانه ی عنکبوت و خانه ی شیطان,برویم آخه دیگه با وضعیت من ,صلاح نیست اینجا بمونیم ,با آزمایشی که امروز دادم, مطمئن شدم که باردارم واز طرفی بیم لو رفتنمان هم هست ,آخه علی, تواین چندتا استنداپ آخریش مسلسل تمسخرش را رگباری روی خود اسراییل و سربازای ترسوش که از زدن یک آمپول هم واهمه دارند,گرفته , استندآپ آخریش حاج قاسم را مثل شیری شرزه نشان داد و سربازهای اسراییلی را مثل انگل هایی که تو کثافات پناه میگیرند و پنهان میشوند,درسته باعث خنده خیلی از این نخود مغزان اسراییلی شد اما یک اخطار از جانب دولت اسراییل گرفته واین یعنی زنگ خطر.....
درهمین هنگام که به فکر رفتن و..بودم ,گوشیم زنگ خورد, اووف دوباره انور هست, دیگه از دیدن اسمش رو صفحه ی گوشیم هم حالم بهم میخوره, ولی انور انگاری واقعا خیلی به من اعتماد کرده, جلوی من پرده از تمام اسرارش برمیداره, درسته اول من را به چشم مادرش میدید اما الان من جای بنیامین کج و کوله اش را براش گرفتم و همیشه دخترم , صدایم می کنه.
اوووف دست بردار نیست .
علی:وصلش کن ببین این پیرمرد جانی چی چی میگه, اینم برای آخرین بار...
دکمه اتصال را زدم و گوشی را گذاشتم روی بلندگو:سلام استاد..
انور:سلام دخترم, کجایی؟ببین یک کار فوری دارم, باید باهم یک سر تا اورشلیم بریم, کارای مهمی هست که باید باهم انجامش بدیم ,البته الان فقط میریم وضعیت را بررسی کنیم و هفته ی دیگه کار اصلی راانجام می دیم, قولت میدم بعداز انجام این کار کلی پول به جیبت میره و تا آخر عمر هرچی بخوری بازم تمام نمیشه ودر اینجا دوباره خنده ای شیطانی کرد.
روکردم به علی وبا اشاره گفتم:چکار کنم؟علی اشاره کرد قبول کن...برای آخرین بار.....
نمیدونم به خاطر وضعیتم بود یا واقعا خطری تهدیدم میکرد که احساس خوبی نداشتم ,اما من عهد کرده بودم باخدای خودم و حجت زنده اش, باید تا جایی راه داره خدمت کنم.
انور:تا یک ساعت دیگه با شوهرت بیا جلوی دانشگاه ,از اونجا با ماشین من میریم .
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۵۹
علی:هانیه, اختیار باخودت مابار سفرمان
را بستیم ,ما میتوانیم تا یک ساعت دیگه با کمک مبارزین فلسطینی ,تل آویو را ترک کنیم ومی توانی بروی و ببینی,این ابلیس چه در آستین دارد و اما بدان همه جانبه پوششت میدهیم.....
اما اگر نظر من را بخواهی, نمیخواهم کوچکترین آسیبی به تو و فرزندمان برسد.
از تصور موجود کوچکی در وجودم ,احساسی بس خوش و لطیف به من دست داد اما یک نیرویی به من می گفت برو...برو که تو کاری بزرگ انجام خواهی داد, پس گفتم:نه علی...میروم, توکل به خدا میروم, فعلا که اتفاقی نیافتاده و هنوز انور به من اعتماد دارد ,احتمالا موضوع مهمی است, احساسم به من می گه باید برم.
علی:پس توکل بر خدا ,پاشو, یاعلی....
جلوی دانشگاه سوار ماشین انور شدم و علی سریع با ماشینمان دور شد
چون انور اشاره کرد, من پشت رول نشستم و درکمال تعجب دیدم اینبار یک ماشین از نیروهای امنیتی ما را اسکورت میکنن...
برای اینکه علی را متوجه موضوع کنم, به انور گفتم:عه استاد این نیروها چرا می آیند مگه می خوایم چکار کنیم.
می دانستم که صدا را از طریق میکروفن میشنوند.
انور:آره ,برای محافظت از ما, اخه من خاطره ی خوشی از اورشلیم ندارم و کاری که باید انجام دهیم ,طول میکشد پس یه ماشین نیروهای امنیتی لازم است.
یعنی چیکار میخواهند بکنند؟؟
می دانستم هرچه که بپرسم, انور جوابی نمی دهد ,باید منتظر باشم...
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۶۰
بالاخره به اورشلیم رسیدیم, وقتی که از کنار مسجدالاقصی رد می شدیم ,انور اشاره به قدس کرد و گفت:میدانی که اینجا قبله اول مسلمانان هست وبرای همین مسلمان های اورشلیم وتمام دنیا مدعی هستند این مکان متعلق به مسلمانان است, اما برای ما یهودیها ارزش بسیار زیادی دارد, چون معبد سلیمان نبی هم اینجا بوده, اهمییتش برای ما به خاطر این است که جادوی سیاه, بزرگترین ابزار جادوگری که ما میتوانیم با آن تمام دنیا را مسخر خودمان کنیم ,درجایی ,توسط سلیمان در این مکان پنهان شده است وما تونل های بسیار زیادی در زیر قدس زدیم ,به دو منظور,اول اینکه آن جادوی سیاه را بدست آوریم و دوم آنکه بعداز بدست آوردن جادوی سیاه با یک انفجار قدس را به هوا ببریم خخخخ وبا این حرف دوباره خنده شیطانی کرد و به راهی اشاره کرد که به بیرون از شهر می رفت.
یعنی مقصدش کجاست؟؟ داخل بیابان چه می خواهند؟
مسافتی از شهر دور شده بودیم که چراغ هایی به ما چشمک می زدندونشان میدادند در دل بیابان خبرهایی است.
بالاخره به مقصد رسیدیم, از ماشین پیاده شدیم و وارد به اصطلاح ساختمان شدیم ,خدای من اینجا شبیهه یک بیمارستان صحرایی با امکاناتی مجهز بود,آخه چرا؟؟در دل بیابان؟ مخفیانه؟مگر چه جنایتی میکنند ؟!
به اولین اتاق و دومین و سومین و....سر زدیم, تعجبم بیشتر شد.
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۶۱
داخل هراتاق نزدیک بیست بچه بود ,از چهره هایشان میشد تشخیص دادکه یک ملیت ندارند,اما اینهمه بچه اینجا چکار می کنند؟؟
انور با اینها چه کارمی تواند داشته باشد که دولت اسراییل هم حمایتش می کند؟
نکند مثل داعشیها این ها را میخواهند طبق آداب ورسوم خودشان بار بیاورند تا برای یهود صهیونیست سربازی نمایند..... نه نه اینطور نمی تواند باشد ,آخه چرا داخل بیمارستان نگهشان می دارند؟؟
بالاخره به اتاق آخری رسیدیم, انور و چند پزشک دیگر در آن اتاق که بیست نفر کودک بستری بودند وارد شدند و دراین اتاق توقفشان بیشتر شد,انور اشاره به من کرد و باهم نزدیک تخت پسربچه ای پنج ,شش ساله شدیم که اگر عمادم ,الان اینجا بود بعداز گذشت دوسال دوری از او ,همسن همین پسر بچه بود.
انور زد به پشت پسرک ورو به من گفت:نگاه کن چه پهلوانی ست, این بچه ها از جای جای این کره خاکی را گرد هم آوردیم از افغانستان, یمن, عراق, فلسطین و... حالا قرار است خدمت ارزنده ای برای قوم برگزیده ی روی زمین یعنی یهود صهیون انجام دهند و برای ما حکم گنجینه ای پر از طلا را دارند وزد زیر خنده و رو به پرستار کنارمان گفت:به خورد و خوراکشان برسید و داروهایی را که برایشان تجویز کردم سر ساعت بدهیدشان باید بدنشان برای هفته ی آینده آمادگی کامل داشته باشد و در سلامت کامل باشد.
خدای من این بچه ها مگر چه مرضی دارند که همه باید همزمان عمل شوند, دوباره گیج ومنگ بودم,نمی دانستم ,هدف انور و این پرستارها چیست ,اما دیری نپایید که به هدف شوم این ابلیسان پی بردم و..
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۶۲
انور حکم کرد که تمام پرستاران در یک اتاق عمل بزرگ جمع شدند و دختر بچه ای کوچک هم آوردند.
اسحاق انور لباسش را عوض کرد و لباس اتاق عمل را پوشید وبه من اشاره کرد تا دم دستش باشم و به پرستاران گفت تا خوب اعمال و حرکاتش را زیر نظر داشته باشند....
دقیقا مثل کلاس تشریح داخل دانشگاه, که استادمان جسد یک مرده نگون بخت را برایمان تشریح میکرد,همچین حالتی بود, دختربچه ی زیبا و معصوم را که تا آخرین لحظه بانگاه ترسانش همه مان را زیرنظر داشت. روی تخت خواباندند و بی هوشش کردند...
خدای من.... نهههه...... حالا علت تمام کارهایشان را فهمیدم....
وای من.... آخر پست و رذل بودن تا کجا؟؟ پول دوستی و شیطان پرستی تا چه حد؟؟ خدااااا این کودکان بیگناه به چه گناهی باید قطعه قطعه شوند وهر عضو آنها با قیمتی گزاف به هرجای دنیا برود..... آری اینان درصدد قاچاق اعضا... آن هم ازاین اطفال بیگناه بودند....
در دلم گفتم:خدایا چگونه اینهمه جنایت را میبینی و اینجا را درچشم بهم زدنی کن فیکون نمیکنی؟!....
خداااا این ظلم تاکجا باید پیش برود تا حجتت را برسانی؟؟
وباخود زمزمه کردم, عجب صبری خدا دارد!!!
انور برای اینکه طریقه ی درست و سالم درآوردن اعضای بدن این کودکان بیچاره را یاد این پرستاران آدم خوار بدهد کلاس گذاشته بود و دخترک زیبای اسیر هم قربانی این کلاس بود و اعضایش هم پولی بود که اسراییل می بلعید.
البته طبق گفته ی انور این یک تمرین بود وکار اصلی را هفته ی آینده انجام می دادند.
دخترک که بیهوش شد و دست انور به چاقو رفت و شکم این کودک بیگناه را درید ,چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم....
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۶۳
چشمانم را که باز کردم خودم را روی تخت همان بیمارستان کذایی دیدم با سرمی که به دستم وصل بود.
تخت های اطرافم ,همان کودکان نگون بخت بودند که قرار بود اسراییل با قطعه قطعه کردنشان ,تجارت کند وکار خودش را سکه نمایند.
از آن پرستاران آدم خوار و انور خون آشام خبری نبود و بچه ها بانگاهی معصوم به من چشم دوخته بودند,که دخترکی زیبا با موهای بلند وچشمانی عسلی ,از تختش پایین آمد وکنار تخت من ایستاد وبا دستان کوچکش ,دست سردم را گرفت, لبخندی زد وبا لهجه ی شیرین عربی که به نظر می رسید از عربهای یمن باشد گفت:خاله حالت خوبه؟ چقد تو خوشگلی درست مثل مامان من ...
حرفش به اینجا که رسید بغض گلویش را قورت داد و ادامه داد:حیف که تو بمباران کشته شد ,خاله آب میخوای برات بیارم؟
تو حال خودم نبودم, کل صورتم مملو از اشک شده بود, یعنی این کودکان به چه گناهی بی خانمان شدند؟؟ به چه گناهی خانواده شان از هم پاشیده؟ به چه گناهی باید قربانی , قوم دیو سیرت و شیطان پرست یهود بشوند؟
آخر خدااااا ظلم تاکی؟ ظلم تا چه حد؟؟خداااا چه باید بشود که نشده ؟؟ چه باید بکنند تا کاسه ی صبرت لبریز شود و اینجا را کن فیکون کنی؟؟؟
به خودم که آمدم ,دستان دخترک هنوز در دستم بود, دستش را به لبم نزدیک کردم وگفتم: نه نمیخوام عزیزم ,خودت چقد خوشگلی مثل فرشته ها میمونی, اسمت چیه عزیزدلم؟؟
دخترک خنده ی ملیحی کرد که دلم را لرزاند و گفت:اسمم زهراست, خاله....
روی تخت نشستم و چسپاندمش به خودم موهای لطیفش را ناز و نوازش کردم وبا خودم زمزمه کردم:قربان نامت شوم که تو هم از شیعیان مظلوم زهرایی..... به مادرم زهرا س قسم به نام همان بانویی که مادر تمام شیعیان جهان است, سوگند میخورم که تا توان دارم نگذارم مویی از سر هیچ کدامتان کم شود.
درهمین حین اسحاق انور با آن خیک گنده اش داخل شد, لباس های عمل را از تنش در آورده بود و لباس های خودش را پوشیده بود.
نزدیک من شد, قلبم به تلاطم بود نمیدانستم این حالت مال تنفر شدیدم از انور و تمام یهودیان است یا از ترس و اضطراب....نه من نمی ترسم ,من هرگز, ازاین دیوسیرتان آدم نما نمی ترسم, من از اینان متنفرم.
زهرا کوچولو به محض دیدن انور به سمت تختش رفت ,انور رو به من کرد وگفت:....
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۶۴
انور:چطوری دخترم؟؟ چرا بهم نگفتی که بارداری؟
اول که بیهوش شدی ,فکر کردم از خون ترسیدی اما بعدش نبضت را گرفتم ,فهمیدم چه خبره.... مبارکه.... خودم برای نوه ی نازنینم اسم انتخاب می کنم....
اگه می فهمیدم , هرگز تورا با خودم اینجا نمی آوردم,آخه برای روحیه ی یک زن باردار, دیدن و شنیدن این چیزا خوب نیست.
اگر بهتری پاشو بریم, نوه ی من باید پهلوانی بشود....و خنده ای کرد وانگار توعالم خودش نبود وادامه داد:بنیامین.... اره اسمش را میذارم بنیامین...
وای بلا به دور ای پیرمرد شکم گنده ی یهودی من را که برای خودش مصادره کرد هیچ, گویا بچه ام را از همین الان مال خودش میداند,حیف که کارم گیر است باید تقیه کنم , وگرنه بایکی از همین ابزارهای عمل ,شکم گنده اش را از هم پاره میکردم واین کمترین مجازات برای شیطانی خون خوار است.
با احتیاط از تخت بلند شدم, سرم دستم را کشیدم وگفتم:ممنون استاد, خوبم, چون خودم تازه متوجه شرایطم شده بودم ,
نشد بهتون بگم, انور که انگار چیزی یادش اومده بود گفت:تا من یه چیزایی را برای پرستاران میگم, آروم آروم برو طرف ماشین, پشت رول هم نمیخواهد بنشینی, خودم می شینم.
بارفتن انور و دوتا پرستاری که باهاش آمده بودند,خیالم راحت شد وساعت مچی ام را که مجهز به ردیاب بود ,از دستم درآوردم وکنارتخت زهرا رفتم ,ساعت راگذاشتم توی دست کوچکش ومشتش رابستم وگفتم:زهرا ,این یه یادگاری ازمن ,پیشت باشه,حواست باشه هیچ کدام از, پرستارها و دکترها و حتی بچه ها این را نبینن,یه جایی قایمش کن که هیچ کس نبینه و آرومتر گفتم:خیلی مهمه زهرا.... اگه دختر خوبی باشی واین ساعت راخوب نگهداری, قولت میدم از اینجا نجاتت بدم.
زهرا بالبخند زیبایی سرش راتکان داد وگفت باشه خاله ,الان می زارمش زیر تشک تختم وهر وقت خواستم جایی برم باخودم می برمش ,یه عروسک رانشانم داد گفت:مال منه, میزارم تولباس عروسک....
از زیرکی زهرا قند تودلم آب شد...حیف این بچه هاااا.... باید نجاتشان بدهم... نزدیک سیصد تا بچه ی بیگناه بود....باید نجاتشان دهیم....
بوسه ای از لپ زهرا گرفتم وبه سمت در حرکت کردم وبا بقیه ی بچه ها, هم خداحافظی کردم...
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۶۵
حالم خیلی بد بود, نمیدانم به خاطر وضعیت خاصم بود یا این که حرفهایی که شنیده و صحنه هایی که دیده بودم, علت این بدحالیم بود.
به خانه که رسیدم ,خودم را انداختم روی مبل و زار زدم, علی دست پاچه ,لیوان شربت عسل برام درست کرد تا بخورم ,اما میل به هیچی نداشتم.
علی:سلما چرا اینقد ناراحتی؟ ؟ببین بچه ها ی مبارز فلسطینی برای شنیدن صداتون از میکروفن تا داخل اورشلیم دنبالتون بودند وصداتون را داشتند و وقتی که متوجه شدند, ماشین اسکورت اسراییلی داخل اورشلیم توقف کرد وماشین شما به کوره راهی خارج شهر رفت ,از ترس اینکه لو نروند ,تعقیبتان نکردند و دیگه صداتون را نداشتند اما سیستم رد یاب کار می کرد والانم داره محل موردنظر رانشان میده,ببینم تو ساعت را اونجا جا گذاشتی؟؟
اصلا اونجا چه خبر بود؟ چرا گریه میکنی, سلما؟؟جون به لبم کردی بانو....جان علی زبان بازکن....
عقده ی دلم ترکید و شروع کردم به گفتن, از بچه های بیگناه, از جنایتی که قرار بود اتفاق بیافتد , از زهرا و صورت زیبا و دل مهربانش گفتم.....
ناگاه علی مثل اسپند روی آتش از جا پرید ,یک دستش را به کمر زد و یه دستش هم روی سرش گذاشت ومشغول قدم زدن شد.
خوب میدونستم وقتی علی,خیلی ناراحته ومی خواد تصمیم بزرگی بگیره ,این حالت میشه.
علی:این کار دیگه عمق پستی و شیطان صفتی هست, اینا دست ابلیس هم از پشت بستند,اهخه چرا؟؟ وروکرد به من وگفت:سلما,یه چیزی بخور و راحت بخواب,من میرم تا بیرون باید کاری انجام بدهم, سعی میکنم ,زود برگردم, در خانه را به روی هیچ کس باز نکن,گوشی موبایلت هم خاموش کن چون نمیخوام درنبود من انور خبیث زنگ بزنه وتو مجبوربشی جواب بدی,باید خودم باشم ببینم چی به چیه....
رو کردم به علی وگفتم:علی ,تو را خدا یه فکری به حال بچه ها کنید...
علی برگشت طرفم یه بوسه به سرم زد وگفت:مطمئن باش سلما...اگه خدا بخواد و شده جان خودم را فداکنم, نمیذارم کوچکترین خراشی به بدن بچه ها بیافته ,توکار بزرگی کردی, کشف این قتلگاه در وسط,بیابان کار خیلی بزرگیه, امیدوارم ما هم بتونیم یه خدمتی انجام بدیم.
علی را از زیر قرآن رد کردم, علی که رفت, گوشیم را خاموش کردم به قرآن پناه بردم تا شاید هرم آتش درونم را با خواندن آیات نورانی قرآن, التیام ببخشم.
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۶۶
چشم که باز کردم ,خودم را سر سجاده دیدم ,انگار وقت نماز صبح بود ,بلند شدم,وضو گرفتم وبه نماز ایستادم.
راز ونیاز با معبود,نبودن علی را ازیادم برد, نذر کردم برای موفقیت علی و دوستانش ختم صلوات بردارم.
همینطور که چادر نمازم را تا میکردم شروع به صلوات فرستادن کردم.
صبح به ظهر رسید وظهر به شب رسید وختم صلوات من هم تمام شد وخبری از علی نشد که نشد,خیلی نگران بودم,چندبار میخواستم گوشی را روشن کنم وبه علی زنگ بزنم, اما هر بار تاکید علی مبنی بر روشن نکردن گوشی جلوی چشمام می آمد ومنصرف میشدم....
خدایا چه کنم؟؟ چقدر زمان دیر میگذرد....
علی کجایی ای تمام وجودم؟ واقعا خانه درنبود علی به قبرستانی متروک میماند,علی وجودش سر زندگی ومهربانی و طراوت بود.
ضعف شدید بر بدنم مستولی شده بود,با خودم گفتم حالا من ناراحتم گناه این بچه درونم چیست؟ بلند شدم تا چیزی برای خوردن بیاورم که ناگاه با صدای زنگ خانه , درجای خودم میخکوب شدم.
این دیگه کیست؟ تو این دوسالی که تل آویو بودیم با احدالناسی حشر و نشر نداشتیم ,نه کسی ما را میشناخت ونه من کسی رامی شناختم, هرکس که پشت در بود انگار دست بردار نبود.
رفتم سمت در هال و در راقفل کردم که از پشت پرده با دیدن صحنه ی روبه رویم بر خودم لرزیدم....
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۶۷
یک مرد که از لباسش مشخص بود از نظامیان اسراییلی,است از دیوار خانه بالا آمد ودر حیاط راباز کرد وچند نفردیگه وارد شدند,ذفوری خودم را به اتاق خواب رساندم و اسلحه ی کمری را که علی بهم داده بود تا برای مواقع اضطراری استفاده کنم زیر لباسم پنهان کردم که صدای در هال بلند شد.
خودم رابه در رساندم, بازش کردم و طوری که انگار از خواب بیدار شدم با تعجب گفتم:ببخشید شما؟؟ مگه در حیاط باز بود؟ شما به چه جراتی وارد خانه ی من شدید؟؟
یکیشان که به نظر میآمد بربقیه ارجحیت دارد جلو آمد وگفت:ببخشید خانم هانیه الکمال؟
من:بله امرتان؟
نظامی:ما قصد جسارت نداشتیم اما دکتر انور امر کردند شما را پیش ایشان ببریم وتاکید کردند اگر در خانه را باز نکردید ,از نبود شما در خانه مطمئن شویم وگرنه ما قصد بدی نداشتیم.
وقتی لحن کلام نظامیه را شنیدم ,کمی خیالم راحت شد ,اما احساس درونم خبر از خطری بزرگ و قریب الوقوع می داد.
پس رو کردم به مرد نظامی وگفتم:شما بیرون بیاستید تا من آماده شوم وبا شما بیایم.
همه شان از خانه بیرون رفتند, به سرعت گوشی را روشن کردم, هر چه زنگ میزدم علی در دسترس نبود ,پس برایش پیغام گذاشتم و توضیح دادم چه شده وکجا رفته ام و برای اطمینان بیشتر هم روی کاغذی یادداشتی نوشتم و گذاشتم روی میز جلوی تلویزیون, تا به محض آمدن ببیند.
ساعتم را به زهرا داده بودم, پس گردنبند را به گردنم بستم و یه چاقوی کوچولو اما تیز , ضامن دار داخل جیب پیراهنم گذاشتم و اسلحه کمری را مسلح و آماده ,داخل جورابم پنهان کردم,چون حسم بهم می گفت خطری تهدیدم میکند و از وضعیت خانه انور هم مطلع بودم, یک ماده ی خمیری مانند نرمی را که علی قبلا عملکردش را برایم شرح داده بود کف دستم پنهان کردم ,که هنگام ورود به خانه به قفل در ورودی خانه انور بزنم تا از بسته شدن کاملش جلوگیری کنم واگر احیانا خطری تهدیدم کرد, از باز بودن در خانه مطمئن باشم.
زیر لب بسم الله گفتم و با خواندن آیت الکرسی , سوار ماشین نظامیان شدم.
جلوی خانه انور پیاده شدم, یکی از نظامیان تا جلوی در بدرقه ام کرد ودر همین حین با انور تلفنی صحبت می کرد و اصرار داشت که بمانند اما مثل اینکه انور مرخصشان کرده بود.
خیلی آرام و معمولی لنگ در را گرفتم ,که انگار میخواهم از نظامیان خداحافظی کنم,و خیلی نرم, کف دستم را که ماده ی خمیر مانند بود روی قفل وسوراخ کلید در فشاردادم,و عادی برگشتم و با سربازان اسراییلی خداحافظی کردم ,در را پشت سرم بستم و کاملا مطمین شدم ,زبانه در جا نرفت.
دوباره بسم الله ای گفتم و وارد خانه شدم.
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯