39.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ویدیو آموزش نان اسلایدر مرغ
✅مربی: زهره کاظم زاده
✅مواد اولیه و نکات داخل ویدیو هستش عزیزان
______________
❌هرگونه کپی برداری برای کانالها و گروهها ممنوع
https://eitaa.com/joinchat/2597847153C74a3b6e5bb
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همینالان یهویی😋
این روزا که بچه ها #نون میبرن مدرسه برای دوستاشونم میخوان و باید حجم بیشتر بپزم...
اینم پختم ببرن با دوستاشون بخورن و لذت ببرن
بعضی وقتا هم مادرا میخوان سفارش بدن که البته من نمیرسم....
مجبورم مدام بگم شرمنده فقط آموزش داریم💁♀
سفارش گرفتن از نون خونگی به همینراحتی هستش
چند روز پیش عینکم به صورت اتفاقی شکست و دیروز مجبور شدم برای خرید عینک با همسرجان بریم بیرون
(من تا زمانی که مجبور نشم از کنار فر جایی نمیرم🤦♀)
زمانی که میرفتیم خمیر نون رو اماده کرده بودم و نرسیدم بپزم...
خمیر رو گذاشتم داخل یخچال و ازش فیلم گرفتم که به صورت عملی ببینید گذاشتن خمیر در یخچال مشکلی پیش نمیاره
امروز حجم فیلم رو کم میکنم براتون میفرستم
در یک محله کوچک و آرام، خانمی به نام «مریم» زندگی میکرد که همیشه از پختن نان میترسید. او یک بار در نوجوانی تلاش کرده بود نان بپزد، اما خمیرش خراب شده و نانش سوخته بود. از آن روز به بعد، مریم فقط با حسرت فیلمهای اینترنتی پخت نان را میدید و شجاعت شروع نداشت
یک روز، در حین گشتوگذار در ایتا، با تبلیغ یک کلاس مجازی نانپزی مواجه شد. او در دلش آرزو داشت که روزی بتواند برای دخترش «سارا» نان خانگی بپزد. بالاخره تصمیم گرفت شجاعت به خرج دهد و در کلاس ثبتنام کرد.
بعد از دیدن اولین فیلم، مریم با دلهره نشسته بود. معلم با محبت مراحل پخت نان را در فیلم توضیح میداد و یادآوری میکرد و نکته به نکته فیلمها رو ارایه میداد. کمکم مریم ترسش کمرنگتر شد و با اشتیاق فیلمها رو به طور کامل دید.
پس از چند روز، او تصمیم گرفت نان خود را بپزد. وقتی خمیر را ورز داد و آن را در فر گذاشت، قلبش تند میزد. بعد از مدتی، بوی خوش نان همهجا را پر کرد. وقتی اولین تکه نان را برش زد و به سارا داد، لبخند رضایت در چهره دخترش نمایان شد. سارا گفت: «مادر، این خیلی خوشمزه است!»
مریم احساس شادی و اعتماد به نفس عمیقی کرد. او نهتنها نان پختن را یاد گرفته بود، بلکه بر ترسش غلبه کرده بود. از آن روز به بعد، هر هفته برای خانوادهاش نان تازه میپخت و با افتخار میگفت: «این نان من است!»
عزیزانم این داستان یه ماجرای واقعیه که دقیقا بعد از ثبت نامهای اخیر برای یکی از هنرجوها افتاد
البته من اسامی و مراحل رو کمی تغییر دادم و با اجازه ی هنرجوی عزیزم برای شما به اشتراک گذاشتم
احساس این هنرجوی خوبم انقدر صمیمی بود که تصمیم گرفتم داستانشون رو با شما به اشتراک بذارم
نمونه های زیادی از این افزایش اعتمادبه نفس بین هنرجوها داشتیم...
شکر خدا هنرجوها واقعا دارن میدرخشن💪