و کاش اینجا بودی، همین کنارِ خودم
و یادم میرفت که خستهام، خرابم ، ویرانم.
‹ احوالآت خآنوم نآرنگی.. ›
موهایش نآرنجی بود و لبانش سرخ^
آنه شرلی من بود آن چشم آبی دلفریب!
‹ احوالآت خآنوم نآرنگی.. ›
و کاش اینجا بودی، همین کنارِ خودم و یادم میرفت که خستهام، خرابم ، ویرانم.
من حضور تو را کنارِ خودم میخواستم..
مرا محکم بغل کن!
زنده خواهم شد به آسانی،
که گرمای تنت
بر گردش خونم اثر دارد
هر چه از ایمانِ او گفتم دروغی بیش نیست
این مسلمان چشمهایش بوی الکل میدهد:)