به نظرم نون تو لایفاستایل طنزه. قبلاً خیلی راجع به بارون و غم و اینجورچیزا صحبت کردم. جیبم پر شد؟ نه؟
الان میخوام تغییر موضع بدم نسبت به زندگی، به نظرتون جیبم پر میشه؟ قاعدتاً نه.
در هر حالت جیب من پر نمیشه
شببخیر
من همچائی خودم رو انتخاب کردم. نه تنها همچائی بلکه پکیج کامل همهی "هم" ها رو داره.
همراه
هممسیر
همفکر
همچائی
همچائی
همچائی
همچائی داشتن موهبته؛ همچنان که دارید ۴ ساعت رو تو سگ سرما در حالی که استخوناتون قلیچ قلیچ صدا میده و فکتون میخواد به پائین سقوط کنه و دستاتون قرمزیش به خونمردگی میزنه و سرما ته وجودتون نفوذ کرده خیابون گردی میکنید تا در جمعه شب بتونید جائی رو برای چائی باقلوا خوردن پیدا کنید. اعتراضی هم ندارید.
به نظرم همچائی خوب موهبته.
من پنگوئنیام که تو یک مسیر نامعلوم و گیج کننده خیلی کلّه شقّانه پا گذاشتم و هر چهقدر عقلا میگن برگرد، کام هیر، نرو، تهش قهقراست و چدومبه از این جور حرفا من نمیشنوم چون پنگوئنم؛ پنگوئن.
نرگِث
هی دارم آخرینا رو ثبت میکنم. آخرین روز از صفر سه آخرین بغل صفر سه آخرین بوس صفر سه آخرین پیشی نازنا
هنوز ۱۴۰۵ شروع نشده تاریخا رو ۱۴۰۵ میزنم.
با ۱۴۰۵ مأنوسترم.
و انگار هیچ وقت ۱۴۰۴ای وجود نداشت، شبیهتر به ارور بود. ارور 404
ما بزرگ شدهی به طاها به یاسینای فانی و دعای عهد کلّه سحر رادیو معارفِ فرهمند و دانمارکی و شربت آبلیموی نیمه شعبانیم. ما هنوزم وقتی به بن بست میرسیم به شما قول میدیم که نمازامونو اوّل وقت بخونیم، شما همون نور امیدی که وقتی به تنگنا میرسیم و غم تا خرتناقمون بالا میآد میتابه رو دلمون. من مطمئنم نرگساای که میذاریم تو گلدون و عطرش میپیچه تو محیط خونه هم دلاشون برای تو میتپه
آقای خوشگل و خوشسیمای مهربونمون، بابای آدمای جهان، کِی میای دسته جمعی شمع تولدّتو فوت کنیم؟