نرگِث
داشتم فکر میکردم واقعاً خدا چقدر ما رو دوست داشته محبت امیرالمومنین رو تو دلمون گذاشته. چقدر بهمون
زندگی دیگه با فرمون هم کنترل نمیشه، مگه اینکه ستون کاری کنه.
در نهاٰیت تنها چیزی که باقی میمونه، هم اتاقیهامونه. هماتاقیهاتون رو سفت بچسبید.
بارون میباره.
میچرخیم
خیس شدیم.
یه کافه رندوم پیدا کردیم.
هماتاقیم گفت آریانفر پلی کن
فال گرفتیم
ول معطل چرخیدیم.