"عشق، منجیِ حیات"
هوالعالم
دست بر رگ گردن نهادم تا وجودت را بیشتر آگاه شوم، گرچه نزدیکتری.
شاید الان که در حال مکتوب کردنِ بداهه هستم میخواهم رو از جمالت ببینم بیآنکه لنترانی جوابم باشد.
گرچه اقیانوس در لیوان نمیشیند وُ تو اقیانوسی هستی بیکرانتر از آسمانت.
مخلوقاتت لیوانی هستند که بندِ سرد و گرمِ روزگارند تا اگر مشکلی در حیاتشان بود، زبان گلگی رو کنند و آنقدر کفراننعمت کنند تا از کفشان بیرون زند.
حال اگر قصدِ این پا اون پا کردن را نداشته باشم، ابراز علاقه را هم بلد نیستم.
شاید از پرستشت واجباتت را فقط دستگیر کردهام و الباقی را هنوز حک بر کتیبهٔ ذهن نتوانستهام بکنم.
تورا نه به خاطر جهنمت میپرستم و نه به خاطر جنتت که گلُ بلبل دارد و سبزهزار.
تورا به خاطر ترس از نار و شوق از ازدیادِ خوشی نمیپرستم.
من تورا عاشقانه میپرستم.
در حبابی از تو به تنفس پرداختهام و با این اوصاف تو همنفس من بِشُدی.
- نرگسخاتون
نقلِ پستی بلندی زندگی نیست، نقل هدر رفتههاست که خودمون با دستای خودمون عمرُ تو جویبارِ لجن ریختیمُ ابطلش کردیم.
طواف حراماتُ هم کردیم عاقبتش تو کاسهٔ دستمون رخ نشون داد.
میگذرد
آنقدر استنادها بودند تا ثابت کنند که آری پروسهٔ غم ماندنی نیست و این دلچرکینیها هم آنقدرا موضوع حادی نیست.
چرا راه دور را مقصد بر گزینم؟ آیات کلامالله خود نوریست بر این ماجرای عظمیٰ.
فیالمثال که انمعالسرییسرا، البته خونابهها خود حربهگونه به عمل میایند و هر چه از سختیاش بنویسی تمام نمیشوند.
خواستم که ارد ناشتا نده باشم، زینگونه از درِ گوشیهای بیبی و خانباجیهای قدیمی برایت میگویم: ماه پشت ابر نمیماند، پایان شب سیه سپید است و امثال اینها که روزنهٔ امید باز میکند.
گیسهای بیدمجنون را هم که نوازش کنی برایت از گذر ماجرا میگویند.
پس اندوهگین مباش که محبوب از رگ گردنت نزدیكتر است.
- نرگسخاتون
آرام و قرار دیگر بر من حاکم است و خبری از مویههای پیشین نیست، امشب که دوشنبه باشد را آری خیر میدانم، همچنین فردایش را و همینطور فردایِ فرداها را.
میدانم که مصلحتِ معبود بِه از خواستهٔ عابد است.
- نرگس خاتون | ۲۱ روز از اولین ماهِ ۱۴۰۲
29.
اهداف همیشه رویِ لاینِ ثابت چیده نمیشن.
آیندهٔ دور یا نزدیك؟ نزدیك قابل هضمتره.
الان در ساعات آینده قصد دارم برنج سرخ شدهَ رو آماده کنم لذا که تعریفشُ شنیدم.
30.
احساس؟ رهاییُ سبكبالی.
باید دمُ بازدمتُ راحتتر کنی.
هرچی خاك خورده سرِ دلتُ پیادهٔ کاغذُ قلم میکنی.
نرگِث
30. احساس؟ رهاییُ سبكبالی. باید دمُ بازدمتُ راحتتر کنی. هرچی خاك خورده سرِ دلتُ پیادهٔ کاغذُ قلم
تموم شد.
خدا نگهدارت دوستِ من.