eitaa logo
فناوری روایت
2.5هزار دنبال‌کننده
141 عکس
40 ویدیو
24 فایل
📲سواد روایت 🖱نگاه عمیق به روایت ✍️راهبرمحتوایی: @Fadaei_Eslam
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ روایتی از 🔻مادر تخت کناری اتاقِ ۳، بخش اطفال. من بودم و دو تا مادرِ خسته‌ی دیگر. الکی الکی شبیه آدم‌های سرحال و با روحیه بودم، انگار نه انگار یکی از وحشتناک‌ترین روزهای زندگی‌ام را می‌گذرانم. برعکسِ همه‌چیز، منظره‌ی بیرون را خیلی دوست داشتم. آن دورها تا چشم کار می‌کرد کوه بود. ولی پرده را پایین آوردم که اگر انفجاری بود خطرِ پرتاب شیشه کمتر باشد. مادر تخت کناری خیلی خسته‌ بود؛ چند روزی اینجا بوده. تلفنی حرف می‌زد، کلافه و عصبانی. "چقدر بهشون گفتیم نریزید بیرون؟ خوب شد؟ دیدید؟ به چه قیمتی؟" راستش چیزهایی که می‌شنیدم به ظاهرش نمی‌خورد. کم‌کم فهمیدم از تهران آمده، زندگی‌اش را در چند چمدان جا کرده و با سه تا پسرش راهی خانه‌ی پدر شده. گفت: "شوهرم حتی نمی‌دونه بچه‌ش بیمارستانه. چیزی بهش نگفتم که ذهنش درگیر نشه." دخترم از آن بابایی هاست! همسرم کمی بالای سرش ماند تا خوابید، بعد رفت. یکی دو ساعت بعد از آن مادر شنیدم دلتنگِ همسر است و چند روز بی‌خبری کشیده. با ذوق می‌گفت:" پسرای منم خیلی بابایی‌ان." بچه که بی‌قرار می‌شد، صدای پدرش را برایش می‌گذاشت تا آرام شود. "خانم همسرتون سپاهی‌ان؟ ارتشی؟" "نه. یگان ویژه. دیگه خیلی کاری ندارم چیکار می‌کنه. فقط سپردمش به خدا. هیچ‌کس نمی‌دونه ماها چطور ذره‌ذره می‌میریم." خجالت کشیدم. کاری از دستم برنمی‌آمد. به امید اینکه برایش دلگرمی باشد از اهمیت نقش او و همراهی و صبوری و شغلِ پرافتخارِ همسرش گفتم. فیلمی نشانم داد. همسرش بود. شب‌های اغتشاشات در خیابان برای نیروهایش حرف می‌زد. چیز زیادی یادم نیست جز اینکه از تک‌تک کلماتش شرافت می‌بارید. در آن هیاهو و اضطرابِ هجوم داعشی‌ها، هشدار می‌داد که باید آرام و درست رفتار کنیم. از این طمانینه متحیر شدم. از این "دوست‌داشتنِ همه"، حتی کسی که برای کشتنش آمده بود. "مادرِ تخت‌کناری"، مضطرب، خسته و دلتنگ بود. امّا به‌غایت صبور. ✍ ستایش سرلک ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸🔸 📝آقاجان پاهایش در کارخانه ریسندگی زیر دستگاه رفته بود. با جفت عصای زیر بغل راه می‌رفت. یکی از پاهایش از زانو کج شده بود. با همین پاهای کج یک زیرانداز کوچک برمی‌داشت. توی حیاط کنار باغچه پهن می کرد. روی زیر انداز می نشست. باغچه مثل یک نعل بزرگ بود و وسطش یک حوض سنگی بود. از صبح که آفتاب لب دیوار سرک می کشید، شروع می کرد. سانتی متر به سانتی متر باغچه را تمیز می کرد. برگ های زرد شده گل های میمون و اطلسی و میخک. علفهای هرز. پیچک های زیر بوته های گل رز سفید. زباله های ریزی که کف خاک باغچه بود. تکیه گاه گذاشتن برای شاخه های نو رسیده. بستن زخم شاخه های آسیب دیده‌ درخت زردآلو و آلبالو و انار. انگار ذره بین دستش بود. هیچ چیز از قلم نمی افتاد. آفتاب که وسط آسمان می آمد باغچه هم از زیر دست آقاجان در می آمد. انگار نو عروسی که دفعه اول از زیر دست مشاطه گر بیرون آمده. ترگل و تر و تمیز. آقاجان ها مثل هم اند. خوب بلد اند خاک را کیمیا کنند. ✍مرضیه‌ احمدی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
پویش رفقای همراه سلام✋ «اندیشکده فناوری روایت» تصمیم دارد روایت‌‌ها و تجربه‌نگاری های شما عزیزان را با موضوع و موضوعاتی که مرتبط با مسائل روز می‌باشد را منتشر نماید 📍متن‌های روایی باید دارای ویژگی های ذیل باشد 🔹داستانی 🔹قصه‌گویی 🔹 تصویرسازی از واقعیت 🔹 شخصیت‌پردازی 🔹 امیدبخشی نسبت به آینده 🔖لطفا متن‌های خود را به آیدی @fadaei_eslam ارسال نمایید... 🔸متن‌های برگزیده با قید اسم نویسنده منتشر خواهد شد... منتظر آثار ارسالی شما عزیزان هستیم 🍃 ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
رادیو روایت.mp3
زمان: حجم: 2.5M
🎧️⃣2️⃣ با موضوع صلح تحمیلی 📜کلان روایت: تسخیر ذهن با صلح نمایی 🔴خرده روایت: دو قطبی جنگ و معیشت، تله‌ی شناختی دشمن است. 🎙️گوینده: رامین محمدی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت اول انگار فقط بدنیا آمده بود تا با ولی فقیه زمانش بیعت کند، مادر و خواهرش را بردارد برود. حتما آن لحظه که "حق‌تعالی" ازبندگانش پیمان می‌گرفت و می‌پرسید آیا من پروردگارتان نیستم، مجتبی آن‌چُنان مؤمنانه و عاشقانه "بلی" را گفته و عهد بسته که خداوند همان دَم خریدارش شده است.البته او خود گوهری را که خلق کرده بهتر می‌شناسد. خوش به حال مجتبی که مهرش آن‌طور به دل او،حیِّ لا یَموت افتاد که تنها سه روز طاقت دوری اش را داشت.مجتبی شرح وتفسیر آن حدیث قدسی وآسمانی‌است آن جا که می‌فرماید: هرکس عاشق من شود،عاشقش می‌شوم و هر که من عاشق او شَوَم را می‌کُشم... و قطعا کشتن او از سَرِ عشق، جز شهادت نیست. ✍️ تاجیک ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت دوم قبل از خواب غذا خوردم و تازه از خواب بیدار شده‌ام. همسرم رفته موکب و خانه ساکت است. تا دوباره به حالت تهوع، گرسنگی و خستگی فلج‌کننده نرسیده‌ام، نشستم پای نوشتن: دیروز از ظهر سر و صدای صاحب‌خانه با خواهر و دختر و نوه‌هایش در حیاط می‌آمد. خانم حسینی به نوه‌اش گفت: «سید حسین دوچرخه‌تو ببر اون طرف نیای روی سبزی‌ها.» چند دقیقه به اذان مغرب مانده بود که اسنپ‌‌مان رسید. زودتر از همسرم رفتم پایین که به همسایه «یاالله» بگویم. کف حیاط پتو انداخته بودند و بالش پشتی روی آن رها شده بود. دیگ آش قُل می‌زد. دختر و نوه‌ها رفته بودند. خودش داخل سرویس بهداشتی حیاط قایم شد و خواهرش حین چادر چاقچور کردن گفت: «سلام. ببخشید ما از ظهر سر و صدا می‌کنیم. آش رو برای تجمع امشب می‌پزیم. می‌خوای هم بزن.» ارتفاع ملاقه تا بالای کمرم بود. برداشتم دو سه دور سرعتی هم زدم. دعایی جز «اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً» به ذهنم نرسید. موقع گفتن «نا»ی «امورنا» حواسم رفت پیش میوه‌ی دلم. ضمیر متصل «نا» یک عضو عزیز جدید در خودش دارد. «قبول باشه. خداخیرتون بده. سال پر برکتی داشته باشید» را در حرکت به طرف در حیاط گفتم. در ورودی خانه‌ی پدری را که باز کردم قابلمه‌ی آش رشته‌ی ویارانه‌ام روی گاز آشپزخانه، هوش از سرم پراند. بعد از تبریک عید و روبوسی، به سمت آشپزخانه رفتم و از دست‌پخت مامان یک بشقاب برای خودم آش ریختم. به بابا گفتم: «اگر شما می‌خوای بری تجمع باهات میاییم باباجون. آشم رو بخورم بریم.» مامان هم گفت می‌آید. سریع بساط سفره را ردیف کرد روی پیشخوان که همگی آش‌مان را بخوریم و برویم. یک بشقاب و نصفی دیگر هم سر سفره کنار بقیه آش خوردم. مامان گفت: «کسی الان از تو توقع نداره. به تو واجب نیست. نیا.» گفتم: «اگر نیام بچه‌م انقلابی نمیشه!» شست جوراب مامان سوراخ شده بود از بس از روز اول در اکثر تجمع‌ و تشییع‌ها رفته بود! داداش گوشی اسباب‌بازی‌اش را برداشت و کلاه بافتنی‌اش را به سرش کشید: «من من من...» با تکرار اکویی حرفش را گفت و زیر لب زد زیر آواز: «اللهُ اکبر، خامنه‌ای رهبر...» در ۲۲ روزی که از جنگ گذشته، اولین باری بود که خانوادگی به قیام شبانه رفتیم؛ و اولین باری که شهادت «میدان توحید» را برای آن دنیایم خریدم. دوباره به خانه‌ی بابا و مامان برگشتیم و یک بشقاب دیگر آش خوردم. وقتی به خانه‌ی خودمان رسیدیم. پتو و بالش و گاز و ملاقه هنوز کف حیاط بود، اما دیگ نبود. یک سطل کوچک آش هم جلوی در ما بود. ✍ فاطمه عطائی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت سوم بوی خاک زیر نم نم باران با صدای مردم و بوق ماشین‌ها درهم آمیخته بود، اتوبوس‌ها یکی یکی پر می‌شدند، او مدام شماره‌ای را می‌گرفت و بوق آزاد می‌خورد. یک ون سفید با آرم خبرگزاری نزدیک شد و فیلمبرداری و خبرنگاری پیاده شدند؛ دوباره شماره را گرفت و اطراف را از نظر گذراند. صدای اپراتور که گفت «دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد» گوشی را خاموش کرد و چند ضربه آرام با آن بر پیشانی زد. چشم‌هایش را بست، سعی کرد با چند نفس عمیق خود را آرام کند. چشم‌هایش را که باز کرد، با چشم‌های قهوه‌ای حریصی که دنبال سوژه بود مواجه شد، زنی با قد کوتاه که صدای برخورد کفش پاشنه‌بلنداش روی سنگ فرش، مثل میخ روی عصابش کوبیده می‌شد. کوله را روی شانه‌اش جابه‌جا می‌کند و در سمت مخالف مسیر آن زن، حرکت می‌کند. با صدایی که از پشت‌سر مدام می‌گفت:«ببخشید آقا، چند لحظه صبر کنید» مجبور به ایستادن شد، زن خبرنگار با موی بلوند و پالتوی چرمی پوستی قهوه‌ای سوخته به تن داشت، با آن کفش‌های پر صدا همراه با فیلمبردار نزدیک شد. - سلام ـ سلام زن نفس عمیق می‌کشد و با لبخند می‌پرسد. - میشه با شما مصاحبه کنم. ابرویی بالا می‌برد می‌پرسد. - راجب؟ - ایران و وضعیت کنونی اون! مرد حالا کاملا سمت زن برمیگردد و می‌گوید. - اطلاعات من الان راجبش همون چیزی که تو اخبار ترکیه پخش میشه. زن با چشم‌های گرد شده به مرد نگاه می‌کند که با اشاره فیلمبردار لبخندی تصنعی می‌زند و می‌پرسد. - مگه شما امروز از مرز ایران وارد ترکیه نشدید؟ او یک بار دیگر شماره را می‌گیرد و پاسخ می‌دهد. - نه خانم، من تازه دارم برمی‌گردم ایران. زن چند لحظه به صورت مرد خیره می‌شود و بعد می‌گوید. - برمی‌گردی ایران، می‌دونی اونجا الان جنگ؟ وضعیت خطرناکی داره؟ چرا. مرد دستی موهایش می‌کشد و می‌گوید. - بله خانم می‌دونم، می‌دونم و دارم برمی‌گردم. چرا؟ چون خونم به همین راحتی. خبرنگار لب هایش را با زبان خیس می‌کند و می‌پرسد. - چرا اومده بودید ترکیه؟ - تاجرم. - پس واقعاً چرا برمیگردید؟ به اتوبوس‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید - وقتی بقیه دارن از ایران فرار می‌کند‌. مرد به مسیری او نشان داد نگاه می‌کند و می‌خندد. - اینا که دارن میرن. - کجا؟ - ایران. - چرا؟ چرا باید جونتون رو به خطر بندازید و برگردید، نمیترسین؟ - وقتی از ایران اومدم، همه داراییم رو برای فروش گذاشتم تا راحت تر اینجا تجارت کنم، ولی به‌خاطرش وطنم رو نفروختم. - اما جنگه! - اره، برای همین می‌ترسم، جا بمونم از برگشت. اتوبوس اول از مرز رد می‌شود و باقی اتوبوس‌ها هم پر می‌شوند و حرکت می‌کنند. او یک‌بار دیگر شماره‌ را می‌گیرد و اطراف را می‌بیند. چند اتوبوس بیشتر نمانده، عصبی گوشی را در جیبیش می‌گذارد و از خبرنگار می‌پرسد. - اگه کارتون تموم شده، باید برم. زن سری تکان داد و به او خیره شد. یکبار دیگر تلفن درآورد و شماره را گرفت... نفسش را با صدا بیرون داد و یک عکس را سمت خبرنگار گرفت و گفت. - میشه یک کمک بهم بکنید؟ - چه کمکی؟ - این عکس رفیقمه، اگه دیدید بهش بگید کیارش گفت«ایران هیچ وقت منتظر نمی‌مونه تا تو سر فرصت بشینی تصمیم بگیری، اون الان بهت نیاز داره». اتوبوس آخر که آرام حرکت کرد، مرد بی‌اختیار داد زد «وایسا» و دوید قبل از رد شدنش از مرز سوار شد. خبرنگار به اوتوبوس نگاه کرد که از مرز رد شد و به چمدان قرمزی که وسط راه جامانده بود. ✍️ فاطمه سبلانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
🔎 از روایت مَرد قاطع تا مرد کلافه؛فروپاشی ترامپ توییت باز در میدان جنگ روایت‌ها 🔻در سیاست معاصر و عصر شبکه، برخی بازیگران تنها سیاستمدار نیستند؛ آنها خود به «پلتفرم رسانه‌ای» تبدیل می‌شوند. دونالد ترامپ یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های این پدیده بود که از قدرت و میانبر رسانه در قمار سیاست و و سریع السیر بهره می برد. 🔸او با توییت‌ها، مصاحبه‌ها و موضع‌گیری‌های پی‌درپی، به‌گونه‌ای روایت‌سازی می‌کرد که گویی میان «گفتن» و «انجام دادن» فاصله‌ای وجود ندارد. حتی در ادبیات رسانه‌ای نیز این تعبیر جا افتاده بود که فاصله دست و دهان او کوتاه است؛ یعنی هرچه بگوید، بلافاصله عملی می‌شود. 🔸اما جنگ دوشادوش با اسرائیل علیه ایران نشان داد که این تصویر بیش از آنکه بر واقعیت استوار باشد، محصول یک بوده است؛ هژمونی‌ای که با برخورد به واقعیت‌های میدانی و ایرانی، ترک برداشت. مجموعه‌ای از رخدادها، به‌تدریج وضعیت تازه‌ای درباره شکست این «انسان‌رسانه» ساخت و یک سوئیچ بزرگ و ضدروایت کلان ایجاد شد: 1⃣ روایت مرد دروغگو ادعای پایان دادن سریع به جنگ ظرف ۴۸ ساعت، به‌عنوان نماد قاطعیت مطرح شد؛ اما استمرار تنش‌ها و پیچیدگی‌های میدان و برگشت سریع و مقتدر ایران به صحنه جنگ و کشیده شدن ماجرا به هفته چهارم، نشان داد که این وعده بیش از آنکه برنامه‌ای عملی باشد، یک گزاره تبلیغاتی و پروپاگاندا بوده است. 2⃣ روایت مرد پشیمان در ماجرای تهدید به هدف قرار دادن پالایشگاه‌ها، لحن تند اولیه و ضربه مختصر به پالایشگاه و واکنش سریع و قوی ایران در زدن پالایشگاه حیفا و قطر و همچنین زدن نطنز و پاسخ متقابل و سنگین ایران در دیمونا با تلفات بالا، در ادامه جای خود را به عقب‌نشینی و نوعی عذرخواهی سیاسی داد. این تغییر موضع، فاصله میان تهدید و تصمیم واقعی را آشکار کرد. 3⃣ روایت مرد ورشکسته در کنار اینها، تکرار چندباره ادعای «پیروزی در جنگ» ــ که بارها در سخنان او تکرار شد و مورد تمسخر کاربران و تحلیگران داخلی و خارجی هم قرار گرفت، به نشانه‌ای از تلاش برای جا زدن تصویر و فتوشاپ پیروزی بجای واقعیت سخت میدان نبرد تعبیر شد و ارزش خبری ادعاهای ترامپ را به کمینگی شدید مبتلا ساخت. 4⃣ روایت مرد توخالی ادعاهای مکرر درباره نابودی توان دریایی، موشکی و هسته‌ای ایران و ادعای اینکه حتی یک گلوله از پدافند ایران سمت ما شلیک نمی شود و در نهایت سقوط F35 و افول هیمنه هوایی آمریکا و چند مورد مشابه نیز به مرور با واقعیت‌های میدانی و تداوم همان توانمندی‌ها زیر سؤال رفت و تصویری از گزاره‌هایی بزرگ اما پوچ و توخالی ساخت. 5⃣ روایت مرد خمار تهدید به حمله به زیرساخت‌های برق ظرف ۴۸ ساعت نیز در نهایت عملی نشد. آنچه ابتدا با قطعیت بیان می‌شد، پس از مواجهه با واقعیت توان بازدارندگی و تهدید به مقابله‌به‌مثل، به تعلیق و عقب‌نشینی و ادعای مذاکراتی انجامید؛ گویی شور اولیه جای خود را به هوشیاری پس از «خماری» داده است. 6⃣ روایت مرد کلافه تقریبا اکثر مطبوعات جریان اصلی و بزرگ دنیا اذعان دارند که آمریکا در تله صهیونیستی وارد جنگ شده و الان مبتلا به وضعیت است. در واقع ترامپ قمارباز در طرف بازنده میز نشسته و به اصطلاح "بَد باخته" و دچار استیصال شده است. خود شیفته و بدعادت به جهان تک قطبی، دچار اختلال دوقطبی شده و از سر کلافگی هذیان می گوید و نوسان کلامی دارد. 🔻در نهایت، آنچه رخ داد برخورد دو جهان متفاوت بود: از یک سو نوعی که با توییت و مصاحبه می‌کوشید واقعیت بسازد، و از سوی دیگر واقعیت سخت میدان بود که نتیجه را تعیین می کرد. در این برخورد، حادواقعیت رسانه‌ای به چالش کشیده شد و شکاف میان ادعا و واقعیت آشکارتر از همیشه به چشم آمد؛ تا جایی که بسیاری دریافتند در میدان سیاست نیز گاه همان حکایت قدیمی تکرار می‌شود: پادشاه لخت است. ✍علیرضامحمدلو 🆔@asre_tabyin
📜 روایت چهارم داشتم از کنارشان رد میشدم که دیدم داخل کالسکه نشسته و پاهایش را بالا گرفته. گفتم میتونم ازت عکس بگیرم؟ اول نمیذاشت تا اومدم برم مامانش گفت جاکلیدیت رو نشون خاله بده. نشان داد و گذاشت عکسم را بگیرم. در واقع من از نظرش از کلید و آویزش عکس گرفتم نه از پرچم‌های نصب شده در جای درستش. جالب بود انگار ناخودآگاه کودک میدانست پرچم‌های کف کفشش ارزش پر کردن حافظه گالری‌ام را ندارند و نقشه کوچک در دستش ارزش لبخند زدن به یک غریبه و با شوق نشانش دادن را دارد. حال که بیشتر فکر میکنم تناقضشان برایم جذاب‌تر می‌شود. کلید و نشانش را محکم گرفته و حفاظت میکند اما ذره‌ای علامت های نقاشی شده کفشش ارزشی ندارند. و چقدر جالب که هم‌اکنون ما مقیاس بزرگتر این تصویر هستیم. ایرانی که در آغوش گرفته و با افتخار به دنیا نشان میدهیم و آمریکا و اسرائیلی که به اندازه کثیفی کف کفش ها برایمان چرک و ناخوشایند هستند و نیم نگاهی هم نثارشان نمی‌کنیم. ✍️نسیبه سادات ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پنجم چقدر مشکی به این مردم می‌آید لباس‌هایم را مرتب میکنم، رنگ‌ها را به نظاره می‌نشینم، بیشترشان مشکی‌ست یعنی نگذاشتند مشکی از تن خارج کنیم که مبادا حسین را لابه‌لای روزمرگی‌هایمان فراموش کنیم اینجا ایرانِ سیدعلی‌ست سیدعلی ولی اینجا را سبز میخواست پانزده اسفند که میشد، نهالی را به دل خاک می‌سپرد که سبز شود و جوانه بزند و سترگ گردد و ثمر بدهد شاید این رسم یادآورِ روز پانزدهم خرداد ۶۸ بود برای او که نهال انقلاب را به دستان مبارک او سپردند و بنا را بر آبیاری و رشد و تربیت این نهال گذاشت که مبادا گزند بدین نهال برسد که هرس به موقع شود و آب به موقع برسد که این نهال خم نشود و کج نرود؛ این نهال که تبدیل به درختی تناور شد و جهانی از ثمره آن بهره‌مند شدند گویا نوبت آخرین آبیاری‌اش شده بود حافظِ این نهال، تبدیل ذبح عظیمی شد و با خون خود ایران عزیز را آبیاری نمود حالا آن نهال تبدیل به ایرانی شده بود با برگ‌های سبز سرزنده، ریشه‌ای خونین در دل اعماق زمین و ساقه‌ای به سپیدی موهای سیدعلی شهیدش و اما چقدر شهید به این اسم می‌آید. عمرم را که ورق می‌زنم، در تمام لحظاتش فدایی این مرد شدن آرزویم بود هیچ‌گاه گمان هم نمیکردم که روزی برسد نوای آسمانی و لبخندِ بهشتی او دیگر نباشد و من زنده باشم... بدا به حال من و حال تمام کسانی که بعد از او زنده ماندند و طعم تلخِ مرگ تدریجی خود را هر آن چشیدند. به موجِ حادثه‌ای فکر می‌کنم که این ایرانی‌ترین مرد را از ایران گرفت به ایرانِ بعد از او فکر می‌کنم به امیدی که او داشت برای ایران به پدرانه‌هایش برای دخترکش ایران چقدر این دختر، محتاجِ آغوش پدر است حالا این دختر که ایران نامش نهادند، با مهر پدری او قد کشیده است و جهانی را به شکفت وا داشته است که چگونه میان آماج تیر و ترکش و تحریم و تهدیدها، قامت خم نکرد و بالید و الگوی جهانیان شد باباعلی، دیگر نگران دخترکتان نباشید با دستان پر مهرتان به خوبی تربیت شده است و خیلی خوب آموخته که مستقل باشد و طوری ببالد که خیال هر تجاوزی را از دل و فکر خبیثان عالم برای همیشه محو نماید فقط این دخترک، دل‌تنگ شماست کاش برگردید ✍️راضیه محمدی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت ششم با مریم در دوران جنگ ۱۲روزه آشنا شدم. آشنایی که ابتدا کاری بود و بعد با صمیمیت و مهربانی که او داشت تبدیل به یک دوستی شد. در این چند ماه اخیر هم تقریبا هر روز با هم بودیم. کار ما پیدا کردن سوژه‌های میدانی و خیابانی برای عکاسی بود. فضا و مکان عکاسیمان هم تقریبا یکی بود؛ اما او نوع نگاهش با من خیلی فرق می‌کرد و به قول خودش من مو می‌دیدم و او پیچش مو. وقتی جنگ شد، کارمان بیشتر شد. باید روند عکاسی و آماده سازی عکس‌ها را با سرعت بیشتری انجام می‌دادیم. شب قدر هم با هم بودیم. قرار گزاشتیم تا به گلزار شهدا برویم. وقتی به سراغش رفتم دیدم با یک کوله بزرگ و پر دم در ایستاده است. پرسیدم:«مریم چی آوردی؟ اینا دیگه چیه؟» دستم را کشید و گفت: «زود باش که کلی کار داریم.» به آنجا که رسیدیم، او کوله‌اش را باز کرد. با وسایلی که آورده بود،  یک میز کار کوچک درست کرد و کار ویرایش عکس‌ها را شروع کرد. گفتم: «مریم داری چی کار می‌کنی؟ می‌خوای شب قدری کار کنی؟ امشب که وقت کار نیست.» گفت: «فاطمه وقت نیست. باید صبح این عکس‌ها آماده بشه. با طلوع خورشید  این عکس‌ها هم باید برسه دست مردم جهان. شاید با این کار یک نفر از حق با خبر بشه و اونوقته که شب قدرم قبوله.» آن شب من به دعا بودم و اون به کار . البته ریز که نگاهش می‌کردی می‌دیدی‌ لبش تکان می‌خورد و زیر لب دعا می‌خواند. وقت قرآن سر گرفتن شد. گفتم: «تو رو خدا پاشو این یک کار را دیگه بکن بنده خدا تقدیر یک سالت به این بنده‌ها..» خندید و بلند شد. دوربین و قرآنش را  با هم به سر گرفت و دعا خواند و اشک ریخت. بعد از آن شب تا دوروز ندیدمش. خیلی اتفاقی مسیرمان تغییر کرد. تا اینکه امروز صبح باخبر شدم او درمیدان اصلی شهر شهید شده است. نمی‌دانم چطور خودم را به او رساندم. هنوز خانواده‌اش نیامده بودند و من برای شناسایی رفتم. خودش بود. مریم رفیق من. روی برگه شناسایی‌اش نوشته بودند: "تنها یک قرآن و دوربین عکسی همراهش بود." ✍️ فاطمه جوهری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت هفتم موشک پیر، آرام و بیخیال روی صندلی نشسته بود. سیگار بین لبانش بود و بی‌توجه به موشک جوان که دائم این طرف و آن طرف می‌رفت، چرت می‌زد. - موشک جوان‌تر که انگار صبرش تمام شده بود، سمت موشک مسن آمد و گفت: نمی‌خواهی کاری کنی؟ انگار توی دلم رخت می‌شویند. بلند شو پیرمرد! + موشک پیر که چرت کوتاهش بهم خورده بود، او را به عقب هل داد و گفت: عه، چیه؟ عجله داری؟ باید صبر کنی جوان. این‌جا خیلی‌ها منتظرند. اول باید انبارهای قدیمی خالی شود، تا بعد نوبت به ما برسد. - موشک جوان خشمگینانه فریاد می‌زند: آیا باید منتظر بمانم؟ چرا باید این کار را کنم؟ مردم و رهبر مظلوم من این‌طور شهید می‌شوند و من...! + کافیست موشک جوان! آن‌که باید انرژی‌ات را سرش خالی کنی من نیستم، اسرائیل است. البته، می توانی انرژی‌ات را تمام کنی؛ چون سپاه آن‌قدر موشک دارد که نیازی به تو نیست! موشک جوان، که حالا انگار آرام‌تر شده بود، کنار صندلی، زیر پای موشک پیر می‌نشیند. سرش را در دستانش می‌گیرد و آرام آرام شروع به ناله می‌کند. - تو نمی دانی پیرمرد، مگر یک موشک از دنیا چه می‌خواهد؟ او فقط دوست دارد فدای مردم شود. ما قرار بود نگذاریم آسیبی به امام خامنه‌ای برسد. تو می‌گویی با این ننگ چه کنم؟ موشک پیر، تفاله سیگار را به سویی پرت می‌کند. آرام سمت موشک جوان خم می‌شود و با مهربانی سر او را در آغوش می‌گیرد؛ + تو هنوز جوان و خامی! وقتی تهرانی مقدم ما را ساخت، در گوش ما به همرزمانش می‌گفت من آرزوی محو اسرائیل را دارم. اگر نوبتی هم باشد، اول نوبت ما پیرهاست. - اصلا چرا با هم نرویم؟ من شنیده‌ام سر راه می‌توانیم از عراق، لبنان و حتی مصر هم بگذریم. + آه که چقدر دلتنگ راکت‌های لبنانی‌ام. دوستان خوبی بودند و برایم از سید حسن نصرالله صحبت می‌کردند. خدا رحمتش کند! - خوشا به سعادت تو ای موشک پیر! من فقط فرمانده حاجی‌زاده را به یاد دارم. + من از زمان تولد در این شهر موشکی بودهام. حتی بعد از شهادت حاج قاسم هم با این‌که خیلی اصرار کردم، مرا به پایگاه‌های آمریکایی نزدند. - من فکر می‌کردم قدیمی‌تر از این حرف‌ها باشی. + قدیمی؟ من با تهرانی مقدم بزرگ شده‌ام. یادش به‌خیر. چه مرد بزرگی بود! - حتما افراد زیادی را این‌جا دیده‌ای، از آن‌ها برایم بگو. موشک پیر، خودش را با زحمت جابه‌جا می‌کند: + من مردان بزرگ زیادی را دیده‌ام. گاهی جوانانی که فکر می‌کردم ترسو و بچه‌اند؛ اما پای لانچرها چنان جانانه ایستادگی کردند که تا مدت‌ها حیرت‌زده بودم. - این‌ها همه به‌خاطر غیرت ایرانی و عشق امام حسین است. + آه موشک جوان! اگر یک حرف درست زده باشی این است. خدا امام خمینی را بیامرزد. چنان شوری از ۴۰ سال قبل به سر این جوانان انداخت که تا قیام موعود خاموش‌شدنی نیست. - همین است که جانم این‌چنین می‌سوزد. شوری که این جوانان دارند مرا به تلاطم وا می‌دارد. مگر سن عماد مغنیه چقدر بود؟ + نه هایپرسونیک عزیزم. این شور به‌خاطر این است که می‌خواهند موج جدیدی از حمله را آغاز کنند. بالاخره از آسمان کربلا می‌گذرم. - راست می‌گویی، دارند می‌آیند. دلشوره دارم. یعنی انتخاب می‌شوم؟ صدای بلندگوی شهر موشکی، توی سوله عمیق پیچید. « موشک‌های فتاح و هایپرسونیک، آماده اعزام شوید. » موشک جوان تا این را شنید بلند شد و چند دور سرمستانه به دور خودش چرخید. - خدایا! بالاخره انتخاب شدم. موشک پیر که تا آن لحظه هیچ اثری از شوق نداشت، سمت او آمد. سربند یاحسینی را به سر موشک جوان بست و دستش را گرفت. قلمی از کت قدیمی‌اش در آورد و روی دستش نوشت، به یاد شهدای مدرسهٔ میناب. ❤️‍🩹 موشک جوان تشکر کرد: - ممنونم پیر موشک. تو با ما نمی‌آیی؟ + چرا! اما قصد دارم سربند یا زهرا ببندم. پدافند ایران، خاک ره زهراست. 🇮🇷 موشک جوان لبخندی زد و او را در آغوش گرفت. بعد با دستانش علامت پیروزی را نشان داد و گفت: برویم پیر موشک، پیش به سوی شهادت. موشک پیر، دستانش را گرفت و گفت: دستانت را مشت کن، علامت پیروزی ما مُشت است. مثل امام شهیدمان. پیش به سوی شهادت... . ✍️ نازنین‌فاطمه غایب‌زاده ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞