رادیو روایت.mp3
زمان:
حجم:
2.5M
🎧#پادکست1️⃣2️⃣
با موضوع صلح تحمیلی
📜کلان روایت:
تسخیر ذهن با صلح نمایی
🔴خرده روایت:
دو قطبی جنگ و معیشت، تلهی شناختی دشمن است.
🎙️گوینده: رامین محمدی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت اول
#مجتبای_سه_روزه
انگار فقط بدنیا آمده بود تا با ولی فقیه زمانش
بیعت کند، مادر و خواهرش را بردارد برود.
حتما آن لحظه که "حقتعالی" ازبندگانش پیمان میگرفت و میپرسید آیا من پروردگارتان نیستم،
مجتبی آنچُنان مؤمنانه و عاشقانه "بلی" را گفته و عهد بسته که خداوند همان دَم خریدارش شده است.البته او خود گوهری را که خلق کرده بهتر میشناسد. خوش به حال مجتبی که مهرش آنطور
به دل او،حیِّ لا یَموت افتاد که تنها سه روز طاقت
دوری اش را داشت.مجتبی شرح وتفسیر آن حدیث قدسی وآسمانیاست آن جا که میفرماید:
هرکس عاشق من شود،عاشقش میشوم و هر
که من عاشق او شَوَم را میکُشم...
و قطعا کشتن او از سَرِ عشق، جز شهادت نیست.
✍️ تاجیک
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت دوم
#روز_اول_نوروز
قبل از خواب غذا خوردم و تازه از خواب بیدار شدهام. همسرم رفته موکب و خانه ساکت است. تا دوباره به حالت تهوع، گرسنگی و خستگی فلجکننده نرسیدهام، نشستم پای نوشتن:
دیروز از ظهر سر و صدای صاحبخانه با خواهر و دختر و نوههایش در حیاط میآمد. خانم حسینی به نوهاش گفت: «سید حسین دوچرخهتو ببر اون طرف نیای روی سبزیها.»
چند دقیقه به اذان مغرب مانده بود که اسنپمان رسید. زودتر از همسرم رفتم پایین که به همسایه «یاالله» بگویم. کف حیاط پتو انداخته بودند و بالش پشتی روی آن رها شده بود. دیگ آش قُل میزد. دختر و نوهها رفته بودند. خودش داخل سرویس بهداشتی حیاط قایم شد و خواهرش حین چادر چاقچور کردن گفت: «سلام. ببخشید ما از ظهر سر و صدا میکنیم. آش رو برای تجمع امشب میپزیم. میخوای هم بزن.»
ارتفاع ملاقه تا بالای کمرم بود. برداشتم دو سه دور سرعتی هم زدم. دعایی جز «اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً» به ذهنم نرسید. موقع گفتن «نا»ی «امورنا» حواسم رفت پیش میوهی دلم. ضمیر متصل «نا» یک عضو عزیز جدید در خودش دارد. «قبول باشه. خداخیرتون بده. سال پر برکتی داشته باشید» را در حرکت به طرف در حیاط گفتم.
در ورودی خانهی پدری را که باز کردم قابلمهی آش رشتهی ویارانهام روی گاز آشپزخانه، هوش از سرم پراند. بعد از تبریک عید و روبوسی، به سمت آشپزخانه رفتم و از دستپخت مامان یک بشقاب برای خودم آش ریختم. به بابا گفتم: «اگر شما میخوای بری تجمع باهات میاییم باباجون. آشم رو بخورم بریم.» مامان هم گفت میآید. سریع بساط سفره را ردیف کرد روی پیشخوان که همگی آشمان را بخوریم و برویم. یک بشقاب و نصفی دیگر هم سر سفره کنار بقیه آش خوردم.
مامان گفت: «کسی الان از تو توقع نداره. به تو واجب نیست. نیا.»
گفتم: «اگر نیام بچهم انقلابی نمیشه!»
شست جوراب مامان سوراخ شده بود از بس از روز اول در اکثر تجمع و تشییعها رفته بود! داداش گوشی اسباببازیاش را برداشت و کلاه بافتنیاش را به سرش کشید: «من من من...» با تکرار اکویی حرفش را گفت و زیر لب زد زیر آواز: «اللهُ اکبر، خامنهای رهبر...»
در ۲۲ روزی که از جنگ گذشته، اولین باری بود که خانوادگی به قیام شبانه رفتیم؛ و اولین باری که شهادت «میدان توحید» را برای آن دنیایم خریدم.
دوباره به خانهی بابا و مامان برگشتیم و یک بشقاب دیگر آش خوردم. وقتی به خانهی خودمان رسیدیم. پتو و بالش و گاز و ملاقه هنوز کف حیاط بود، اما دیگ نبود. یک سطل کوچک آش هم جلوی در ما بود.
✍ فاطمه عطائی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت سوم
#بحبوحه
بوی خاک زیر نم نم باران با صدای مردم و بوق ماشینها درهم آمیخته بود، اتوبوسها یکی یکی پر میشدند، او مدام شمارهای را میگرفت و بوق آزاد میخورد. یک ون سفید با آرم خبرگزاری نزدیک شد و فیلمبرداری و خبرنگاری پیاده شدند؛ دوباره شماره را گرفت و اطراف را از نظر گذراند.
صدای اپراتور که گفت «دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد» گوشی را خاموش کرد و چند ضربه آرام با آن بر پیشانی زد. چشمهایش را بست، سعی کرد با چند نفس عمیق خود را آرام کند.
چشمهایش را که باز کرد، با چشمهای قهوهای حریصی که دنبال سوژه بود مواجه شد، زنی با قد کوتاه که صدای برخورد کفش پاشنهبلنداش روی سنگ فرش، مثل میخ روی عصابش کوبیده میشد.
کوله را روی شانهاش جابهجا میکند و در سمت مخالف مسیر آن زن، حرکت میکند. با صدایی که از پشتسر مدام میگفت:«ببخشید آقا، چند لحظه صبر کنید» مجبور به ایستادن شد، زن خبرنگار با موی بلوند و پالتوی چرمی پوستی قهوهای سوخته به تن داشت، با آن کفشهای پر صدا همراه با فیلمبردار نزدیک شد.
- سلام
ـ سلام
زن نفس عمیق میکشد و با لبخند میپرسد.
- میشه با شما مصاحبه کنم.
ابرویی بالا میبرد میپرسد.
- راجب؟
- ایران و وضعیت کنونی اون!
مرد حالا کاملا سمت زن برمیگردد و میگوید.
- اطلاعات من الان راجبش همون چیزی که تو اخبار ترکیه پخش میشه.
زن با چشمهای گرد شده به مرد نگاه میکند که با اشاره فیلمبردار لبخندی تصنعی میزند و میپرسد.
- مگه شما امروز از مرز ایران وارد ترکیه نشدید؟
او یک بار دیگر شماره را میگیرد و پاسخ میدهد.
- نه خانم، من تازه دارم برمیگردم ایران.
زن چند لحظه به صورت مرد خیره میشود و بعد میگوید.
- برمیگردی ایران، میدونی اونجا الان جنگ؟ وضعیت خطرناکی داره؟ چرا.
مرد دستی موهایش میکشد و میگوید.
- بله خانم میدونم، میدونم و دارم برمیگردم. چرا؟ چون خونم به همین راحتی.
خبرنگار لب هایش را با زبان خیس میکند و میپرسد.
- چرا اومده بودید ترکیه؟
- تاجرم.
- پس واقعاً چرا برمیگردید؟
به اتوبوسها اشاره میکند و میگوید
- وقتی بقیه دارن از ایران فرار میکند.
مرد به مسیری او نشان داد نگاه میکند و میخندد.
- اینا که دارن میرن.
- کجا؟
- ایران.
- چرا؟ چرا باید جونتون رو به خطر بندازید و برگردید، نمیترسین؟
- وقتی از ایران اومدم، همه داراییم رو برای فروش گذاشتم تا راحت تر اینجا تجارت کنم، ولی بهخاطرش وطنم رو نفروختم.
- اما جنگه!
- اره، برای همین میترسم، جا بمونم از برگشت.
اتوبوس اول از مرز رد میشود و باقی اتوبوسها هم پر میشوند و حرکت میکنند. او یکبار دیگر شماره را میگیرد و اطراف را میبیند.
چند اتوبوس بیشتر نمانده، عصبی گوشی را در جیبیش میگذارد و از خبرنگار میپرسد.
- اگه کارتون تموم شده، باید برم.
زن سری تکان داد و به او خیره شد. یکبار دیگر تلفن درآورد و شماره را گرفت... نفسش را با صدا بیرون داد و یک عکس را سمت خبرنگار گرفت و گفت.
- میشه یک کمک بهم بکنید؟
- چه کمکی؟
- این عکس رفیقمه، اگه دیدید بهش بگید کیارش گفت«ایران هیچ وقت منتظر نمیمونه تا تو سر فرصت بشینی تصمیم بگیری، اون الان بهت نیاز داره».
اتوبوس آخر که آرام حرکت کرد، مرد بیاختیار داد زد «وایسا» و دوید قبل از رد شدنش از مرز سوار شد.
خبرنگار به اوتوبوس نگاه کرد که از مرز رد شد و به چمدان قرمزی که وسط راه جامانده بود.
✍️ فاطمه سبلانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از علیرضامحمدلو|جنگ شناختی
🔎 از روایت مَرد قاطع تا مرد کلافه؛فروپاشی ترامپ توییت باز در میدان جنگ روایتها
🔻در سیاست معاصر و عصر شبکه، برخی بازیگران تنها سیاستمدار نیستند؛ آنها خود به «پلتفرم رسانهای» تبدیل میشوند. دونالد ترامپ یکی از برجستهترین نمونههای این پدیده بود که از قدرت و میانبر رسانه در قمار سیاست و #جنگ_های_ناپلئونی و سریع السیر بهره می برد.
🔸او با توییتها، مصاحبهها و موضعگیریهای پیدرپی، بهگونهای روایتسازی میکرد که گویی میان «گفتن» و «انجام دادن» فاصلهای وجود ندارد. حتی در ادبیات رسانهای نیز این تعبیر جا افتاده بود که فاصله دست و دهان او کوتاه است؛ یعنی هرچه بگوید، بلافاصله عملی میشود.
🔸اما جنگ دوشادوش با اسرائیل علیه ایران نشان داد که این تصویر بیش از آنکه بر واقعیت استوار باشد، محصول یک #هژمونی_روایی بوده است؛ هژمونیای که با برخورد به واقعیتهای میدانی و ایرانی، ترک برداشت. مجموعهای از رخدادها، بهتدریج وضعیت تازهای درباره شکست این «انسانرسانه» ساخت و یک سوئیچ بزرگ و ضدروایت کلان ایجاد شد:
1⃣ روایت مرد دروغگو
ادعای پایان دادن سریع به جنگ ظرف ۴۸ ساعت، بهعنوان نماد قاطعیت مطرح شد؛ اما استمرار تنشها و پیچیدگیهای میدان و برگشت سریع و مقتدر ایران به صحنه جنگ و کشیده شدن ماجرا به هفته چهارم، نشان داد که این وعده بیش از آنکه برنامهای عملی باشد، یک گزاره تبلیغاتی و پروپاگاندا بوده است.
2⃣ روایت مرد پشیمان
در ماجرای تهدید به هدف قرار دادن پالایشگاهها، لحن تند اولیه و ضربه مختصر به پالایشگاه و واکنش سریع و قوی ایران در زدن پالایشگاه حیفا و قطر و همچنین زدن نطنز و پاسخ متقابل و سنگین ایران در دیمونا با تلفات بالا، در ادامه جای خود را به عقبنشینی و نوعی عذرخواهی سیاسی داد. این تغییر موضع، فاصله میان تهدید و تصمیم واقعی را آشکار کرد.
3⃣ روایت مرد ورشکسته
در کنار اینها، تکرار چندباره ادعای «پیروزی در جنگ» ــ که بارها در سخنان او تکرار شد و مورد تمسخر کاربران و تحلیگران داخلی و خارجی هم قرار گرفت، به نشانهای از تلاش برای جا زدن تصویر و فتوشاپ پیروزی بجای واقعیت سخت میدان نبرد تعبیر شد و ارزش خبری ادعاهای ترامپ را به کمینگی شدید مبتلا ساخت.
4⃣ روایت مرد توخالی
ادعاهای مکرر درباره نابودی توان دریایی، موشکی و هستهای ایران و ادعای اینکه حتی یک گلوله از پدافند ایران سمت ما شلیک نمی شود و در نهایت سقوط F35 و افول هیمنه هوایی آمریکا و چند مورد مشابه نیز به مرور با واقعیتهای میدانی و تداوم همان توانمندیها زیر سؤال رفت و تصویری از گزارههایی بزرگ اما پوچ و توخالی ساخت.
5⃣ روایت مرد خمار
تهدید به حمله به زیرساختهای برق ظرف ۴۸ ساعت نیز در نهایت عملی نشد. آنچه ابتدا با قطعیت بیان میشد، پس از مواجهه با واقعیت توان بازدارندگی و تهدید به مقابلهبهمثل، به تعلیق و عقبنشینی و ادعای مذاکراتی انجامید؛ گویی شور اولیه جای خود را به هوشیاری پس از «خماری» داده است.
6⃣ روایت مرد کلافه
تقریبا اکثر مطبوعات جریان اصلی و بزرگ دنیا اذعان دارند که آمریکا در تله صهیونیستی وارد جنگ شده و الان مبتلا به وضعیت #بحران_خروج_از_جنگ است. در واقع ترامپ قمارباز در طرف بازنده میز نشسته و به اصطلاح "بَد باخته" و دچار استیصال شده است. خود شیفته و بدعادت به جهان تک قطبی، دچار اختلال دوقطبی شده و از سر کلافگی هذیان می گوید و نوسان کلامی دارد.
🔻در نهایت، آنچه رخ داد برخورد دو جهان متفاوت بود: از یک سو نوعی #سوررئالیسم_رسانهای که با توییت و مصاحبه میکوشید واقعیت بسازد، و از سوی دیگر واقعیت سخت میدان بود که نتیجه را تعیین می کرد. در این برخورد، حادواقعیت رسانهای به چالش کشیده شد و شکاف میان ادعا و واقعیت آشکارتر از همیشه به چشم آمد؛ تا جایی که بسیاری دریافتند در میدان سیاست نیز گاه همان حکایت قدیمی تکرار میشود: پادشاه لخت است.
✍علیرضامحمدلو
🆔@asre_tabyin
📜 روایت چهارم
#کف_کفش
داشتم از کنارشان رد میشدم که دیدم داخل کالسکه نشسته و پاهایش را بالا گرفته.
گفتم میتونم ازت عکس بگیرم؟ اول نمیذاشت تا اومدم برم مامانش گفت جاکلیدیت رو نشون خاله بده.
نشان داد و گذاشت عکسم را بگیرم.
در واقع من از نظرش از کلید و آویزش عکس گرفتم نه از پرچمهای نصب شده در جای درستش.
جالب بود انگار ناخودآگاه کودک میدانست پرچمهای کف کفشش ارزش پر کردن حافظه گالریام را ندارند و نقشه کوچک در دستش ارزش لبخند زدن به یک غریبه و با شوق نشانش دادن را دارد.
حال که بیشتر فکر میکنم تناقضشان برایم جذابتر میشود. کلید و نشانش را محکم گرفته و حفاظت میکند اما ذرهای علامت های نقاشی شده کفشش ارزشی ندارند.
و چقدر جالب که هماکنون ما مقیاس بزرگتر این تصویر هستیم. ایرانی که در آغوش گرفته و با افتخار به دنیا نشان میدهیم و آمریکا و اسرائیلی که به اندازه کثیفی کف کفش ها برایمان چرک و ناخوشایند هستند و نیم نگاهی هم نثارشان نمیکنیم.
✍️نسیبه سادات
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پنجم
#لباس_مشکی
چقدر مشکی به این مردم میآید
لباسهایم را مرتب میکنم، رنگها را به نظاره مینشینم، بیشترشان مشکیست
یعنی نگذاشتند مشکی از تن خارج کنیم که مبادا حسین را لابهلای روزمرگیهایمان فراموش کنیم
اینجا ایرانِ سیدعلیست
سیدعلی ولی اینجا را سبز میخواست
پانزده اسفند که میشد، نهالی را به دل خاک میسپرد که سبز شود و جوانه بزند و سترگ گردد و ثمر بدهد
شاید این رسم یادآورِ روز پانزدهم خرداد ۶۸ بود برای او
که نهال انقلاب را به دستان مبارک او سپردند
و بنا را بر آبیاری و رشد و تربیت این نهال گذاشت
که مبادا گزند بدین نهال برسد
که هرس به موقع شود و آب به موقع برسد
که این نهال خم نشود و کج نرود؛
این نهال که تبدیل به درختی تناور شد
و جهانی از ثمره آن بهرهمند شدند
گویا نوبت آخرین آبیاریاش شده بود
حافظِ این نهال، تبدیل ذبح عظیمی شد و با خون خود ایران عزیز را آبیاری نمود
حالا آن نهال تبدیل به ایرانی شده بود با
برگهای سبز سرزنده، ریشهای خونین در دل اعماق زمین و ساقهای به سپیدی موهای سیدعلی شهیدش
و اما چقدر شهید به این اسم میآید.
عمرم را که ورق میزنم،
در تمام لحظاتش فدایی این مرد شدن آرزویم بود
هیچگاه گمان هم نمیکردم که روزی برسد
نوای آسمانی و لبخندِ بهشتی او دیگر نباشد
و من زنده باشم...
بدا به حال من و حال تمام کسانی که بعد از او زنده ماندند
و طعم تلخِ مرگ تدریجی خود را هر آن چشیدند.
به موجِ حادثهای فکر میکنم که
این ایرانیترین مرد را از ایران گرفت
به ایرانِ بعد از او فکر میکنم
به امیدی که او داشت برای ایران
به پدرانههایش برای دخترکش ایران
چقدر این دختر، محتاجِ آغوش پدر است
حالا این دختر که ایران نامش نهادند،
با مهر پدری او قد کشیده است و جهانی را به شکفت وا داشته است
که چگونه میان آماج تیر و ترکش و تحریم و تهدیدها، قامت خم نکرد و بالید و الگوی جهانیان شد
باباعلی، دیگر نگران دخترکتان نباشید
با دستان پر مهرتان به خوبی تربیت شده است و خیلی خوب آموخته که مستقل باشد و طوری ببالد که خیال هر تجاوزی را از دل و فکر خبیثان عالم برای همیشه محو نماید
فقط این دخترک، دلتنگ شماست
کاش برگردید
✍️راضیه محمدی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت ششم
#رفیق
با مریم در دوران جنگ ۱۲روزه آشنا شدم.
آشنایی که ابتدا کاری بود و بعد با صمیمیت و مهربانی که او داشت تبدیل به یک دوستی شد.
در این چند ماه اخیر هم تقریبا هر روز با هم بودیم.
کار ما پیدا کردن سوژههای میدانی و خیابانی برای عکاسی بود.
فضا و مکان عکاسیمان هم تقریبا یکی بود؛ اما او نوع نگاهش با من خیلی فرق میکرد و به قول خودش من مو میدیدم و او پیچش مو.
وقتی جنگ شد، کارمان بیشتر شد. باید روند عکاسی و آماده سازی عکسها را با سرعت بیشتری انجام میدادیم.
شب قدر هم با هم بودیم. قرار گزاشتیم تا به گلزار شهدا برویم.
وقتی به سراغش رفتم دیدم با یک کوله بزرگ و پر دم در ایستاده است.
پرسیدم:«مریم چی آوردی؟ اینا دیگه چیه؟»
دستم را کشید و گفت: «زود باش که کلی کار داریم.»
به آنجا که رسیدیم، او کولهاش را باز کرد. با وسایلی که آورده بود، یک میز کار کوچک درست کرد و کار ویرایش عکسها را شروع کرد.
گفتم: «مریم داری چی کار میکنی؟ میخوای شب قدری کار کنی؟ امشب که وقت کار نیست.»
گفت: «فاطمه وقت نیست. باید صبح این عکسها آماده بشه. با طلوع خورشید این عکسها هم باید برسه دست مردم جهان. شاید با این کار یک نفر از حق با خبر بشه و اونوقته که شب قدرم قبوله.»
آن شب من به دعا بودم و اون به کار .
البته ریز که نگاهش میکردی میدیدی لبش تکان میخورد و زیر لب دعا میخواند.
وقت قرآن سر گرفتن شد.
گفتم: «تو رو خدا پاشو این یک کار را دیگه بکن بنده خدا تقدیر یک سالت به این بندهها..»
خندید و بلند شد. دوربین و قرآنش را با هم به سر گرفت و دعا خواند و اشک ریخت.
بعد از آن شب تا دوروز ندیدمش. خیلی اتفاقی مسیرمان تغییر کرد. تا اینکه امروز صبح باخبر شدم او درمیدان اصلی شهر شهید شده است.
نمیدانم چطور خودم را به او رساندم. هنوز خانوادهاش نیامده بودند و من برای شناسایی رفتم. خودش بود.
مریم رفیق من.
روی برگه شناساییاش نوشته بودند: "تنها یک قرآن و دوربین عکسی همراهش بود."
✍️ فاطمه جوهری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت هفتم
#گفتگو_دو_موشک
موشک پیر، آرام و بیخیال روی صندلی نشسته بود. سیگار بین لبانش بود و بیتوجه به موشک جوان که دائم این طرف و آن طرف میرفت، چرت میزد.
- موشک جوانتر که انگار صبرش تمام شده بود، سمت موشک مسن آمد و گفت: نمیخواهی کاری کنی؟ انگار توی دلم رخت میشویند. بلند شو پیرمرد!
+ موشک پیر که چرت کوتاهش بهم خورده بود، او را به عقب هل داد و گفت: عه، چیه؟ عجله داری؟ باید صبر کنی جوان. اینجا خیلیها منتظرند. اول باید انبارهای قدیمی خالی شود، تا بعد نوبت به ما برسد.
- موشک جوان خشمگینانه فریاد میزند: آیا باید منتظر بمانم؟ چرا باید این کار را کنم؟ مردم و رهبر مظلوم من اینطور شهید میشوند و من...!
+ کافیست موشک جوان! آنکه باید انرژیات را سرش خالی کنی من نیستم، اسرائیل است. البته، می توانی انرژیات را تمام کنی؛ چون سپاه آنقدر موشک دارد که نیازی به تو نیست!
موشک جوان، که حالا انگار آرامتر شده بود، کنار صندلی، زیر پای موشک پیر مینشیند. سرش را در دستانش میگیرد و آرام آرام شروع به ناله میکند.
- تو نمی دانی پیرمرد، مگر یک موشک از دنیا چه میخواهد؟ او فقط دوست دارد فدای مردم شود. ما قرار بود نگذاریم آسیبی به امام خامنهای برسد. تو میگویی با این ننگ چه کنم؟
موشک پیر، تفاله سیگار را به سویی پرت میکند. آرام سمت موشک جوان خم میشود و با مهربانی سر او را در آغوش میگیرد؛
+ تو هنوز جوان و خامی! وقتی تهرانی مقدم ما را ساخت، در گوش ما به همرزمانش میگفت من آرزوی محو اسرائیل را دارم. اگر نوبتی هم باشد، اول نوبت ما پیرهاست.
- اصلا چرا با هم نرویم؟ من شنیدهام سر راه میتوانیم از عراق، لبنان و حتی مصر هم بگذریم.
+ آه که چقدر دلتنگ راکتهای لبنانیام. دوستان خوبی بودند و برایم از سید حسن نصرالله صحبت میکردند. خدا رحمتش کند!
- خوشا به سعادت تو ای موشک پیر! من فقط فرمانده حاجیزاده را به یاد دارم.
+ من از زمان تولد در این شهر موشکی بودهام. حتی بعد از شهادت حاج قاسم هم با اینکه خیلی اصرار کردم، مرا به پایگاههای آمریکایی نزدند.
- من فکر میکردم قدیمیتر از این حرفها باشی.
+ قدیمی؟ من با تهرانی مقدم بزرگ شدهام. یادش بهخیر. چه مرد بزرگی بود!
- حتما افراد زیادی را اینجا دیدهای، از آنها برایم بگو.
موشک پیر، خودش را با زحمت جابهجا میکند:
+ من مردان بزرگ زیادی را دیدهام. گاهی جوانانی که فکر میکردم ترسو و بچهاند؛ اما پای لانچرها چنان جانانه ایستادگی کردند که تا مدتها حیرتزده بودم.
- اینها همه بهخاطر غیرت ایرانی و عشق امام حسین است.
+ آه موشک جوان! اگر یک حرف درست زده باشی این است. خدا امام خمینی را بیامرزد. چنان شوری از ۴۰ سال قبل به سر این جوانان انداخت که تا قیام موعود خاموششدنی نیست.
- همین است که جانم اینچنین میسوزد. شوری که این جوانان دارند مرا به تلاطم وا میدارد. مگر سن عماد مغنیه چقدر بود؟
+ نه هایپرسونیک عزیزم. این شور بهخاطر این است که میخواهند موج جدیدی از حمله را آغاز کنند. بالاخره از آسمان کربلا میگذرم.
- راست میگویی، دارند میآیند. دلشوره دارم. یعنی انتخاب میشوم؟
صدای بلندگوی شهر موشکی، توی سوله عمیق پیچید.
« موشکهای فتاح و هایپرسونیک، آماده اعزام شوید. »
موشک جوان تا این را شنید بلند شد و چند دور سرمستانه به دور خودش چرخید.
- خدایا! بالاخره انتخاب شدم.
موشک پیر که تا آن لحظه هیچ اثری از شوق نداشت، سمت او آمد. سربند یاحسینی را به سر موشک جوان بست و دستش را گرفت. قلمی از کت قدیمیاش در آورد و روی دستش نوشت، به یاد شهدای مدرسهٔ میناب. ❤️🩹
موشک جوان تشکر کرد:
- ممنونم پیر موشک. تو با ما نمیآیی؟
+ چرا! اما قصد دارم سربند یا زهرا ببندم. پدافند ایران، خاک ره زهراست. 🇮🇷
موشک جوان لبخندی زد و او را در آغوش گرفت. بعد با دستانش علامت پیروزی را نشان داد و گفت: برویم پیر موشک، پیش به سوی شهادت.
موشک پیر، دستانش را گرفت و گفت: دستانت را مشت کن، علامت پیروزی ما مُشت است. مثل امام شهیدمان. پیش به سوی شهادت... .
✍️ نازنینفاطمه غایبزاده
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتم
#همسایه_ما_فقیر_است
من این را از خانه چهار طبقه و ماشین بنزش نفهمیدم.
حتی از طلاهایی که به خود آویزان کرده نفهمیدم.
او هر روز صبح به پیاده روی میرود دور تا دور پارک راه میرود و بلند بلند با گوشیش حرف می زند.
من هر وقت به او میرسم سرم را پایین می اندازم چون من آدم حرف زدن نیستم.
او بینیاش را تازه عمل کرده و شوهرش به او میگوید مثل خوک شده .
یک روز از سر کنجکاوی سرم را بالا بردم تا دماغش را ببینم نزدیک بود با هم سلام احوال پرسی کنیم که بلافاصله سَرمان را پایین انداختیم.
من امروز فهمیدم او فقیر است. از چند روز پیش که جنگ شده او مجبور شده یک یخچال جدید بخرد تا مواد غذایی در آن جا شود.او پشت گوشی مدام میگوید ما پول نداریم و از وقتی شوهرش به خاطر جنگ در خانه مانده از جیب میخورند. در همین جنگی برای تولدش یک ماشین صفر خریده که رنگش را دوست ندارد.از اینکه مستأجر طبقه سوم اجاره اش را نداده مدام شکایت میکند. روزی هزار بار به آنها میگوید زودتر اجاره شان را پرداخت کنند.مرد آن خانه هم مثل شوهرش در جنگ بیکار شده اما جیب آنها به بزرگی جیب شوهرش نیست.
همسایه ما فقیر است چون در داشته هایش آنقدر غرق است که معنای نداشتن را نمی فهمید .این بار اگر دوباره با هم روبه رو شدیم من دوباره سرم را پایین می اندازم من آدم حرف زدن با آدم های فقیر نیستم.
✍️ ساناز فلکی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت نهم
#رهایی_از_دلبستگی
در روزهای اول جنگ بنا به شرایط امنیتی باید خانهام را، تمام نقطه امنم را رها میکردم و پناه میبردم به خانوادهام که در شهری دیگر زندگی میکردند، مستاصل و درمانده بودم اما همچنان امیدوار...
در را که باز کردم سکوت ساختمان را برداشته بود، انگار فقط من با روزمرگیهایم بمب هایی که یک به یک با فاصله چند صدمتری از ما به زمین میخوردند را داشتم به بازی میگرفتم...
اما زود توهم قوی بودنم شکست و فهمیدم این ارامش قبل از طوفان است...
طوفانی که باید تنهایی از پسش برمیآمدم.
تمام زندگی ام خلاصه شد در دو ساک و یک چمدان و با خیال اینکه دو روزه برمیگردم راهی میدانی شدم که می بایست تمام دوست داشتنیهایم را قربانیاش میکردم...
قربانی اول را همان لحظه ذبح کردم، دلبستگی به زرق و برقهای زندگی
قربانی دوم را باید در خانه پدری میدادم،
به جان خریدن خستگیهای مادرانگی که به تنهایی باید از پسشان برمیامدم
قربانی ها دیر یا زود باید ذبح میشدند تا مرا به ذبح عظیم زندگیام برسانند
تمام غم عالم را در سینهام حس میکردم
بی آنکه بتوانم اشک بریزم...
آخرین شب قدر را که پشت سر گذاشتم، بعد از خواباندن پسرها یک آن به سرم زد وسیله هایم را مرتب کنم و دم دست بگذرام، جنگ خودش بی آنکه بفهمم از منیّتم قربانیهایش را میگرفت و مرا آماده قربانی اصلی میکرد...
سحر همراه شد با انفجارهای پی در پی و پدافندهای بی وقفه و من در آرامش کامل، انگار که عادت کرده باشم...
اما نمیدانستم که هیچکس به جنگ عادت نمیکند، جنگ آنقدر غافلگیرت میکند تا از پایه و بنیان اساس وجودیات را از اول دوباره بچینی...
بالاخره آن سحر صبح شد، صبحی که خورشید ماه را بلعیده بود و رنگ به رخ نداشت...صبحی که بوی جنون میداد، بوی خون...
صدای چاووشی خانه را پر کرده بود《چقدر آیه سوخته چه روزگار تیرهای》
پسرها هم مشغول چیدن آجربازی هایشان روی هم بودند که موج انفجار اول تمام گوش و چشمم را کور و کر کرد و من در شوک این اتفاق تنها تصمیمی که میتوانستم در آن چند ثانیه قبل از حمله دوم بگیرم این بود که بچه ها را در شرایط امنی بگذارم تا بیشتر از این در معرض آسیب نباشند، دیواری امن نزدیک ستون اصلی خانه پیدا کردم پسرها را آنجا نشاندم و رفتم تا با تشک و رختخواب ها برایشان حصار امنی درست کنم که دیدم تمام خانه بهم ریخته... شیشه هارا کنار زدم
تشک را روی بچه ها کشیدم و با رختخوابها تمام بدنشان را محاصره کرده بودم که انفجار های پی در پی نهایی مرا به زمین زد و خانه را غرق دود و خاک کرد...
صدای وحشت بچه ها و داد و شیون زن ها و مردهایی که در خیابان بودند وحشت به دلم انداخت اما باید فکری به امنیت بهتر بچه ها میکردم... نمیدانم آن لحظه با وجود آن همه شیشه و گرد و غبار و دود چگونه مبل هایی به آن سنگینی را کشان کشان به سمت بچه ها رساندم و بالای سرشان حائل کردم تا از هر سمت خطری تهدیدشان نکند، ناامید نشدم و مدام زیر لب مادرم زهرا را صدا میزدم...
بچه ها را دیدم که گوشهی حصارشان میلرزند و میترسند
دنیایم به آخر رسیده بود قبل از دیدن صورت ملتمس و نگران و ترسان و بی پناه بچهها...
تنها پناهی که آن لحظه آن چشمهای کوچک میدیدند، مادرشان بود، تنها ناجی آن لحظهشان را نباید بهمریخته و مستاصل میدیدند، پس صدایم را بلند کردم و باهم شروع به خواندن چهار قل کردیم و سعی کردم به هر شکلی که شده با مدد از حضرت زهرا قلبشان را آرام کنم اما نفس تنگی و سرفه از شدت وجود دود غبار امانم را بریده بود پس آبی خوردم و برای بچهها هم اوردم تا بیش از این آلودگی هوا اذیتشان نکند...
باید هرچه زودتر آماده میشدیم
باز هم من بودم و شیشههایی که وقتی رویشان پا میگذاشتم مراعات مادر بودنم را میکردند و ذرهای آسیبی به من نمیرساندند
تمام قاب کودکی ام حالا زیر دود و غبار و آوار پنجره پنهان شدهبود، حالا فاطمه آماده بود تا قربانی آخرش را تقدیم کند...
بابی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی
✍️ فاطمه رضوانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت دهم
#بوم_بوم_F35
مثلاً داشتم کتاب میخواندم. کلمات را دنبال میکردم و به نقطه آخر جمله که میرسید، باید میرفتم اول خط تا بفهمم چه خواندهام. آخر یکنفر نبود بگوید وسط جنگ و صدای موشک و ترکش و تیری که مهدی راه انداخته، وقت کتاب خواندن است؟
هنوز داشتم خط اول را مرور میکردم که صدای انفجار بلندی حواسم را پرت کرد. سرم را آوردم بالا تا به مهدی تذکر بدهم کمی آرامتر بجنگد که دیدم یک گلولهٔ مدادی، از لولهٔ تانک پلاستیکی درآمده و مستقیم فرود آمده بود روی سر تانکِ مقوایی اسرائیلی که با ضربات پاهای مهدی لِه و لَوَرده شده بود! تانکِ ایرانی داشت بیشتر جلو میآمد و مدام رجز میخواند که:
«الان میام همتونو مثل دوستتون نابود میکنم. الان دارم میام! ویژژژژ!»
تانکهای کوچک مقوایی هم که خیلی ترسیده بودند یکی یکی عقب نشینی کردند و پشتِ سنگر بالشتیِشان پناه گرفتند.
یحیی نشسته بود رو به روی تلویزیون و کنترل به دست تندتند کانال هارا عوض میکرد که آخر صدای آقاجان درآمد.
«چقد شبکه عوض میکنی پسر! بزن اخبار ببینیم چی میگه.»
تانک بزرگ ایرانی مهدی هنوز داشت پیروزمندانه روی فرش های سالن جولان میداد که یک دفعه سر و کلهٔ جنگندهای پیدا شد. اینبار مهدی لانچر موشکاندازش را رو کرد:
«وایسا ببینم! تو اینجا چی کار میکنی؟ ای بیادب! الان میزنمت!»
صدای گویندهٔ اخبار با صدای رجز خواندن مهدی قاطی شده بود.
«حملهٔ موشکی وعده صادق ۴ همچنان به پایگاه های نظامی رژیم صهیونی ادامه دارد...»
مهدی موشکی که از لولهٔ دستمال درست شده و اسمش فتاح۲ بود را آمادهٔ شلیک کرد. جنگندهٔ لگوییِ توی آسمان میچرخید و بمبهای خیالیاش را میریخت روی زمین. یک دفعه موشک فتاح از روی لانچر بلند شد و آمد بالا و بعد محکم خورد توی دل جنگندهای که در دست دیگر مهدی بود. من هم دیدم که چطور تکههای رنگی رنگی لگو یکی یکی از هم جدا شدند و افتادند روی زمین و اثری از جنگنده اسرائیلی نماند. جالب اینکه موشک فتاح ۲ هم سالم و سلامت، با نهایت اقتدار برگشت روی لانچرش!
«ای جنگندهٔ بیتربیت! دیگه نبینم این طرفا پیدات بشه؛ دفعه دیگه پهپاد شاهد میفرستم سراغت.»
هنوز داشتم به پیروزیهای غرور آفرین مهدی میخندیدم که صدای گزارشگر اخبار توجهم را جلب کرد:
«یک فروند هواپیمای آمریکایی با نام F35 هدف قرار گرفت.»
چشمهای یحیی برق زد.
«ایوللللل! F35 زدیم! F35!»
چند دقیقه بعد، سنگرهای بالشتی اسرائیلیها متلاشی شده بود و همه اسباب بازیهای مهدی ایرانی شده بودند. پرچم بزرگ ایران را توی دستش میچرخاند و تکههای پاره پاره پرچم کاغذی اسرائیل را پخش میکرد روی فرشها.
گزارشگر اخبار از تجمع های خیابانی مردم میگفت و مهدی زیر لب میخواند:
«ریشهٔ ظلم یهودُ بزن.. هرچی بودُ بزن.. بودُ نبودُ بزن.. بومبومتلآویو!»
✍️ریحانه سواری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞