📜 روایت پنجم
#لباس_مشکی
چقدر مشکی به این مردم میآید
لباسهایم را مرتب میکنم، رنگها را به نظاره مینشینم، بیشترشان مشکیست
یعنی نگذاشتند مشکی از تن خارج کنیم که مبادا حسین را لابهلای روزمرگیهایمان فراموش کنیم
اینجا ایرانِ سیدعلیست
سیدعلی ولی اینجا را سبز میخواست
پانزده اسفند که میشد، نهالی را به دل خاک میسپرد که سبز شود و جوانه بزند و سترگ گردد و ثمر بدهد
شاید این رسم یادآورِ روز پانزدهم خرداد ۶۸ بود برای او
که نهال انقلاب را به دستان مبارک او سپردند
و بنا را بر آبیاری و رشد و تربیت این نهال گذاشت
که مبادا گزند بدین نهال برسد
که هرس به موقع شود و آب به موقع برسد
که این نهال خم نشود و کج نرود؛
این نهال که تبدیل به درختی تناور شد
و جهانی از ثمره آن بهرهمند شدند
گویا نوبت آخرین آبیاریاش شده بود
حافظِ این نهال، تبدیل ذبح عظیمی شد و با خون خود ایران عزیز را آبیاری نمود
حالا آن نهال تبدیل به ایرانی شده بود با
برگهای سبز سرزنده، ریشهای خونین در دل اعماق زمین و ساقهای به سپیدی موهای سیدعلی شهیدش
و اما چقدر شهید به این اسم میآید.
عمرم را که ورق میزنم،
در تمام لحظاتش فدایی این مرد شدن آرزویم بود
هیچگاه گمان هم نمیکردم که روزی برسد
نوای آسمانی و لبخندِ بهشتی او دیگر نباشد
و من زنده باشم...
بدا به حال من و حال تمام کسانی که بعد از او زنده ماندند
و طعم تلخِ مرگ تدریجی خود را هر آن چشیدند.
به موجِ حادثهای فکر میکنم که
این ایرانیترین مرد را از ایران گرفت
به ایرانِ بعد از او فکر میکنم
به امیدی که او داشت برای ایران
به پدرانههایش برای دخترکش ایران
چقدر این دختر، محتاجِ آغوش پدر است
حالا این دختر که ایران نامش نهادند،
با مهر پدری او قد کشیده است و جهانی را به شکفت وا داشته است
که چگونه میان آماج تیر و ترکش و تحریم و تهدیدها، قامت خم نکرد و بالید و الگوی جهانیان شد
باباعلی، دیگر نگران دخترکتان نباشید
با دستان پر مهرتان به خوبی تربیت شده است و خیلی خوب آموخته که مستقل باشد و طوری ببالد که خیال هر تجاوزی را از دل و فکر خبیثان عالم برای همیشه محو نماید
فقط این دخترک، دلتنگ شماست
کاش برگردید
✍️راضیه محمدی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت ششم
#رفیق
با مریم در دوران جنگ ۱۲روزه آشنا شدم.
آشنایی که ابتدا کاری بود و بعد با صمیمیت و مهربانی که او داشت تبدیل به یک دوستی شد.
در این چند ماه اخیر هم تقریبا هر روز با هم بودیم.
کار ما پیدا کردن سوژههای میدانی و خیابانی برای عکاسی بود.
فضا و مکان عکاسیمان هم تقریبا یکی بود؛ اما او نوع نگاهش با من خیلی فرق میکرد و به قول خودش من مو میدیدم و او پیچش مو.
وقتی جنگ شد، کارمان بیشتر شد. باید روند عکاسی و آماده سازی عکسها را با سرعت بیشتری انجام میدادیم.
شب قدر هم با هم بودیم. قرار گزاشتیم تا به گلزار شهدا برویم.
وقتی به سراغش رفتم دیدم با یک کوله بزرگ و پر دم در ایستاده است.
پرسیدم:«مریم چی آوردی؟ اینا دیگه چیه؟»
دستم را کشید و گفت: «زود باش که کلی کار داریم.»
به آنجا که رسیدیم، او کولهاش را باز کرد. با وسایلی که آورده بود، یک میز کار کوچک درست کرد و کار ویرایش عکسها را شروع کرد.
گفتم: «مریم داری چی کار میکنی؟ میخوای شب قدری کار کنی؟ امشب که وقت کار نیست.»
گفت: «فاطمه وقت نیست. باید صبح این عکسها آماده بشه. با طلوع خورشید این عکسها هم باید برسه دست مردم جهان. شاید با این کار یک نفر از حق با خبر بشه و اونوقته که شب قدرم قبوله.»
آن شب من به دعا بودم و اون به کار .
البته ریز که نگاهش میکردی میدیدی لبش تکان میخورد و زیر لب دعا میخواند.
وقت قرآن سر گرفتن شد.
گفتم: «تو رو خدا پاشو این یک کار را دیگه بکن بنده خدا تقدیر یک سالت به این بندهها..»
خندید و بلند شد. دوربین و قرآنش را با هم به سر گرفت و دعا خواند و اشک ریخت.
بعد از آن شب تا دوروز ندیدمش. خیلی اتفاقی مسیرمان تغییر کرد. تا اینکه امروز صبح باخبر شدم او درمیدان اصلی شهر شهید شده است.
نمیدانم چطور خودم را به او رساندم. هنوز خانوادهاش نیامده بودند و من برای شناسایی رفتم. خودش بود.
مریم رفیق من.
روی برگه شناساییاش نوشته بودند: "تنها یک قرآن و دوربین عکسی همراهش بود."
✍️ فاطمه جوهری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت هفتم
#گفتگو_دو_موشک
موشک پیر، آرام و بیخیال روی صندلی نشسته بود. سیگار بین لبانش بود و بیتوجه به موشک جوان که دائم این طرف و آن طرف میرفت، چرت میزد.
- موشک جوانتر که انگار صبرش تمام شده بود، سمت موشک مسن آمد و گفت: نمیخواهی کاری کنی؟ انگار توی دلم رخت میشویند. بلند شو پیرمرد!
+ موشک پیر که چرت کوتاهش بهم خورده بود، او را به عقب هل داد و گفت: عه، چیه؟ عجله داری؟ باید صبر کنی جوان. اینجا خیلیها منتظرند. اول باید انبارهای قدیمی خالی شود، تا بعد نوبت به ما برسد.
- موشک جوان خشمگینانه فریاد میزند: آیا باید منتظر بمانم؟ چرا باید این کار را کنم؟ مردم و رهبر مظلوم من اینطور شهید میشوند و من...!
+ کافیست موشک جوان! آنکه باید انرژیات را سرش خالی کنی من نیستم، اسرائیل است. البته، می توانی انرژیات را تمام کنی؛ چون سپاه آنقدر موشک دارد که نیازی به تو نیست!
موشک جوان، که حالا انگار آرامتر شده بود، کنار صندلی، زیر پای موشک پیر مینشیند. سرش را در دستانش میگیرد و آرام آرام شروع به ناله میکند.
- تو نمی دانی پیرمرد، مگر یک موشک از دنیا چه میخواهد؟ او فقط دوست دارد فدای مردم شود. ما قرار بود نگذاریم آسیبی به امام خامنهای برسد. تو میگویی با این ننگ چه کنم؟
موشک پیر، تفاله سیگار را به سویی پرت میکند. آرام سمت موشک جوان خم میشود و با مهربانی سر او را در آغوش میگیرد؛
+ تو هنوز جوان و خامی! وقتی تهرانی مقدم ما را ساخت، در گوش ما به همرزمانش میگفت من آرزوی محو اسرائیل را دارم. اگر نوبتی هم باشد، اول نوبت ما پیرهاست.
- اصلا چرا با هم نرویم؟ من شنیدهام سر راه میتوانیم از عراق، لبنان و حتی مصر هم بگذریم.
+ آه که چقدر دلتنگ راکتهای لبنانیام. دوستان خوبی بودند و برایم از سید حسن نصرالله صحبت میکردند. خدا رحمتش کند!
- خوشا به سعادت تو ای موشک پیر! من فقط فرمانده حاجیزاده را به یاد دارم.
+ من از زمان تولد در این شهر موشکی بودهام. حتی بعد از شهادت حاج قاسم هم با اینکه خیلی اصرار کردم، مرا به پایگاههای آمریکایی نزدند.
- من فکر میکردم قدیمیتر از این حرفها باشی.
+ قدیمی؟ من با تهرانی مقدم بزرگ شدهام. یادش بهخیر. چه مرد بزرگی بود!
- حتما افراد زیادی را اینجا دیدهای، از آنها برایم بگو.
موشک پیر، خودش را با زحمت جابهجا میکند:
+ من مردان بزرگ زیادی را دیدهام. گاهی جوانانی که فکر میکردم ترسو و بچهاند؛ اما پای لانچرها چنان جانانه ایستادگی کردند که تا مدتها حیرتزده بودم.
- اینها همه بهخاطر غیرت ایرانی و عشق امام حسین است.
+ آه موشک جوان! اگر یک حرف درست زده باشی این است. خدا امام خمینی را بیامرزد. چنان شوری از ۴۰ سال قبل به سر این جوانان انداخت که تا قیام موعود خاموششدنی نیست.
- همین است که جانم اینچنین میسوزد. شوری که این جوانان دارند مرا به تلاطم وا میدارد. مگر سن عماد مغنیه چقدر بود؟
+ نه هایپرسونیک عزیزم. این شور بهخاطر این است که میخواهند موج جدیدی از حمله را آغاز کنند. بالاخره از آسمان کربلا میگذرم.
- راست میگویی، دارند میآیند. دلشوره دارم. یعنی انتخاب میشوم؟
صدای بلندگوی شهر موشکی، توی سوله عمیق پیچید.
« موشکهای فتاح و هایپرسونیک، آماده اعزام شوید. »
موشک جوان تا این را شنید بلند شد و چند دور سرمستانه به دور خودش چرخید.
- خدایا! بالاخره انتخاب شدم.
موشک پیر که تا آن لحظه هیچ اثری از شوق نداشت، سمت او آمد. سربند یاحسینی را به سر موشک جوان بست و دستش را گرفت. قلمی از کت قدیمیاش در آورد و روی دستش نوشت، به یاد شهدای مدرسهٔ میناب. ❤️🩹
موشک جوان تشکر کرد:
- ممنونم پیر موشک. تو با ما نمیآیی؟
+ چرا! اما قصد دارم سربند یا زهرا ببندم. پدافند ایران، خاک ره زهراست. 🇮🇷
موشک جوان لبخندی زد و او را در آغوش گرفت. بعد با دستانش علامت پیروزی را نشان داد و گفت: برویم پیر موشک، پیش به سوی شهادت.
موشک پیر، دستانش را گرفت و گفت: دستانت را مشت کن، علامت پیروزی ما مُشت است. مثل امام شهیدمان. پیش به سوی شهادت... .
✍️ نازنینفاطمه غایبزاده
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتم
#همسایه_ما_فقیر_است
من این را از خانه چهار طبقه و ماشین بنزش نفهمیدم.
حتی از طلاهایی که به خود آویزان کرده نفهمیدم.
او هر روز صبح به پیاده روی میرود دور تا دور پارک راه میرود و بلند بلند با گوشیش حرف می زند.
من هر وقت به او میرسم سرم را پایین می اندازم چون من آدم حرف زدن نیستم.
او بینیاش را تازه عمل کرده و شوهرش به او میگوید مثل خوک شده .
یک روز از سر کنجکاوی سرم را بالا بردم تا دماغش را ببینم نزدیک بود با هم سلام احوال پرسی کنیم که بلافاصله سَرمان را پایین انداختیم.
من امروز فهمیدم او فقیر است. از چند روز پیش که جنگ شده او مجبور شده یک یخچال جدید بخرد تا مواد غذایی در آن جا شود.او پشت گوشی مدام میگوید ما پول نداریم و از وقتی شوهرش به خاطر جنگ در خانه مانده از جیب میخورند. در همین جنگی برای تولدش یک ماشین صفر خریده که رنگش را دوست ندارد.از اینکه مستأجر طبقه سوم اجاره اش را نداده مدام شکایت میکند. روزی هزار بار به آنها میگوید زودتر اجاره شان را پرداخت کنند.مرد آن خانه هم مثل شوهرش در جنگ بیکار شده اما جیب آنها به بزرگی جیب شوهرش نیست.
همسایه ما فقیر است چون در داشته هایش آنقدر غرق است که معنای نداشتن را نمی فهمید .این بار اگر دوباره با هم روبه رو شدیم من دوباره سرم را پایین می اندازم من آدم حرف زدن با آدم های فقیر نیستم.
✍️ ساناز فلکی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت نهم
#رهایی_از_دلبستگی
در روزهای اول جنگ بنا به شرایط امنیتی باید خانهام را، تمام نقطه امنم را رها میکردم و پناه میبردم به خانوادهام که در شهری دیگر زندگی میکردند، مستاصل و درمانده بودم اما همچنان امیدوار...
در را که باز کردم سکوت ساختمان را برداشته بود، انگار فقط من با روزمرگیهایم بمب هایی که یک به یک با فاصله چند صدمتری از ما به زمین میخوردند را داشتم به بازی میگرفتم...
اما زود توهم قوی بودنم شکست و فهمیدم این ارامش قبل از طوفان است...
طوفانی که باید تنهایی از پسش برمیآمدم.
تمام زندگی ام خلاصه شد در دو ساک و یک چمدان و با خیال اینکه دو روزه برمیگردم راهی میدانی شدم که می بایست تمام دوست داشتنیهایم را قربانیاش میکردم...
قربانی اول را همان لحظه ذبح کردم، دلبستگی به زرق و برقهای زندگی
قربانی دوم را باید در خانه پدری میدادم،
به جان خریدن خستگیهای مادرانگی که به تنهایی باید از پسشان برمیامدم
قربانی ها دیر یا زود باید ذبح میشدند تا مرا به ذبح عظیم زندگیام برسانند
تمام غم عالم را در سینهام حس میکردم
بی آنکه بتوانم اشک بریزم...
آخرین شب قدر را که پشت سر گذاشتم، بعد از خواباندن پسرها یک آن به سرم زد وسیله هایم را مرتب کنم و دم دست بگذرام، جنگ خودش بی آنکه بفهمم از منیّتم قربانیهایش را میگرفت و مرا آماده قربانی اصلی میکرد...
سحر همراه شد با انفجارهای پی در پی و پدافندهای بی وقفه و من در آرامش کامل، انگار که عادت کرده باشم...
اما نمیدانستم که هیچکس به جنگ عادت نمیکند، جنگ آنقدر غافلگیرت میکند تا از پایه و بنیان اساس وجودیات را از اول دوباره بچینی...
بالاخره آن سحر صبح شد، صبحی که خورشید ماه را بلعیده بود و رنگ به رخ نداشت...صبحی که بوی جنون میداد، بوی خون...
صدای چاووشی خانه را پر کرده بود《چقدر آیه سوخته چه روزگار تیرهای》
پسرها هم مشغول چیدن آجربازی هایشان روی هم بودند که موج انفجار اول تمام گوش و چشمم را کور و کر کرد و من در شوک این اتفاق تنها تصمیمی که میتوانستم در آن چند ثانیه قبل از حمله دوم بگیرم این بود که بچه ها را در شرایط امنی بگذارم تا بیشتر از این در معرض آسیب نباشند، دیواری امن نزدیک ستون اصلی خانه پیدا کردم پسرها را آنجا نشاندم و رفتم تا با تشک و رختخواب ها برایشان حصار امنی درست کنم که دیدم تمام خانه بهم ریخته... شیشه هارا کنار زدم
تشک را روی بچه ها کشیدم و با رختخوابها تمام بدنشان را محاصره کرده بودم که انفجار های پی در پی نهایی مرا به زمین زد و خانه را غرق دود و خاک کرد...
صدای وحشت بچه ها و داد و شیون زن ها و مردهایی که در خیابان بودند وحشت به دلم انداخت اما باید فکری به امنیت بهتر بچه ها میکردم... نمیدانم آن لحظه با وجود آن همه شیشه و گرد و غبار و دود چگونه مبل هایی به آن سنگینی را کشان کشان به سمت بچه ها رساندم و بالای سرشان حائل کردم تا از هر سمت خطری تهدیدشان نکند، ناامید نشدم و مدام زیر لب مادرم زهرا را صدا میزدم...
بچه ها را دیدم که گوشهی حصارشان میلرزند و میترسند
دنیایم به آخر رسیده بود قبل از دیدن صورت ملتمس و نگران و ترسان و بی پناه بچهها...
تنها پناهی که آن لحظه آن چشمهای کوچک میدیدند، مادرشان بود، تنها ناجی آن لحظهشان را نباید بهمریخته و مستاصل میدیدند، پس صدایم را بلند کردم و باهم شروع به خواندن چهار قل کردیم و سعی کردم به هر شکلی که شده با مدد از حضرت زهرا قلبشان را آرام کنم اما نفس تنگی و سرفه از شدت وجود دود غبار امانم را بریده بود پس آبی خوردم و برای بچهها هم اوردم تا بیش از این آلودگی هوا اذیتشان نکند...
باید هرچه زودتر آماده میشدیم
باز هم من بودم و شیشههایی که وقتی رویشان پا میگذاشتم مراعات مادر بودنم را میکردند و ذرهای آسیبی به من نمیرساندند
تمام قاب کودکی ام حالا زیر دود و غبار و آوار پنجره پنهان شدهبود، حالا فاطمه آماده بود تا قربانی آخرش را تقدیم کند...
بابی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی
✍️ فاطمه رضوانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت دهم
#بوم_بوم_F35
مثلاً داشتم کتاب میخواندم. کلمات را دنبال میکردم و به نقطه آخر جمله که میرسید، باید میرفتم اول خط تا بفهمم چه خواندهام. آخر یکنفر نبود بگوید وسط جنگ و صدای موشک و ترکش و تیری که مهدی راه انداخته، وقت کتاب خواندن است؟
هنوز داشتم خط اول را مرور میکردم که صدای انفجار بلندی حواسم را پرت کرد. سرم را آوردم بالا تا به مهدی تذکر بدهم کمی آرامتر بجنگد که دیدم یک گلولهٔ مدادی، از لولهٔ تانک پلاستیکی درآمده و مستقیم فرود آمده بود روی سر تانکِ مقوایی اسرائیلی که با ضربات پاهای مهدی لِه و لَوَرده شده بود! تانکِ ایرانی داشت بیشتر جلو میآمد و مدام رجز میخواند که:
«الان میام همتونو مثل دوستتون نابود میکنم. الان دارم میام! ویژژژژ!»
تانکهای کوچک مقوایی هم که خیلی ترسیده بودند یکی یکی عقب نشینی کردند و پشتِ سنگر بالشتیِشان پناه گرفتند.
یحیی نشسته بود رو به روی تلویزیون و کنترل به دست تندتند کانال هارا عوض میکرد که آخر صدای آقاجان درآمد.
«چقد شبکه عوض میکنی پسر! بزن اخبار ببینیم چی میگه.»
تانک بزرگ ایرانی مهدی هنوز داشت پیروزمندانه روی فرش های سالن جولان میداد که یک دفعه سر و کلهٔ جنگندهای پیدا شد. اینبار مهدی لانچر موشکاندازش را رو کرد:
«وایسا ببینم! تو اینجا چی کار میکنی؟ ای بیادب! الان میزنمت!»
صدای گویندهٔ اخبار با صدای رجز خواندن مهدی قاطی شده بود.
«حملهٔ موشکی وعده صادق ۴ همچنان به پایگاه های نظامی رژیم صهیونی ادامه دارد...»
مهدی موشکی که از لولهٔ دستمال درست شده و اسمش فتاح۲ بود را آمادهٔ شلیک کرد. جنگندهٔ لگوییِ توی آسمان میچرخید و بمبهای خیالیاش را میریخت روی زمین. یک دفعه موشک فتاح از روی لانچر بلند شد و آمد بالا و بعد محکم خورد توی دل جنگندهای که در دست دیگر مهدی بود. من هم دیدم که چطور تکههای رنگی رنگی لگو یکی یکی از هم جدا شدند و افتادند روی زمین و اثری از جنگنده اسرائیلی نماند. جالب اینکه موشک فتاح ۲ هم سالم و سلامت، با نهایت اقتدار برگشت روی لانچرش!
«ای جنگندهٔ بیتربیت! دیگه نبینم این طرفا پیدات بشه؛ دفعه دیگه پهپاد شاهد میفرستم سراغت.»
هنوز داشتم به پیروزیهای غرور آفرین مهدی میخندیدم که صدای گزارشگر اخبار توجهم را جلب کرد:
«یک فروند هواپیمای آمریکایی با نام F35 هدف قرار گرفت.»
چشمهای یحیی برق زد.
«ایوللللل! F35 زدیم! F35!»
چند دقیقه بعد، سنگرهای بالشتی اسرائیلیها متلاشی شده بود و همه اسباب بازیهای مهدی ایرانی شده بودند. پرچم بزرگ ایران را توی دستش میچرخاند و تکههای پاره پاره پرچم کاغذی اسرائیل را پخش میکرد روی فرشها.
گزارشگر اخبار از تجمع های خیابانی مردم میگفت و مهدی زیر لب میخواند:
«ریشهٔ ظلم یهودُ بزن.. هرچی بودُ بزن.. بودُ نبودُ بزن.. بومبومتلآویو!»
✍️ریحانه سواری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
پویش#روایت_مردمی
رفقای همراه سلام✋
«اندیشکده فناوری روایت» تصمیم دارد روایتها و تجربهنگاری های شما عزیزان را با موضوع #جنگ_رمضان و موضوعات مرتبط با مسائل روز میباشد منتشر نماید
📍متنهای روایی باید دارای ویژگی های ذیل باشد
🔹داستانی
🔹قصهگویی
🔹 تصویرسازی از واقعیت
🔹 شخصیتپردازی
🔹 امیدبخشی نسبت به آینده
🔖لطفا متنهای خود را به آیدی @fadaei_eslam ارسال نمایید...
🔸متنهای برگزیده با قید اسم نویسنده منتشر خواهد شد...
منتظر آثار ارسالی شما عزیزان هستیم 🍃
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
❗️کتاب نبرد روایت ها، توسط اندیشکده فناوری روایت منتشر شد.
📕 کتاب «نبرد روایتها»؛ الگویی راهبردی و عملیاتی جنگ روایتها علیه اسرائیل، شما رو با روشها و ترفندهای رسانهای اسرائیل آشنا میکنه و راهکارهای مناسبی رو برای مقابله با اون ارائه میده.
☑️ نیروهای شجاع نظامی ما دارن بهخوبی وظیفهشون رو انجام میدن. ما هم باید در روایت جانفشانیهاشون سریع، دقیق و پرقدرت باشیم.
⚠️کتاب #نبرد_روایتها، یک بازوی کمکی برای انجام این کار مهم هست.
📬جهت سفارش و دریافت کتاب با تخفیف به آیدی @admin_activism پیام دهید
🖊نویسندگان
●مجتبی فرهنگ، مدیر اندیشکده حکمرانی فرهنگی
●ابولفضل شعبان پور، مدیر اندیشکده فناوری روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
👌رهبر شهیدمون همیشه تأکید داشتند که باید اتفاقهای مهم کشور و انقلاب رو روایت کنیم.
🔺تاریخ بارها نشون داد اگه کوتاه بیاییم و بیخیال باشیم، دشمن اونطوری که خودش دوست داره روایت میکنه. بعد دقیقا چیزی که حق مسلّم ماست، میشه یه تهدید برای جامعه جهانی.
📘کتاب #نبرد_روایتها پشت پرده حرکتهای دشمن برای انجام این کار رو خیلی دقیق بهمون نشون و در کنارش راهکارهای مناسبی رو ارائه میده. اون هم دشمنی به اسم اسرائیل که غولهای رسانهای دنیا رو در اختیار داره.
ثبت سفارش: @admin_activism
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت یازدهم
#عشقیزوفرنی
تا رسیدیم در پمپ بنزین گفت :«ملت پرچما غلاف.شیشه هارَم بدید بالا! »
پرچمم را لول کردم و کشیدم داخل و پیش خودم گفتم: «ای خاااک! ببین با کیا رفتیم تنگه اُحُد!
لابد ترسیده ماشینشُ شناسایی کنن! از جون زن و بچه ش هم ترسیده که میگه شیشه هارو بدین بالا! پس این همه آدم توی این شهر هر شب سه چار ساعت از یَمین و یَسار می کوبن میان توی فلان میدون و خیابون و گذر می گازن و بنزین می سوزونن و یه خروار زن و بچه بار می زنند با کلی علائم جونشونُ از سر راه آووردن؟»
بنزین که زد سوار شد و گفت گروهان آزااااااد.....
بچه هایش بار و بندیل ماشین پیمائی شان را از شیشه های ماشین سرریز کردند توی خیابان.
مادر بچه هایش که انگار صدای غُرغُر حاجی گرینوف درونم را شنیده بود ازصندلی بغلِ راننده تابید سمت من و گفت:«یه شب اینجا اومدیم بنزین زدیم ،موقع کارت کشیدن کارمند پمپِ بنزین یه راننده پژو رو نشون داد که اصلنم به ریخت و قیافه ش نمیومد اهل حال باشه که اون پول بنزین شمارو حساب کرده. حاجی رفته ازش پرسیده «چرا؟»
طرف گفته«شما دارید میرید خیابون ما شرایطشو نداریم مارو تو ثوابش شریک کنید...! ازونشب میگه تو پمپ بنزین بساطو جمع کنین، قیافه هاتونم عین بسیج مستضعفینه شیشه هارو بدید بالا،یهو یکی پول بنزینمونو نده! مگه خودمون چِمونه ثواب جمع کنیم! ولاااا بخدااا»
از همه شیشه های ماشین چهار پنج تا علم داشت توی خیابان هوار می کشید! باران تازه نم گرفته بود...
حاجی گرینوف درونم از فرط شلتاق بازی اش
تا خود میدان معلم کز کرد و حرفی نزد!
✍️طیبه فرید
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت دوازدهم
#عکس_آقا_مجتبی
- ننه یه بار دیگهام بگرد. دردات تو جونم
پسر جوان همانطور که داشت تندتند پوسترهای توی دستش را ورق میزد، با اخمهای توی هم کشیده غرولندکنان گفت:«حاجخانم همین حالا جلوی خودتون گشتم. دیدید که نبود. الانم مراسم تموم شده مردم منتظر ایستادن.» جمعیت گعدهاش کرده بود و پنج شش دست، از چپ و راست، به انتظار دراز شده بود. پسربچهای از لا به لای جمعیت خودش را جلو کشید. با سرعت چنگ زد تا عکسی را بکشد و برود. نزدیک بود که دسته پوسترها از دستش در بروند و ولو شوند کف خیابان. با عصبانیت داد زد:«عمو چه خبرتهه؟! حاجخانم شرمنده. نیست. عکسای آقامجتبی زود تموم میشن. همین رو بگیرید تا فردا شب.»
پیرزن کمی این پا و آن پا کرد و قول گرفت که فردا شب یکی از خوشگلهایش را برایش نگهدارد. چند قدمی که از شلوغی دور شد، ایستاد و نگاهی به پوستر توی دستش انداخت. به صورت رهبر شهید خیره شد. چندلحظهای مکث کرد. انگار که چیزی برایش تازگی داشت. خوب که به عکس نگاه کرد، آهی کشید و پوستر را در بغل گرفت. با دست دیگر چادر را کشید توی صورتش و رو به آسمان گفت:«خدایا پدر رو که ازمون گرفتی این پسر رو در پناه خودت حفظ کن.»
با اینکه شب به نیمه رسیده بود اما هنوز میدان شلوغ است. انگار مردم دلشان نمیآید که به خانه بروند.
✍️محمدصالح عبداللهی کرمانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت سیزدهم
به نام خدا
#پیشنهادی برای خالی نبودن یادآوران و راویان جنگ رمضان در برخی از نقاط
به شکلی اتفاقی و تصادفی رفتم چالیدره ی مشهد مقدس
انجایی که بوی شادی همراه با غم از دست دادن رهبر شهید درهم امیخته شده بود
عجیب بود
شادی همراه با غم
غم همراه با شادی
مردمانی قهرمان که از گوشه گوشه ی ایران عزیز
از شمال تا جنوب
از شرق تا غرب
از کرد و بلوچ و ترک و لر و فارس و عرب همه وهمه کنار غم خوب بلد بودند شادی کنند
خوب یاد گرفته بودند که اشکهایشان را از دید دشمن پنهان کنند
تا دشمن اسراییلی نبیند و شاد از ریختن این اشکها نشود
گرچه مردان عزیزی را در دفاع
و کودکان بی گناهی را در جنگ
و بانوان بی دفاع و مادران مقدس را در جنایت اسراییل از دست داده بودند
اما
هرگز این داغ ها مانع ادامه ی دفاعشان نخواهد بود
و زندگی همچنان مانند گذشته جریان دارد
الحمدالله
واین به یمن داشتن مردانی قهرمان است
که اینک در خطوط مقدم جنگ چون سدی
چون کوهی باشکوه و استوار مقاومت میکنند
اری این ملت غم را در دل پنهان کرده
و زندگی در جریان است
الحمدالله
هنوز صدای نفس کشیدن کودکان این سرزمین
که داغ دار از دست دادن رفقای خود در میناب هستند به گوش می رسد
هنوز ایران صداو بوی زندگی میدهد
هنوز ایران مقاومت میکند
الحمدالله
وتاابد به کوری چشم اسراییل ایران ایران شیعی خواهدماند
الحمدالله
اما اما اما اما
جای یک چیز در میانه این فضا خالی بود
جای کس یا کسانی که باشند
و به یاد ارند برای این ملت قهرمان.
که هم کنون بسیاری از مردان باغیرت شهید شده
و بسیاری دیگر در انتظار شهادتند
بسیاری از مردان رفتند تا
این ملت قهرمان
در امنیت و ارامش بماند
و برای اینده تاریخ این رشادتها را روایت کنند
اری
بسیاری از کنار خانواده بودن
از عشق به کودکان خود گذشتند
از کنار بودن همسر مهربانشان
دختر با محبتشان
پسر کوچک اما چون کوه استوارشان
از همه و همه ی این قشنگی ها و نعمت ها و عشق های زیبا گذشتند
رفتند
فقط برای
رضایت خدا
فقط برای انکه
کودکان این سرزمین
زنان و بانوان این خاک مقدس
پیرمردان و مادربزرگان این ملت
همه وهمه اهاد این ملت اسیب نبیند
و الحمدالله
خدارا شکر
کنار خانواده به زیارت سفر تفریح گشت و گزار و زندگی و نفس کشیدن ادامه دهند
خدا را شاکریم به سبب زندگی در جریان
وباز الحمدالله
به داشتن این ملت قهرمان
به علت داشتن این مردان جنگجوی الهی
بخدا قسم این مردان حاضر در میدان نبرد
این مردان پای لانچر
حاضر در مرزها
دریاها و اسمان و خاک
که مدافع امنیت ارامش و اسایش ایرانند
برای ما عزیزتر از جانند
و دستان ما همچنان مانند همیشه به سوی اسمان بلند است
تا خداوند یاریشان کند
و این مردان الهی با پیروزی از جنگ به خانه و کاشانه و به میان خانواده باز گردند
که ما بی صبرانه منتظر پیروزی هستیم
و بی صبرانه در انتظار بازگشت این مردان خدایی
هرچند که این مردان ارزوی شهادت دارند
و گر شهید شوند پیروز میدانند
مایه سرافرازی ملت
واگر با پیروزی برگردند
مایه شادی و غرور ماخواهند بود
که پیروزی جبهه ی حق را خدا وعده داده
این مردان با خدای خود عهد بر شهادت دارند
بسباری شهید خواهند شد
وبسیاری پس از پیروزی باز خواهند گشت
و درانتظار شهادت همچنان اشک انتظار خواهند ریخت
کاش کاش کاش خاک پای این مردان مقدس در ارتش /سپاه/پلیس/مرزبانی/و نظامیان ایران بودم ای کاش
که خاک پای این عزیزان مقدس و قابل احترام است
✍️احمد زارعمقدم
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞