📜روایت هشتم
#همسایه_ما_فقیر_است
من این را از خانه چهار طبقه و ماشین بنزش نفهمیدم.
حتی از طلاهایی که به خود آویزان کرده نفهمیدم.
او هر روز صبح به پیاده روی میرود دور تا دور پارک راه میرود و بلند بلند با گوشیش حرف می زند.
من هر وقت به او میرسم سرم را پایین می اندازم چون من آدم حرف زدن نیستم.
او بینیاش را تازه عمل کرده و شوهرش به او میگوید مثل خوک شده .
یک روز از سر کنجکاوی سرم را بالا بردم تا دماغش را ببینم نزدیک بود با هم سلام احوال پرسی کنیم که بلافاصله سَرمان را پایین انداختیم.
من امروز فهمیدم او فقیر است. از چند روز پیش که جنگ شده او مجبور شده یک یخچال جدید بخرد تا مواد غذایی در آن جا شود.او پشت گوشی مدام میگوید ما پول نداریم و از وقتی شوهرش به خاطر جنگ در خانه مانده از جیب میخورند. در همین جنگی برای تولدش یک ماشین صفر خریده که رنگش را دوست ندارد.از اینکه مستأجر طبقه سوم اجاره اش را نداده مدام شکایت میکند. روزی هزار بار به آنها میگوید زودتر اجاره شان را پرداخت کنند.مرد آن خانه هم مثل شوهرش در جنگ بیکار شده اما جیب آنها به بزرگی جیب شوهرش نیست.
همسایه ما فقیر است چون در داشته هایش آنقدر غرق است که معنای نداشتن را نمی فهمید .این بار اگر دوباره با هم روبه رو شدیم من دوباره سرم را پایین می اندازم من آدم حرف زدن با آدم های فقیر نیستم.
✍️ ساناز فلکی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت نهم
#رهایی_از_دلبستگی
در روزهای اول جنگ بنا به شرایط امنیتی باید خانهام را، تمام نقطه امنم را رها میکردم و پناه میبردم به خانوادهام که در شهری دیگر زندگی میکردند، مستاصل و درمانده بودم اما همچنان امیدوار...
در را که باز کردم سکوت ساختمان را برداشته بود، انگار فقط من با روزمرگیهایم بمب هایی که یک به یک با فاصله چند صدمتری از ما به زمین میخوردند را داشتم به بازی میگرفتم...
اما زود توهم قوی بودنم شکست و فهمیدم این ارامش قبل از طوفان است...
طوفانی که باید تنهایی از پسش برمیآمدم.
تمام زندگی ام خلاصه شد در دو ساک و یک چمدان و با خیال اینکه دو روزه برمیگردم راهی میدانی شدم که می بایست تمام دوست داشتنیهایم را قربانیاش میکردم...
قربانی اول را همان لحظه ذبح کردم، دلبستگی به زرق و برقهای زندگی
قربانی دوم را باید در خانه پدری میدادم،
به جان خریدن خستگیهای مادرانگی که به تنهایی باید از پسشان برمیامدم
قربانی ها دیر یا زود باید ذبح میشدند تا مرا به ذبح عظیم زندگیام برسانند
تمام غم عالم را در سینهام حس میکردم
بی آنکه بتوانم اشک بریزم...
آخرین شب قدر را که پشت سر گذاشتم، بعد از خواباندن پسرها یک آن به سرم زد وسیله هایم را مرتب کنم و دم دست بگذرام، جنگ خودش بی آنکه بفهمم از منیّتم قربانیهایش را میگرفت و مرا آماده قربانی اصلی میکرد...
سحر همراه شد با انفجارهای پی در پی و پدافندهای بی وقفه و من در آرامش کامل، انگار که عادت کرده باشم...
اما نمیدانستم که هیچکس به جنگ عادت نمیکند، جنگ آنقدر غافلگیرت میکند تا از پایه و بنیان اساس وجودیات را از اول دوباره بچینی...
بالاخره آن سحر صبح شد، صبحی که خورشید ماه را بلعیده بود و رنگ به رخ نداشت...صبحی که بوی جنون میداد، بوی خون...
صدای چاووشی خانه را پر کرده بود《چقدر آیه سوخته چه روزگار تیرهای》
پسرها هم مشغول چیدن آجربازی هایشان روی هم بودند که موج انفجار اول تمام گوش و چشمم را کور و کر کرد و من در شوک این اتفاق تنها تصمیمی که میتوانستم در آن چند ثانیه قبل از حمله دوم بگیرم این بود که بچه ها را در شرایط امنی بگذارم تا بیشتر از این در معرض آسیب نباشند، دیواری امن نزدیک ستون اصلی خانه پیدا کردم پسرها را آنجا نشاندم و رفتم تا با تشک و رختخواب ها برایشان حصار امنی درست کنم که دیدم تمام خانه بهم ریخته... شیشه هارا کنار زدم
تشک را روی بچه ها کشیدم و با رختخوابها تمام بدنشان را محاصره کرده بودم که انفجار های پی در پی نهایی مرا به زمین زد و خانه را غرق دود و خاک کرد...
صدای وحشت بچه ها و داد و شیون زن ها و مردهایی که در خیابان بودند وحشت به دلم انداخت اما باید فکری به امنیت بهتر بچه ها میکردم... نمیدانم آن لحظه با وجود آن همه شیشه و گرد و غبار و دود چگونه مبل هایی به آن سنگینی را کشان کشان به سمت بچه ها رساندم و بالای سرشان حائل کردم تا از هر سمت خطری تهدیدشان نکند، ناامید نشدم و مدام زیر لب مادرم زهرا را صدا میزدم...
بچه ها را دیدم که گوشهی حصارشان میلرزند و میترسند
دنیایم به آخر رسیده بود قبل از دیدن صورت ملتمس و نگران و ترسان و بی پناه بچهها...
تنها پناهی که آن لحظه آن چشمهای کوچک میدیدند، مادرشان بود، تنها ناجی آن لحظهشان را نباید بهمریخته و مستاصل میدیدند، پس صدایم را بلند کردم و باهم شروع به خواندن چهار قل کردیم و سعی کردم به هر شکلی که شده با مدد از حضرت زهرا قلبشان را آرام کنم اما نفس تنگی و سرفه از شدت وجود دود غبار امانم را بریده بود پس آبی خوردم و برای بچهها هم اوردم تا بیش از این آلودگی هوا اذیتشان نکند...
باید هرچه زودتر آماده میشدیم
باز هم من بودم و شیشههایی که وقتی رویشان پا میگذاشتم مراعات مادر بودنم را میکردند و ذرهای آسیبی به من نمیرساندند
تمام قاب کودکی ام حالا زیر دود و غبار و آوار پنجره پنهان شدهبود، حالا فاطمه آماده بود تا قربانی آخرش را تقدیم کند...
بابی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی
✍️ فاطمه رضوانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت دهم
#بوم_بوم_F35
مثلاً داشتم کتاب میخواندم. کلمات را دنبال میکردم و به نقطه آخر جمله که میرسید، باید میرفتم اول خط تا بفهمم چه خواندهام. آخر یکنفر نبود بگوید وسط جنگ و صدای موشک و ترکش و تیری که مهدی راه انداخته، وقت کتاب خواندن است؟
هنوز داشتم خط اول را مرور میکردم که صدای انفجار بلندی حواسم را پرت کرد. سرم را آوردم بالا تا به مهدی تذکر بدهم کمی آرامتر بجنگد که دیدم یک گلولهٔ مدادی، از لولهٔ تانک پلاستیکی درآمده و مستقیم فرود آمده بود روی سر تانکِ مقوایی اسرائیلی که با ضربات پاهای مهدی لِه و لَوَرده شده بود! تانکِ ایرانی داشت بیشتر جلو میآمد و مدام رجز میخواند که:
«الان میام همتونو مثل دوستتون نابود میکنم. الان دارم میام! ویژژژژ!»
تانکهای کوچک مقوایی هم که خیلی ترسیده بودند یکی یکی عقب نشینی کردند و پشتِ سنگر بالشتیِشان پناه گرفتند.
یحیی نشسته بود رو به روی تلویزیون و کنترل به دست تندتند کانال هارا عوض میکرد که آخر صدای آقاجان درآمد.
«چقد شبکه عوض میکنی پسر! بزن اخبار ببینیم چی میگه.»
تانک بزرگ ایرانی مهدی هنوز داشت پیروزمندانه روی فرش های سالن جولان میداد که یک دفعه سر و کلهٔ جنگندهای پیدا شد. اینبار مهدی لانچر موشکاندازش را رو کرد:
«وایسا ببینم! تو اینجا چی کار میکنی؟ ای بیادب! الان میزنمت!»
صدای گویندهٔ اخبار با صدای رجز خواندن مهدی قاطی شده بود.
«حملهٔ موشکی وعده صادق ۴ همچنان به پایگاه های نظامی رژیم صهیونی ادامه دارد...»
مهدی موشکی که از لولهٔ دستمال درست شده و اسمش فتاح۲ بود را آمادهٔ شلیک کرد. جنگندهٔ لگوییِ توی آسمان میچرخید و بمبهای خیالیاش را میریخت روی زمین. یک دفعه موشک فتاح از روی لانچر بلند شد و آمد بالا و بعد محکم خورد توی دل جنگندهای که در دست دیگر مهدی بود. من هم دیدم که چطور تکههای رنگی رنگی لگو یکی یکی از هم جدا شدند و افتادند روی زمین و اثری از جنگنده اسرائیلی نماند. جالب اینکه موشک فتاح ۲ هم سالم و سلامت، با نهایت اقتدار برگشت روی لانچرش!
«ای جنگندهٔ بیتربیت! دیگه نبینم این طرفا پیدات بشه؛ دفعه دیگه پهپاد شاهد میفرستم سراغت.»
هنوز داشتم به پیروزیهای غرور آفرین مهدی میخندیدم که صدای گزارشگر اخبار توجهم را جلب کرد:
«یک فروند هواپیمای آمریکایی با نام F35 هدف قرار گرفت.»
چشمهای یحیی برق زد.
«ایوللللل! F35 زدیم! F35!»
چند دقیقه بعد، سنگرهای بالشتی اسرائیلیها متلاشی شده بود و همه اسباب بازیهای مهدی ایرانی شده بودند. پرچم بزرگ ایران را توی دستش میچرخاند و تکههای پاره پاره پرچم کاغذی اسرائیل را پخش میکرد روی فرشها.
گزارشگر اخبار از تجمع های خیابانی مردم میگفت و مهدی زیر لب میخواند:
«ریشهٔ ظلم یهودُ بزن.. هرچی بودُ بزن.. بودُ نبودُ بزن.. بومبومتلآویو!»
✍️ریحانه سواری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
پویش#روایت_مردمی
رفقای همراه سلام✋
«اندیشکده فناوری روایت» تصمیم دارد روایتها و تجربهنگاری های شما عزیزان را با موضوع #جنگ_رمضان و موضوعات مرتبط با مسائل روز میباشد منتشر نماید
📍متنهای روایی باید دارای ویژگی های ذیل باشد
🔹داستانی
🔹قصهگویی
🔹 تصویرسازی از واقعیت
🔹 شخصیتپردازی
🔹 امیدبخشی نسبت به آینده
🔖لطفا متنهای خود را به آیدی @fadaei_eslam ارسال نمایید...
🔸متنهای برگزیده با قید اسم نویسنده منتشر خواهد شد...
منتظر آثار ارسالی شما عزیزان هستیم 🍃
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
❗️کتاب نبرد روایت ها، توسط اندیشکده فناوری روایت منتشر شد.
📕 کتاب «نبرد روایتها»؛ الگویی راهبردی و عملیاتی جنگ روایتها علیه اسرائیل، شما رو با روشها و ترفندهای رسانهای اسرائیل آشنا میکنه و راهکارهای مناسبی رو برای مقابله با اون ارائه میده.
☑️ نیروهای شجاع نظامی ما دارن بهخوبی وظیفهشون رو انجام میدن. ما هم باید در روایت جانفشانیهاشون سریع، دقیق و پرقدرت باشیم.
⚠️کتاب #نبرد_روایتها، یک بازوی کمکی برای انجام این کار مهم هست.
📬جهت سفارش و دریافت کتاب با تخفیف به آیدی @admin_activism پیام دهید
🖊نویسندگان
●مجتبی فرهنگ، مدیر اندیشکده حکمرانی فرهنگی
●ابولفضل شعبان پور، مدیر اندیشکده فناوری روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
👌رهبر شهیدمون همیشه تأکید داشتند که باید اتفاقهای مهم کشور و انقلاب رو روایت کنیم.
🔺تاریخ بارها نشون داد اگه کوتاه بیاییم و بیخیال باشیم، دشمن اونطوری که خودش دوست داره روایت میکنه. بعد دقیقا چیزی که حق مسلّم ماست، میشه یه تهدید برای جامعه جهانی.
📘کتاب #نبرد_روایتها پشت پرده حرکتهای دشمن برای انجام این کار رو خیلی دقیق بهمون نشون و در کنارش راهکارهای مناسبی رو ارائه میده. اون هم دشمنی به اسم اسرائیل که غولهای رسانهای دنیا رو در اختیار داره.
ثبت سفارش: @admin_activism
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت یازدهم
#عشقیزوفرنی
تا رسیدیم در پمپ بنزین گفت :«ملت پرچما غلاف.شیشه هارَم بدید بالا! »
پرچمم را لول کردم و کشیدم داخل و پیش خودم گفتم: «ای خاااک! ببین با کیا رفتیم تنگه اُحُد!
لابد ترسیده ماشینشُ شناسایی کنن! از جون زن و بچه ش هم ترسیده که میگه شیشه هارو بدین بالا! پس این همه آدم توی این شهر هر شب سه چار ساعت از یَمین و یَسار می کوبن میان توی فلان میدون و خیابون و گذر می گازن و بنزین می سوزونن و یه خروار زن و بچه بار می زنند با کلی علائم جونشونُ از سر راه آووردن؟»
بنزین که زد سوار شد و گفت گروهان آزااااااد.....
بچه هایش بار و بندیل ماشین پیمائی شان را از شیشه های ماشین سرریز کردند توی خیابان.
مادر بچه هایش که انگار صدای غُرغُر حاجی گرینوف درونم را شنیده بود ازصندلی بغلِ راننده تابید سمت من و گفت:«یه شب اینجا اومدیم بنزین زدیم ،موقع کارت کشیدن کارمند پمپِ بنزین یه راننده پژو رو نشون داد که اصلنم به ریخت و قیافه ش نمیومد اهل حال باشه که اون پول بنزین شمارو حساب کرده. حاجی رفته ازش پرسیده «چرا؟»
طرف گفته«شما دارید میرید خیابون ما شرایطشو نداریم مارو تو ثوابش شریک کنید...! ازونشب میگه تو پمپ بنزین بساطو جمع کنین، قیافه هاتونم عین بسیج مستضعفینه شیشه هارو بدید بالا،یهو یکی پول بنزینمونو نده! مگه خودمون چِمونه ثواب جمع کنیم! ولاااا بخدااا»
از همه شیشه های ماشین چهار پنج تا علم داشت توی خیابان هوار می کشید! باران تازه نم گرفته بود...
حاجی گرینوف درونم از فرط شلتاق بازی اش
تا خود میدان معلم کز کرد و حرفی نزد!
✍️طیبه فرید
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت دوازدهم
#عکس_آقا_مجتبی
- ننه یه بار دیگهام بگرد. دردات تو جونم
پسر جوان همانطور که داشت تندتند پوسترهای توی دستش را ورق میزد، با اخمهای توی هم کشیده غرولندکنان گفت:«حاجخانم همین حالا جلوی خودتون گشتم. دیدید که نبود. الانم مراسم تموم شده مردم منتظر ایستادن.» جمعیت گعدهاش کرده بود و پنج شش دست، از چپ و راست، به انتظار دراز شده بود. پسربچهای از لا به لای جمعیت خودش را جلو کشید. با سرعت چنگ زد تا عکسی را بکشد و برود. نزدیک بود که دسته پوسترها از دستش در بروند و ولو شوند کف خیابان. با عصبانیت داد زد:«عمو چه خبرتهه؟! حاجخانم شرمنده. نیست. عکسای آقامجتبی زود تموم میشن. همین رو بگیرید تا فردا شب.»
پیرزن کمی این پا و آن پا کرد و قول گرفت که فردا شب یکی از خوشگلهایش را برایش نگهدارد. چند قدمی که از شلوغی دور شد، ایستاد و نگاهی به پوستر توی دستش انداخت. به صورت رهبر شهید خیره شد. چندلحظهای مکث کرد. انگار که چیزی برایش تازگی داشت. خوب که به عکس نگاه کرد، آهی کشید و پوستر را در بغل گرفت. با دست دیگر چادر را کشید توی صورتش و رو به آسمان گفت:«خدایا پدر رو که ازمون گرفتی این پسر رو در پناه خودت حفظ کن.»
با اینکه شب به نیمه رسیده بود اما هنوز میدان شلوغ است. انگار مردم دلشان نمیآید که به خانه بروند.
✍️محمدصالح عبداللهی کرمانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت سیزدهم
به نام خدا
#پیشنهادی برای خالی نبودن یادآوران و راویان جنگ رمضان در برخی از نقاط
به شکلی اتفاقی و تصادفی رفتم چالیدره ی مشهد مقدس
انجایی که بوی شادی همراه با غم از دست دادن رهبر شهید درهم امیخته شده بود
عجیب بود
شادی همراه با غم
غم همراه با شادی
مردمانی قهرمان که از گوشه گوشه ی ایران عزیز
از شمال تا جنوب
از شرق تا غرب
از کرد و بلوچ و ترک و لر و فارس و عرب همه وهمه کنار غم خوب بلد بودند شادی کنند
خوب یاد گرفته بودند که اشکهایشان را از دید دشمن پنهان کنند
تا دشمن اسراییلی نبیند و شاد از ریختن این اشکها نشود
گرچه مردان عزیزی را در دفاع
و کودکان بی گناهی را در جنگ
و بانوان بی دفاع و مادران مقدس را در جنایت اسراییل از دست داده بودند
اما
هرگز این داغ ها مانع ادامه ی دفاعشان نخواهد بود
و زندگی همچنان مانند گذشته جریان دارد
الحمدالله
واین به یمن داشتن مردانی قهرمان است
که اینک در خطوط مقدم جنگ چون سدی
چون کوهی باشکوه و استوار مقاومت میکنند
اری این ملت غم را در دل پنهان کرده
و زندگی در جریان است
الحمدالله
هنوز صدای نفس کشیدن کودکان این سرزمین
که داغ دار از دست دادن رفقای خود در میناب هستند به گوش می رسد
هنوز ایران صداو بوی زندگی میدهد
هنوز ایران مقاومت میکند
الحمدالله
وتاابد به کوری چشم اسراییل ایران ایران شیعی خواهدماند
الحمدالله
اما اما اما اما
جای یک چیز در میانه این فضا خالی بود
جای کس یا کسانی که باشند
و به یاد ارند برای این ملت قهرمان.
که هم کنون بسیاری از مردان باغیرت شهید شده
و بسیاری دیگر در انتظار شهادتند
بسیاری از مردان رفتند تا
این ملت قهرمان
در امنیت و ارامش بماند
و برای اینده تاریخ این رشادتها را روایت کنند
اری
بسیاری از کنار خانواده بودن
از عشق به کودکان خود گذشتند
از کنار بودن همسر مهربانشان
دختر با محبتشان
پسر کوچک اما چون کوه استوارشان
از همه و همه ی این قشنگی ها و نعمت ها و عشق های زیبا گذشتند
رفتند
فقط برای
رضایت خدا
فقط برای انکه
کودکان این سرزمین
زنان و بانوان این خاک مقدس
پیرمردان و مادربزرگان این ملت
همه وهمه اهاد این ملت اسیب نبیند
و الحمدالله
خدارا شکر
کنار خانواده به زیارت سفر تفریح گشت و گزار و زندگی و نفس کشیدن ادامه دهند
خدا را شاکریم به سبب زندگی در جریان
وباز الحمدالله
به داشتن این ملت قهرمان
به علت داشتن این مردان جنگجوی الهی
بخدا قسم این مردان حاضر در میدان نبرد
این مردان پای لانچر
حاضر در مرزها
دریاها و اسمان و خاک
که مدافع امنیت ارامش و اسایش ایرانند
برای ما عزیزتر از جانند
و دستان ما همچنان مانند همیشه به سوی اسمان بلند است
تا خداوند یاریشان کند
و این مردان الهی با پیروزی از جنگ به خانه و کاشانه و به میان خانواده باز گردند
که ما بی صبرانه منتظر پیروزی هستیم
و بی صبرانه در انتظار بازگشت این مردان خدایی
هرچند که این مردان ارزوی شهادت دارند
و گر شهید شوند پیروز میدانند
مایه سرافرازی ملت
واگر با پیروزی برگردند
مایه شادی و غرور ماخواهند بود
که پیروزی جبهه ی حق را خدا وعده داده
این مردان با خدای خود عهد بر شهادت دارند
بسباری شهید خواهند شد
وبسیاری پس از پیروزی باز خواهند گشت
و درانتظار شهادت همچنان اشک انتظار خواهند ریخت
کاش کاش کاش خاک پای این مردان مقدس در ارتش /سپاه/پلیس/مرزبانی/و نظامیان ایران بودم ای کاش
که خاک پای این عزیزان مقدس و قابل احترام است
✍️احمد زارعمقدم
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت چهاردهم
#هیچ_چیز_مثل_قبل_نیست_بیشتر_از_قبل_است
رفته بودم خرید کنم، شلوغ بود و در ترافیک خودم را به هایپرمارکت رساندم. به عادت همیشگی که همین بیرون آمدن و نگاه کردن به اجناس را تفریح حساب میکنم، خواستم دقایقی، ذهن و قلبم را از غم و رنج این روزها پرت کنم.
گمان میکردم شاید نسبت به قبل وسایل کمتر باشد و مردم کمتر حضور داشته باشند و برخی با شدت بیشتری خرید کنند.
میبینم یک خانمی آمده در این اوضاع وسایل زینتی میخرد!
دیگری قاشق و قابلمهها را قیمت میگیرد.
در دل با خود میگفتم: خواهر خوبم! مردم دنیا اگر میدانستند وسط جنگ جهانی، بانوی ایرانی با آرامش کامل، تیپ زده و رفته هایپرمارکت قاشق بخرد! قالب تهی میکردند!
غرب نمیتواند این تفکر را هضم کند، میگوید: بترس، فرار کن، آرایش جنگی بگیر نه اینکه آرایش جنگی !
با خود میگویم یعنی در خانهاش چند قاشق و چنگال نیست که در این شرایط آمده این وسایل را تهیه کند؟
از شما چه پنهان خندهام میگیرد.
دیگری گلدانها را نگاه میکند.
بقیه مردم هم در حد خوراکیهای روزانه خرید میکنند و همه چیز هم کامل موجود هست و ما بیست و شش روز است که در یکی از مؤثرترین جنگهای تاریخی هستیم.
از آن مهمتر، آدمهایی که از کنار هم رد میشوند، به هم لبخند میزنند. متصدیهای فروشگاه هم خوشبرخوردتر از قبل هستند.
هیچ چیز مثل قبل نیست، چون بیشتر از قبل است...
در حالی که ما در جنگیم. جنگی به وسعت جهان.
جنگی که یک طرفش ما هستیم و یک طرف ابرقدرتهای مشرک و ظالمی که تنها آوردن نامشان بر تن کشورهای مدعی جهانی اولی بودن لرزه میاندازد.
مردم اما آرام، مهربانتر و رئوفتر از قبل، متحدتر.
سرداران سلحشور ما، محکم و استوار و شجاع.
ما همدل شدهایم، خیلی بیشتر از قبل، همه کمک میکنند. فاصلهها کمتر شده و یکصدا با عقاید مختلف دلمان برای ایرانمان میتپد. این خاصیت اتحاد، بزرگترین نقطه قوت ماست.
جایی نمیرویم، مهاجرت نمیکنیم و همه ماندهایم.
اگر از روانشناسهای فرویدخوانده بپرسید، میگویند در شرایط جنگی تابآوری کم میشود، طاقت کم میشود، مردم پرخاشگر میشوند.
اگر از سیاستخواندههای مارکسی و وبری بپرسید، میگویند مردم در جنگ از ترس قحطی و گرسنگی از دست مي روند !
اما مردم فهیم ما، مردم پخته ما، این ملت برآمده از تاریخی کهن و تمدنی بزرگ، جهان را تحت تأثیر قرار داده، امت بزرگ جهان اسلام را متحد کرده و دلهای آزادگان جهان را خشنود ساخته است.
بنیانهای فکری این ملت بزرگ که یک بالش تفکر عمیق شیعه است و بال دیگرش تمدن ایرانی، آن را بیبدیل ساخته، آن را الگو قرار داده و آن را پرندهای افسانهای ساخته است.
📢ما اينجا هستيم، در ايران پهناور، جنگ است.
#زندگی_در_جریان_است
#ما_پیروزیم 🇮🇷💚🤲✊
✍️ فاطمه نجار
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پانزدهم
#روایت_فتح
بسم رب الشهداء
نفسهایم در هوای نمگرفتهی بندر عباس گم میشود، شهری که این روزها به قلب تپندهی جنگ بدل شده است. بندر عباس، با موقعیت استراتژیکش در تنگه هرمز، درست در خط مقدم نبرد قرار دارد. گویی تمام دنیا چشم به این نقطه دوخته است.
در مسجد سلمان فارسی بودیم. مسجدی که گویی از دل دعاهای خیر مردم و برکت سفر رهبر انقلاب جوانه زده بود. روی سردرش نوشته بودند: «ساخته شده از محل اعتبارات سفر مقام معظم رهبری». این عبارت، نه فقط یک نوشته، بلکه نشانهی امید و استواری بود.
اینجا، هر شب، آسمان شهر با رقص مرگبار موشکها روشن میشود. حداقل ده، پانزده موشک... گاهی نزدیکتر، گاهی دورتر. امشب اما، موشک خیلی نزدیک بود. درست لحظهای که امام جماعت مشغول اقامه نماز مغرب بود. صدای مهیبی آمد و همهی مسجد لرزید. شیشهها به وحشت به ارتعاش درآمدند، اما . نماز، با همان صلابت و خضوع همیشگی ادامه یافت. گویی ایمان، سپری در برابر هراس بود.
بعد از نماز، در میان زمزمههای دعا و نجواهای دل، بانوان با چشمانی گریان از خشم، آرزوی نابینایی ترامپ را میکردند. «الهی کور بشه!» یکی میگفت. اما خانم مسنی با صورتی نورانی، با لحنی سرشار از امید و اعتقاد پاسخ داد: «نه، نباید کور بشه. باید پیروزی ایران رو با چشماش ببینه، بعد بمیره!» این جمله، مثل پتکی بر دلم فرود آمد. چه عمق بصیرتی! چه آرزوی بزرگی!
دیگری با صدایی لرزان میگفت: «الهی ترامپ و نتانیاهو دیوانه بشن!» و یکی دیگر با تلخی پاسخ میداد: «دیوانه هستند دیگه! مگه از این دیوانهتر هم میشه؟!»
در میان این همه هیاهو و غم، اما چیزی مرا بیشتر تحت تاثیر قرار داد: استواری و پایبندی مردم. با وجود تمام سختیهای اقتصادی، با وجود تهدیدهای دائمی، آنها پای کار بودند. با دلی پر از امید و با روحیهی انقلابی، در کنار هم ایستاده بودند. این مسجد، نه فقط محلی برای عبادت، بلکه نمادی از مقاومت و اتحاد بود. گویی در این مسجد، قلب ایران میتپد.
✍️ فرزانه طالقانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت شانزدهم
به نام خدا
#گردپیری_رنگ_جوانی
هوا نسبت به دیشب سردتر بود. جمعیت هم نسبت به دیشب بیشتربود. با دوستم از مردم و آمدنِ هر شب شان می گفتیم. از اینکه چطور خسته نمی شوند؟ چه انرژی آنها را به میادین می کشید؟ نیم ساعتی گذشت. مردم هر سمت به ما ملحق می شدند. فاصله بین ماها طوری شده بود که دست بلند میکردی برای شعار دادن، جایی برای پایین آمدن نداشت. سوز سرما فقط روی صورت حس میشد. جمعیت چسبیده به هم، هیچ بادی بین ما جرات رد شدند نداشت.دیسک هم انگار ماند سر جایش. شاید نزدبیرون تا من بزنم بیرون. نمی دانم یک ساعت شد یا نه. میان خیل جمعیت با صحنه ایی مواجع شدم که پاهایم قفل شد. توانایی راه رفتن نداشتم. دوستم دو سه قدمی جلوتر از من رفته بود. به عقب نگاهی کرد. صدایش را نمی شنیدم. البته صدا به صدا نمی رسید. سمت من آمد. کتفم را گرفت تکانم داد. بغض و اشک در هم تلاقی شدند. جمله یا حتی کلمه در دهانم نمی چرخید. دوستم نزدیک گوشم آمد و گفت:
«کمرت درد گرفت! بریم؟ با اشاره سمت راستم را نشانش دادم. پیر زنی با پسر معلولش، با ویلچری که پیرزن را می کشید، به جای اینکه پیرزن هولش بدهد. پیر زنی ضعیف و نحیف که باد هم حریفش بود. نوه هایش هم کنارش بودند. مرتب از مادر بزرگشان میخواستند خسته شده و و یلچر را به آنها بدهد. مادر بزرگ هم چادر به دور گردنش که بسته بود، یک گرهِ دیگری زد و گفت :
«نا، اصلا خَسه نَیمه...»
می گفت، شما تازه از تهران رسیدید خسته اید. من کل روز را خانه بودم...
این مهمان داری و میدان داری چیزی جز میهن داری اگر نیست ، پس چیست ؟ این انرژی و توانایی جز عشق به وطن اگر نیست ، پس چیست؟ عجب دم عیدی خانه تکانی انجام داد حاج خانم ! گرد پیری را از خانه ی دلش تکاند. رنگ جوانی بر آن کشید. با اقتدار به پیشواز پیروزی می رود. گام هایم را محکم تر گرفتم. قوی تر از یک ساعت قبل، شاید هم هفده شب قبل. پیرزن هم، هم پای ما می آمد. تاآخر مسیر تا پراکنده شدند جمعیت، که به خانه هایشان بروند.
قبل خداحافظی به دوستم گفتم:
«فرداشب دستکش یادمان باشد.»
✍️حوا زاهدیان
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞