عمربن سعد یکی از یاران خود به نام عُروة بن قیس را صدا زد و گفت نزد امام حسین برو و از او بپرس برای چه هدفی از مکه به اینجا آمدی؟ عروة گفت: ای امیر، من را معاف بدار. عمر سعد ابرو برهم کشید و گفت چرا؟ او گفت: جان امیر به سلامت، من به حسین بن علی نامه فرستادم و شرم دارم که با ایشان رو برو بشوم.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص34
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
عمر سعد مردی از قبیله خزیمه را خواست و به عنوان پیک نزد امام حسین برود. او در مقابل خیمه اباعبدالله رسید و امام را صدا زد. و امام خطاب به یاران خود فرمود آیا این مرد را می¬شناسید. یاران گفتند: آدم خوبی است. نمی¬دانیم که چرا در لشکر دشمن است. زهیربن قین گفت شمشیرت را بگذار! و او با کمال ادب شمشیر را افکند و چکمه نظامی را از پا بیرون آورد و بر امام سلام کرد و دست پای امام را بوسید و عرض کرد سرورم چرا به دیار ما آمدید؟ امام فرمود: به سبب نامه¬هایی که اهل کوفه برایم فرستاده¬اند! عرض کرد آنهایی که به شما نامه نوشتند اکنون از یاران نزدیک ابن-زیاد هستند. امام فرمود تو نزد امیر خود برو و پاسخ را برسان. عرض کرد: سرورم آیا آتش جهنم را بر بهشت بر¬گزینم؟ به خدا سوگند از تو جدا نخواهم شد تا جانم را فدای شما کنم و به دستور شما هر کاری می¬کنم و با دشمن شما خواهم جنگید تا شهید شوم. و در لشکر امام ماند و در روز عاشورا با دشمن جنگید و به شهادت رسید.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص35
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
عمر سعد که از پناهنده شدن پیک قبلی خشمگین بود، قرّة بن قیس حنظل را به سوی امام فرستاد. چون وی به خیمه امام رسید، بابا از یاران خود پرسید او را می¬شناسید؟ حبیب بن مظاهر عرض کرد: آری این مرد از بنی تمیم است و من او را به نیک اندیش می¬شناختم. گمانم نبود که او علیه ما باشد. ابن حنظل روبروی امام ایستاد و سلام عرض کرد و پیام عمر سعد را گفت. و امام فرمود: ای مرد به مولایت بگو من اینجا نیامدم مگر آنکه مردم کوفه، برایم دعوتنامه نوشتند. و قول داده بودند که ولایت مرا می¬پذیرند و یاریم می¬کنند و اکنون اگر مردم من را نمی¬خواهند بر می¬گردم. و او پیام فرمانده سپاه حق را به عمر سعد رسانید.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص36
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
حبیب بن مظاهراسدی نزد بابا آمد. عرض کرد: ای فرزند رسول¬الله همانطور که می¬دانید در این نزدیکی قبیله¬ی ما، بنی¬اسد زندگی می¬کند. به من اجازه ¬بفرمایید نزد آنان رفته و آنها را برای یاری شما فراخوانم؟ امید است خداوند به آنان توفیق یاری حق را بدهد.
امام به حبیب اجازه دادند که مأموریت را انجام بدهد. و حبیب به صورت ناشناس و با رعایت مسائل امنیتی در تاریکی شب نزد قبیله خود رفت. و آنان حبیب را به عنوان حافظ قرآن، مربی قرآن، صحابه پیامبر و امام علی می¬شناختند. او فردی وثوق و مورد اعتماد قبیله بنی اسد بود. آنها که آوازه جنگ عبیداله بن زیاد با امام حسین را می دانستند، به حبیب گفتند: چکار داری؟ گفت: بهترین ارمغان را از حسین بن علی برای شما آورده¬ام!! آمده¬ام شما را به یاری فرزند رسول خدا فراخوانم!! که او فرمانده جمعی از مؤمنان است و یک نفر از آنها از هزار نفر بهتر است. و آنها او را رها نکنند. ولی دشمن او را محاصره کرده است و شما را دعوتتان می¬کنم که به یاری او بپیوندید تا به سعادت دنیا و آخرت برسید. به خدا قسم هر کسی از شما در رکاب فرزند دختر پیامبر در راه خدا کشته شود در عالی¬ترین درجات قُرب خداوندی همنشین حضرت پیامبرخواهد بود.
عبدالله¬بن بُشر اسدی از جا پرید و گفت: من اولین نفرم که به این دعوت پاسخ می¬دهم! و این رجز را خواند: آنان که جنگ را رها کنند و به هم گویند رزم آوران از بیم باز ایستید، من بی باک، قهرمان و جنگجویم که گویی شیر دلاوری¬ام.
سپس مردان بنی اسد یکی یکی پیش آمدند و به حبیب بن مظاهر اعلان هم بستگی کردند و به پیام امام حسین لبیک گفتند و تعداد آنان به نَود نفر رسید. توشه¬های جنگی حود را برداشتند و به یاری امام حسین حرکت کردند. متأسفانه مردی که جاسوس بنی¬امیه بود از قبیله بیرون رفت و خبر را به دشمن رساند تا شاید پاداشی به او دهند. و عمر بن سعد را از ماجرا آگاه کرد و ابن سعد که درگیر ساماندهی لشکر بود به او انعام و چیزی هم نداد.
عمر سعد فوری به ابن سعد اَزرق باکُلی با وعده و عید فراوان دستور داد که همراه 400 نفر سوار جنگی در کمین یاران حبیب بن مظاهر نشیند.!! به هر قیمتی که شده نگذارد نیروی کمکی به سپاه حق برسد. جنجویان بنی اسد به سپاه امام حسین نرسند.
نود نفر به فرماندهی حبیب بن مظاهر در تاریکی شب با رعایت مسائل امنیتی از ساحل فرات به طرف سپاه امام حسین در حرکت بودند. که به گروه 400 نفری دشمن برخوردند. ابتدا درگیری لفظی بود بعد نبرد سختی در گرفت حبیب بن مظاهر خطاب به ازرق فریاد زد: وای بر تو با ما چکار داری؟ بگذار کشتن ما با دست شخص دیگری جز تو باشد و خود را در دنیا و آخرت بدبخت نکن؟ و دست خود را به خون ما آلوده نکن!؟ ولی ازرق نپذیرفت و گفت من مأمور هستم و معذور و اجازه نخواهم داد این گروه جنگی به لشکر حسین بن علی برسد افرا باید به سپاه عمر سعد ملحق شوند و اجرت و پاداشت هم بگیرند یا به طرف قبیله بنی اسد برگردند و نبرد سختی در گرفت. یاران حبیب که توان رویارویی با دشمن را نداشتند پراکنده شدند و به قبیله خود برگشتند. این 90 نفر از ترس اینکه سربازان ابن سعد به خانواده آنها شبیخون بزند، شبانه از محل زندگی خود فرار و از منطقه کوچ کردند. ولی حبیب خود را به امام رساند و این رویداد را گزارش داد. و امام فرمود لا حول ولاقوة الا بالله.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص36-40
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
شب مهتابی بود رقیه در خیمه خانم¬ها نشسته بود که صدای همهمه¬ای توجه¬اش را جلب کرد به همراه خواهرش سکینه به طرف صدا رفتند، امام حسین با گریه به یارانش می¬فرمود: شما با من همراه شدید چون می¬دانستید که مردم کوفه با من بیعت خواهند کرد و آنها مرا یاری می¬کنند ولی اکنون بر عکس شد شیطان بر آنها چیره گشته و یاد خدا را فراموش کردند و اکنون به کشتن من و همراهانم و غارت اموال و اسارت خاندانم می¬اندیشند. بدانید نزد ما که خاندان پیامبر هستیم مکر و حیله حرام است واقعاً هر کس کشته شدن با ما را نمی¬پسندد از پوشش شب استفاده کند و از ما فاصله گیرد و ما را رها کند و از جنگ فردا خود را نجات دهد و هر کس با جان خود، ما را یاری نماید فردای قیامت در کنار ما خاندان رسول¬الله است و در حالی که از خشم خدا نجات یافته است با ما در بهشت خواهد بود جدم رسول¬الله فرمود: فرزنم حسین در دشت کربلا غریب و تنها و بی¬کس کشته خواهد شد. هرکس که او را یاری کند مرا و فرزندش قائم آل محمد یاری کرده است و چنانچه با زبان، ما را یاری کند روز قیامت در حزب ما خواهد بود. به خدا سوگند سخن پدرم پایان نیافته بود که حدود بیست نفر رفتند و جز هفتاد و یک نفر مرد با او نماند. لحظه¬ای پدرم گریست و آیه 57 سوره بقره را (بر ما ستم نکردند بلکه بر خویشتن ستم روا داشتند) می¬خواند و به اقوام خود هم رخصت می¬داد که از مهلکه جنگ بروید! که حضرت عباس فرمود: چرا برویم؟ برای اینکه پس از شما زنده بمانیم خدا چنین روزی را هرگز نیاورد و هر کدام از اقوام سُخنی شبیه عباس بیان کردند. امام فرمود: ای فرزندان عقیل برای شما شهادت مسلم کافی است شما از جانب من مرخصید!؟ آنها گفتند: سبحان¬الله به خدا سوگند که ما، جان، مال و فرزندان خود را فدای شما می-کنیم در رکاب شما می¬جنگیم به خدا قسم زندگی پس از شما برای ما زشت و قبیح است. مسلم بن عوسجه که حدود 90 سال داشت بلند شد و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا آیا ما از یاری تو دست برداریم نزد خداوند در ادای حق تو چه عذری بیاوریم؟ به خدا قسم من از تو جدا نخواهم شد تا نیزه¬ام را در سینه دشمنانت فُرو بَرم شمشیرش بالا آورد و گفت: این شمشیر را از خونشان سیراب خواهم ساخت و اگر سلاحی نداشتم آنها را با سنگ می¬کوبم. به خدا قسم ما دست از یاری تو برنداریم تا خدا شاهد باشد که در غیاب رسول از خاندان او دفاع کردیم. هان اگر یقین داشته باشم کشته می¬شوم و باز مرا زنده می¬کنند و می¬سوزانند و خاکسترم را به باد می¬دهند و این کار را تا 70 بار انجام می¬دهند باز از تو جدا نخواهم شد تا در رکاب تو جان دهم. چرا چنین نکنم با اینکه یک شهادت بیش نیست و پس از آن کرامت جاودان و سعادت ابدی است. زهیر بن قین و سایر اصحاب بدینگونه سخن گفتند و رجز خواندند.
برای آخرین مرتبه امام حسین در شب جمعه که با شب عاشورا مصادف بود اصحابش را گرد آورد و و بعد از حمد و ثنای خداوند فرمود: این قوم فردا شما را می¬کشند و من همه شما را مرخص می¬کنم و از جانب من آزادید شب است و هر کسی از شما یک مرد از خاندان مرا همراه خود ساخته و به سوی خانواده و دیار خویش بروید تا خدا از جانب خود فتح یا امر دیگری پیش آورد و آنان از آنچه در دل پنهان دارند پشیمان شوند زیرا اینان فقط نقشه کشتن من را دارند و به کس دیگری کار ندارند و چون مرا محاصره کنند از طلب شما باز ایستند. اقوام و اصحاب امام گفتند: خداوند پس از تو مارا زنده نگذارد، بخدا سوگند از تو جدا نمی¬شویم تا آنچه به تو رسد به ما هم برسد. پس امام آنها را دعا کرد و فرمود: خدا شما را بهشت پاداشت دهد. فردا من کشته می¬شوم و شما نیز همه کشته می¬شوید و یک نفر باقی نمی¬ماند. همه گفتند: سپاس خداوندی که ما را به یاری تو تکریم فرمود و شرافت شهادت در رکاب تو را نصیبمان کرد ای فرزند رسول خدا آیا خرسند نباشیم که با تو به درجه شهادت برسیم. امام باز آنها را دعا کرد و از خدا برایشان پاداشت نیک تقاضا کرد.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص45-47
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
شب مهتابی بود رقیه در خیمه خانم¬ها نشسته بود که صدای همهمه¬ای توجه¬اش را جلب کرد به همراه خواهرش سکینه به طرف صدا رفتند، امام حسین با گریه به یارانش می¬فرمود: شما با من همراه شدید چون می¬دانستید که مردم کوفه با من بیعت خواهند کرد و آنها مرا یاری می¬کنند ولی اکنون بر عکس شد شیطان بر آنها چیره گشته و یاد خدا را فراموش کردند و اکنون به کشتن من و همراهانم و غارت اموال و اسارت خاندانم می¬اندیشند. بدانید نزد ما که خاندان پیامبر هستیم مکر و حیله حرام است واقعاً هر کس کشته شدن با ما را نمی¬پسندد از پوشش شب استفاده کند و از ما فاصله گیرد و ما را رها کند و از جنگ فردا خود را نجات دهد و هر کس با جان خود، ما را یاری نماید فردای قیامت در کنار ما خاندان رسول¬الله است و در حالی که از خشم خدا نجات یافته است با ما در بهشت خواهد بود جدم رسول¬الله فرمود: فرزنم حسین در دشت کربلا غریب و تنها و بی¬کس کشته خواهد شد. هرکس که او را یاری کند مرا و فرزندش قائم آل محمد یاری کرده است و چنانچه با زبان، ما را یاری کند روز قیامت در حزب ما خواهد بود. به خدا سوگند سخن پدرم پایان نیافته بود که حدود بیست نفر رفتند و جز هفتاد و یک نفر مرد با او نماند. لحظه¬ای پدرم گریست و آیه 57 سوره بقره را (بر ما ستم نکردند بلکه بر خویشتن ستم روا داشتند) می¬خواند و به اقوام خود هم رخصت می¬داد که از مهلکه جنگ بروید! که حضرت عباس فرمود: چرا برویم؟ برای اینکه پس از شما زنده بمانیم خدا چنین روزی را هرگز نیاورد و هر کدام از اقوام سُخنی شبیه عباس بیان کردند. امام فرمود: ای فرزندان عقیل برای شما شهادت مسلم کافی است شما از جانب من مرخصید!؟ آنها گفتند: سبحان¬الله به خدا سوگند که ما، جان، مال و فرزندان خود را فدای شما می-کنیم در رکاب شما می¬جنگیم به خدا قسم زندگی پس از شما برای ما زشت و قبیح است. مسلم بن عوسجه که حدود 90 سال داشت بلند شد و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا آیا ما از یاری تو دست برداریم نزد خداوند در ادای حق تو چه عذری بیاوریم؟ به خدا قسم من از تو جدا نخواهم شد تا نیزه¬ام را در سینه دشمنانت فُرو بَرم شمشیرش بالا آورد و گفت: این شمشیر را از خونشان سیراب خواهم ساخت و اگر سلاحی نداشتم آنها را با سنگ می¬کوبم. به خدا قسم ما دست از یاری تو برنداریم تا خدا شاهد باشد که در غیاب رسول از خاندان او دفاع کردیم. هان اگر یقین داشته باشم کشته می¬شوم و باز مرا زنده می¬کنند و می¬سوزانند و خاکسترم را به باد می¬دهند و این کار را تا 70 بار انجام می¬دهند باز از تو جدا نخواهم شد تا در رکاب تو جان دهم. چرا چنین نکنم با اینکه یک شهادت بیش نیست و پس از آن کرامت جاودان و سعادت ابدی است. زهیر بن قین و سایر اصحاب بدینگونه سخن گفتند و رجز خواندند.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص45-47
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
برای آخرین مرتبه امام حسین در شب جمعه که با شب عاشورا مصادف بود اصحابش را گرد آورد و و بعد از حمد و ثنای خداوند فرمود: این قوم فردا شما را می¬کشند و من همه شما را مرخص می¬کنم و از جانب من آزادید شب است و هر کسی از شما یک مرد از خاندان مرا همراه خود ساخته و به سوی خانواده و دیار خویش بروید تا خدا از جانب خود فتح یا امر دیگری پیش آورد و آنان از آنچه در دل پنهان دارند پشیمان شوند زیرا اینان فقط نقشه کشتن من را دارند و به کس دیگری کار ندارند و چون مرا محاصره کنند از طلب شما باز ایستند. اقوام و اصحاب امام گفتند: خداوند پس از تو مارا زنده نگذارد، بخدا سوگند از تو جدا نمی¬شویم تا آنچه به تو رسد به ما هم برسد. پس امام آنها را دعا کرد و فرمود: خدا شما را بهشت پاداشت دهد. فردا من کشته می¬شوم و شما نیز همه کشته می¬شوید و یک نفر باقی نمی¬ماند. همه گفتند: سپاس خداوندی که ما را به یاری تو تکریم فرمود و شرافت شهادت در رکاب تو را نصیبمان کرد ای فرزند رسول خدا آیا خرسند نباشیم که با تو به درجه شهادت برسیم. امام باز آنها را دعا کرد و از خدا برایشان پاداشت نیک تقاضا کرد.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص45-47
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
قاسم بن حسن سیزده سال داشت و همه¬ی ماجرا را شاهد بود بلند شد به امام عرض کرد: آیا من هم کشته می¬شوم؟ امام او را تحویل گرفتند و به سینه چسباندند او را محبت ورزیدند و به جای جواب، از او یک سؤال پرسیدند که مرگ و شهادت نزد تو چگونه است؟
عرض کرد: عموجان شهادت برام شیرین تر از عسل است!
امام فرمود: آری عمویت به فدایت تو نیز از کسانی هستی که پس از گرفتاری بزرگی، در رکابم به شهادت می¬رسی و فرزندم عبدالله(اصغر) نیز به شهادت می¬رسد.
قاسم که مملو از غیرت بود عرض کرد: عمو جان آیا دشمن به زنان هم حمله می¬کند که عبدالله شیرخوار هم به شهادت می¬رسد؟
فرمود: عمویت به فدایت باد عبدالله وقتی کشته می¬شود که من مشغول نبرد هستم از تشنگی و بی¬تابی به خیام بر می¬گردم اصغرم که در دست بانوان است را می¬گیرم تا بوسه¬ای بر او بزنم طفل شیرخوار در دو دستم هست صورتش را نزدیک لبانم که می¬آید یک فاسقی تیری می¬افکند و گلوی او را گوش تا گوش می¬شکافد او دست پا می¬زند و خونش در دستانم جاری می¬شود و خون¬ها را به طرف آسمان پرتاب می¬کنم. قطره¬ای از خون فرزندم به زمین نمی¬آید امام با گریه فرمودند: خدایا صبرمان بده! این مصیبت را در حساب خود بگذار! اصحاب و همه می¬گریستند صدای ناله بانوان هم که مصیبت اصغر را گوش می¬کردند بالا بود.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص45-46
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر که نگران ولایت و چهارمین امام بودند گریه کنان پرسیدن فردا سرنوشت امام بعدی (حضرت سجاد) چه می¬شود؟
امام در حالی که اشک می¬ریخت فرمود: نگران نباشید چنان نیست که دشمن بتواند نسلم را نابود کند خدا نسلم را نگه می¬دارد چگونه آنها می¬توانند بر او (امام سجاد) دست یابند با این که او پدر هشت امام است.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص47
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
برخی از افراد لشکر عمر سعد از روی کنجکاوی یا برای جاسوسی و شناسایی جنگی در نیمه¬های شب عاشورا نزدیک خیمه امام حسین آمده بودند شمر بن ذی¬ا¬لجوشن هم برای اینکه مراقب نیروهایش باشد در آن جمع بود و صدای دلنشین صوت قرآن خواندن امام حسین گوش افراد را نوازش می¬داد امام آیات 178 و 179 سوره آل عمران را می¬خواند:«آنانکه کفر ورزیدند، نپندارند که آنان را مهلت دادیم تا به سود شان تمام بشود بلکه آنان را مهلت می¬دهیم تا بر گناه خویش بیفزایند و عذابی خوار کننده نصیبشان بشود در جامعه مؤمن و منافق مخلوطند خدا مؤمنان که طیب هستند از خبیث جدا می¬کند یکی از تبهکاران برای خود شیرینی نزد شمر با صدای بلند خطاب به امام حسین گفت: سوگند به پروردگار کعبه، ما همان طیّبون و پاکیزگان هستیم و شما از نا¬پاکیزگان(خبیثون) هستید که خدا ما را از شما جدا ساخته است. بُریر از صحابه پیامبر در سپاه امام حسین بود فریاد زد: ای فاسق ای دشمن خدا آیا چون تویی از طیبون هستی؟! پس آتش و عذاب قیامت نویدت باد. شمر خطاب به بریر گفت: ای سخن¬گو¬! خدا به زودی کشنده تو و مولایت خواهد بود. بریر گفت: ای دشمن خدا آیا ما از مرگم می¬ترسانی؟! بخدا مرگ برای ما از زندگی با شما محبوب تر است بخدا سوگند مردمی که خون فرزندان پیامبر را بریزند به شفاعتش نخواهند رسید.
امام حسین فردی را نزد بُریر فرستاد که رحمت خدا بر تو باد آرام باش و با اینان سخن مگو بجانم قسم تو همانند مؤمن آل فرعون قوم خود اندرز دادی ولی آنان حرف حق را نپذیرفتند.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص50
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
پیش از ظهر بود که با صدای طبل و شپیور دشمن، صدای سربازان جنگ جوی بنی امیه که گوشها را کر کرده بود و رقیه کنار عمه نشسته بود و با نگرانی سر و صداها را می¬شنید و بعضی به بیرون خیمه می¬رفتند تا خبر جدیدی کسب کنند. امام مشغول سازماندهی لشکر بود. که اسب سواری از دشمن به طرف خیمه امام می¬¬آمد. او حالت جنگیدن نداشت از چند صد متری از اسب پیاده شد و چکمه نظامی خود را بیرون آورده بود و به گردن آویخته نگهبانان برای احتیاط به سمت سوار رفتند او را شناختند حُر بن یزید ریاحی بود همان فرماندهی که اولین بار جلو سپاه امام را گرفت بود. از سپاه دشمن جدا شده و خود را تسلیم سپاه امام کرد. در حالی که سرش پایین بود و خجل بود در حال گریه به طرف امام حرکت می¬کرد. امام هم به استقبال او ¬رفتند و فرمودند حر سرت را بالا بگیر و حر با شرمندگی گفت من کار خیلی بدی کردم آیا خداوند مرا می¬بخشد؟
امام حسین آغوش رحمت خود را باز کردند و حر را به آغوش کشیدند، وی سرش را به شانه امام گذاشته بود و آقا را می¬بوسید و گریه و عذر خواهی می¬کرد. و از درگاه خداوند توبه می¬کرد.
امام فرمود: بخشیدمت. سرت را بالا بگیر تو آزاد مرد هستی.
حر گفت: اینکه جلو شما را گرفتم کار خیلی بدی بود و نگذاشتم شما به راهی که می¬خواهید بروید. و زن و بچه¬های شما را ترساندم. گریه می¬کرد و گفت: در عوض یه تقاضا دارم که اجازه بدهید اولین کس باشم که به سپاه دشمن حمله کنم و قلب شما را شاد کنم! و شرمنده کودکان و زنان شما نباشم اگر آن روز جلو شما را گرفتم امروز اولین نفر هستم که به دشمن حمله می¬کنم تا آخرین نفس با دشمن می¬جنگم تا به شهادت برسم
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص51-52
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
ظهر عاشورا بود که سعید بن عبدالله به امام گفت: سروم، جانم به فدایت، ظهر شده است وقت نماز است. امام فرمود: خداوند تو را از نمازگزاران قرار بدهد که به یاد نماز هستی، عده¬ای با امام به نماز جماعت مشغول شدند و عده¬ای جلو حمله دشمن را گرفتند. سعید بن عبدالله مأموریت داشت که جلو امام بایستد و جلوی تیرهایی که به امام شلیک می¬شود را با سپر و بدن خود بگیرد بعد از نماز سعید بن عبدالله که تیرهای زیادی به بدنش خورده بود روی زمین افتاد و نفس¬های آخرش را می-کشید. امام حسین سرش را به دامن گرفته بودند که او گفت: سیدی و آقایم آیا به عهد خود وفا کردم! امام به او محبت می¬کردند و رضایت خود را با دعا به او می¬گفتند که در دامن امام شهید شد.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص53
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b