چند مأمور به طرف یزید رفتند و گفتند: جانم به فدایت ای امیر بفرمایید.
یزید فریاد زد: این سر و صدا، گریه و شیون از کجاست؟
ماموران که موقعیّت نا آرام شهر را می¬دانستند و یه جوری می¬خواستند نزد یزید پنهان کنند. اعلام کردنند: خلیفه به سلامت، سر و صدایی نیست و مشکلی نیست.
یزید گفت: ای کودن¬ها، اسیران کربلا در شهر شام در کنار پایتخت ما به شیون و زاری مشغولند و مردم هم کنار آنها دل می¬سوزانند و گریه می¬کنند. و شما نمی¬فهمید.
مأمور: قربان خلیفه بگردیم! شما، خودتان دستور دادید که مردم فوج فوج به تماشای اسیران بروند.
- ای پدر سوخته¬ها دستور دادیم که مردم بروند کنار اسیران شادی کنند پیروزی ما را تبریک بگویند و نمک به زخم اسیران باشند نه اینکه بلای جان ما بشوند. و حکومت ما را به خطر اندازند. شما کدام گُوری بودید شایعه، دروغ یا هر چیزی دیگر مردم را توجیه می¬کردید که اُسرا، دشمن ما هستند و همدردی با دشمن جرم است. و مردم را از کنار خرابه پراکنده می¬کردید.
- قربان امیر بشویم طاقت آزردگی شما را نداریم.
- بوزینه¬ها کار از آزردگی گذشته است و آنها ریشه حکومت ما را می¬زنند. شنیده¬ام که حسین بن علی دختر چهار ساله¬ای دارد که مردم شام به خاطر او دگرگون شده¬اند و شام را به آشوب کشانده-اند.
مأموران سر خم کرده و جرأت نفس کشیدند نداشتند. و در حالی که همدیگر را نگاه می¬کردند با لحن آرام گفتند فدایت شویم آشوب که نه او فقط گریه می¬کند. و بهانه¬ی پدرش را می¬گیرد، و همانطوری که دستور دادید مردم هم به او و سایر اسیران نگاه می¬کنند و بعضی از افراد هم گریه می¬کنند.
- کی ما گفتیم که مردم گریه کنند و با اسیران هم دردی کنند. اینجا نایستید زود بروید و چهار ساله را هر طور که شده آرام کنید. و مردمی که گریه میکنند و دل می¬سوزانند را پراکنده کنید.
مأموران نگاهی به شلاق و تازیانه¬های خود انداختند و گفتند چشم قربان و در حال بیرون دویدند بودند که یزید فریاد زد: احمق¬ها با تازیانه نه. کار را خراب¬تر نکنید.
مأموران توقف کردند و گفتند: هرطور که شما بفرمایید.ادامه دارد
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص82-86
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
یزید گفت: مگر دخترک بهانه بابا را نمی¬گیرد؟
- بله قربان
- سر پدر را برایش ببرید تا ساکت شود. بر پدر و مادر عبیدالله بن زیاد لعنت که برایم این فتنه را درست کرد! یزید علیه کوفیان و قاتلان شهدای کربلا غُر می¬زد و به آنها دشنام می¬داد. و تقصیر را گردن آنها می¬انداخت.
مأموران سر مبارک امام را در طبقی گذاشتند و پارچه¬ای زیبا روی آن کشیده و طرف خرابه حرکت کردند.
صدای گریه اهل بیت و رقیه در شیون و زاری شامیان گم شده بود. که صدای خَشن مأمور موجب شد مردم کوچه باز کنند تا آنها به خرابه وارد شوند. سربازان بنی اُمیه به پیروی از کاخ نشینان برخوردشان با اسیران فرق کرده بود دیگر آن خشونت و تازیانه زدن، جایش را به مهربانی و هم دردی داده بود.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص82-86
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
فردی که سر مبارک امام حسین در دستش بود گفت: ساکت شوید ببیند چه می¬گویم ما هدیه¬ای از سوی امیر برایتان آورده¬ایم. هدیه¬ای که خیلی دوستش دارید. همه مردم و اسیران به بسته¬ای که در دست مأمور بود نگاه می¬کردند. و مأمور که حرفی برای گفتن نداشت با عجله بسته را در گوشه خرابه نزدیک رقیه گذاشت و رفت. کسی نمی¬دانست توی بسته چه چیز است.
رقیه چند لحظه به بسته خیره خیره نگاه کرد، و با چشم گریان گفت عمه جان چه بوی قشنگی دارد بوی بابام هست وکم کم پارچه مخملین را کنار زد و نگاه کرد! و نگاه کرد! و نگاه کرد. چه می¬دید آیا بابا به دیدنم آمده است. حضرت رقیه با تمام وجود به سر مبارک توجه داشت.
پرسید: «ماهذا الرأس؟»؛ «این سر کیست؟»،
گفتند: «هذا رأس ابیک»؛ «این سر مبارک پدر توست»،
پس آن مظلومه سر مبارک را از طبق برداشته و در آغوش گرفت و شروع به گریستن کرد و گفت: «پدرجان، کاش من فدای تو میشدم، کاش کور و نابینا بودم و کاش میمُردم و در زیر خاک میبودم و نمیدیدم، محاسن مبارک تو به خون آغشته شده باشد» چند بار صدا زد بابا جان، باباجان، بابا جان و شروع به درد و دل کرد.
همه همراه رقیه گریه می¬کردند اهل شام زار می¬زدند و اهل بیت بیشتر گریه و زاری می¬کردند و به درد دل رقیه گوش می¬دادند دختر چهار ساله نگاهش به سر بابا بود که از شدت فراق، ترس، خستگی و شکنجه¬های بین راه فریادى برآورد و پس از آن غش کرد و به شهادت رسید. و سر مبارک از آغوش رقیه جدا شد و رباب با احترام سر مبارک را برداشت و گریه کنان به سینه چسباند.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص78-89
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
حبیب بن مظاهراسدی نزد بابا آمد. عرض کرد: ای فرزند رسول¬الله همانطور که می¬دانید در این نزدیکی قبیله¬ی ما، بنی¬اسد زندگی می¬کند. به من اجازه ¬بفرمایید نزد آنان رفته و آنها را برای یاری شما فراخوانم؟ امید است خداوند به آنان توفیق یاری حق را بدهد.
امام به حبیب اجازه دادند که مأموریت را انجام بدهد. و حبیب به صورت ناشناس و با رعایت مسائل امنیتی در تاریکی شب نزد قبیله خود رفت. و آنان حبیب را به عنوان حافظ قرآن، مربی قرآن، صحابه پیامبر و امام علی می¬شناختند. او فردی وثوق و مورد اعتماد قبیله بنی اسد بود. آنها که آوازه جنگ عبیداله بن زیاد با امام حسین را می دانستند، به حبیب گفتند: چکار داری؟ گفت: بهترین ارمغان را از حسین بن علی برای شما آورده¬ام!! آمده¬ام شما را به یاری فرزند رسول خدا فراخوانم!! که او فرمانده جمعی از مؤمنان است و یک نفر از آنها از هزار نفر بهتر است. و آنها او را رها نکنند. ولی دشمن او را محاصره کرده است و شما را دعوتتان می¬کنم که به یاری او بپیوندید تا به سعادت دنیا و آخرت برسید. به خدا قسم هر کسی از شما در رکاب فرزند دختر پیامبر در راه خدا کشته شود در عالی¬ترین درجات قُرب خداوندی همنشین حضرت پیامبرخواهد بود. – ادامه دارد...
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص36-40
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
عبدالله¬بن بُشر اسدی از جا پرید و گفت: من اولین نفرم که به دعوت امام حسین پاسخ می¬دهم! و این رجز را خواند: آنان که جنگ را رها کنند و به هم گویند رزم آوران از بیم باز ایستید، من بی باک، قهرمان و جنگجویم که گویی شیر دلاوری¬ام.
سپس مردان بنی اسد یکی یکی پیش آمدند و به حبیب بن مظاهر اعلان هم بستگی کردند و به پیام امام حسین لبیک گفتند و تعداد آنان به نَود نفر رسید. توشه¬های جنگی حود را برداشتند و به یاری امام حسین حرکت کردند. متأسفانه مردی که جاسوس بنی¬امیه بود از قبیله بیرون رفت و خبر را به دشمن رساند تا شاید پاداشی به او دهند. و عمر بن سعد را از ماجرا آگاه کرد و ابن سعد که درگیر ساماندهی لشکر بود به او انعام و چیزی هم نداد.
عمر سعد فوری به ابن سعد اَزرق باکُلی با وعده و عید فراوان دستور داد که همراه 400 نفر سوار جنگی در کمین یاران حبیب بن مظاهر نشیند.!! به هر قیمتی که شده نگذارد نیروی کمکی به سپاه حق برسد. جنجویان بنی اسد به سپاه امام حسین نرسند. – ادامه دارد...
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص36-40
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b
نود نفر به فرماندهی حبیب بن مظاهر در تاریکی شب با رعایت مسائل امنیتی از ساحل فرات به طرف سپاه امام حسین در حرکت بودند. که به گروه 400 نفری دشمن برخوردند. ابتدا درگیری لفظی بود بعد نبرد سختی در گرفت حبیب بن مظاهر خطاب به ازرق فریاد زد: وای بر تو با ما چکار داری؟ بگذار کشتن ما با دست شخص دیگری جز تو باشد و خود را در دنیا و آخرت بدبخت نکن؟ و دست خود را به خون ما آلوده نکن!؟ ولی ازرق نپذیرفت و گفت من مأمور هستم و معذور و اجازه نخواهم داد این گروه جنگی به لشکر حسین بن علی برسد افرا باید به سپاه عمر سعد ملحق شوند و اجرت و پاداشت هم بگیرند یا به طرف قبیله بنی اسد برگردند و نبرد سختی در گرفت. یاران حبیب که توان رویارویی با دشمن را نداشتند پراکنده شدند و به قبیله خود برگشتند. این 90 نفر از ترس اینکه سربازان ابن سعد به خانواده آنها شبیخون بزند، شبانه از محل زندگی خود فرار و از منطقه کوچ کردند. ولی حبیب خود را به امام رساند و این رویداد را گزارش داد. و امام فرمود لا حول ولاقوة الا بالله.
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص36-40
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b