اگر کف خیابان های تهران دخل بسیجی جماعت را میآوردند؛ توی جاده های سیستان، سپاهی و سرباز را زنده زنده پوست، میکندند. ریگی و دار و دسته اش مثل سبزیهای تهران نبودند؛ تفنگ و دوشکا برای گروهک عبدالمالک، حکم اسباببازی را داشت. شاید کله ام داغ بود و آرزوی پرپر شدن و حجله شهادت توی سرم، ویراژ میداد؛ اما تصور اینکه وسط ظل آفتاب، روی شنها پوستم را بکنند و ریشم را فر بدهند، به خودی خود آنقدر، تکان دهنده بود که من را از هر آرزویی، منصرف کند.
🏷️ برشی از کتاب #وزیر_قلابی
📌 انتشاراتشهیدکاظمی
🖇 شبکه بزرگ تولید و توزیع کتاب خوب درکشور
🆔https://eitaa.com/joinchat/1573650433C72276e8cc1