eitaa logo
مکتب شهدا_ناصرکاوه
935 دنبال‌کننده
22.1هزار عکس
17هزار ویدیو
546 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
با سلام خدمت همه عزیزان و روح مطهر شهدا من دورادور اشنایی کوچیکی با شهید صدرزاده داشتم و گاهی توسلی بهشون میکردم ولی دوستی دارم که رفیق شهیدش ایشون هستن و بخاطر مسئله کوچکی که داشتن یه مقدار ازدواج براشون مقدور نبود ولی با این حال همیشه توسل به این شهید داشتن و گاهی هم ناامید که شاید هیچوقت جواب منو نده و خواسته من رو رد کرده باشه ولی ته دل میدونستیم که شهدا زنده هستن و به موقع جواب میدن . خداروشکر مسئله ازدواج دوستم حل شد و ایشون قرار شد عقد کنه و سرگرم مراسم خودش بود . من سالگرد شهادتشون و یادم نبود شب خواب دیدم ایشون از کنار خیابانی رد شدن همراهی یه اقایی که نمیشناسم دستشونو به نشانه سلام برای من بردن بالا و لبخندی عمیق زدن من یادمه در خواب اینقد بهت زده بودم و به دوستم میگفتم ایشون شهید شدن این شهید صدر زاده بود واز خواب پریدم .فردا ظهر اینستا رو باز کردم لایو از مزارشون گذاشته بودن و من مستقیم انگاری که سر قبرشون باشم فاتحه ای خوندم و دعا کردم مطمن بودم خوابم دلیلی داره تا دوباره بعدظهر پشت سرم این پیج لایو از مزارشون گذاشته بود انگاری میخاست چیزی رو به من بفهمونه توجه کردم دیدم سالگرد شهادتش هستش و دقیقا مصادف با عقد دوستم .همون موقع بش اطلاع دادم و با بغض گفتش شهید صدرزاده برادری رو در حقم تموم کرد و از همه مهمتر همسری از جنس خود شهدا به خواستگاریش اومده بود .( شهادت هنر مردان خداست )
شنبه مراسم دعوت بودم جایی برای تجلیل تابلو دادند که چون با شیفت حرم تلاقی داشت مجبور شدم با خودم ببرم حرم و بذارم درب ۲۴ صحن جوادالائمه نزدیک ساعت ۷ که شد رفتم برداشتم و به خادمی که اونجا بود تعارف زدم که قابلی نداره بنده خدا گفت نه ممنون اینو دادند به شما به خنده گفتم نه اگه دوست دارید بردارید و هر بار نگاهتون افتاد یه صلوات هدیه کنید به شهید نبی لو گفتند چرا گفتم چون من همسرشهید هستم و از طرف ایشون این رو هدیه میدم به شما که یک دفعه بلند شد و کلی گریه کرد علت رو که سوال کردم گفتند دو الی سه روز پیش حاجتی از شهدا خواستم دیشب تا ساعت ۳ گریه کردم و گفتم حداقل اگه حاجتم رو نمیدید یه نشونه برام بفرستید که بدونم صدام رو میشنوید حالا شما کشیک قبل این رو گذاشتید اینجا و این کشیک اومدبد دنبالش بهشون گفتم ۳ تا ۷ کشیک شهید نبی لو که من هر هفته به نیتشون خدمت میکنم گفتم شهید خواسته بهتون ثابت کنه که شهدا صداتون رو شنیدند و حواسشون بهتون هست دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره این تابلو هم همون نشونه ای که خواسته بودید بوده که امروز من مامور بودم براتون بیارم
🍃🌸 🔹 🔸خواب شیرین مهمان تولد آقاسیدرضا هر جمعه با عنایت شهید و لطف خدا می اومدیم سر مزار شهید. دوست داشتم تولد شهید بتونیم بیایم ولی چون راه دور بود و ماشین نداریم، خیلی ذهنم درگیر بود. چند روز قبل تولد شهید، خواب دیدم آقا سید و شهید مشتاقی با موتور و لباس نظامی اومدن. با هم صحبت کردیم و بعد شهید طاهر گفتن جمعه روز تولدشون هست و برنامه دارن و دعوت کردن بیایم. گفتم: ماشین نداریم و ... گفتن: اونها رو من ردیف میکنم؛ و یک تعداد اسامی رو گفتن که اون روز همراه خودت بیار... وقتی بیدار شدم برای مامانم تعریف کردم. ایشون هم پیگیر کارها شدن و با عنایت خود آقا سید همه چی خوب پیش رفت. روز تولد چون دیر خوابیدم، رفتم استراحت کنم تا بعد از ظهر برای مراسم سرحال باشم. وقتی خوابیدم دیدم یک جای خیلی قشنگی بود که شهدای خانطومان و بعضی شهدای دیگه که می‌شناختمشون و افرادی که چهره‌هاشون نورانی بود و تو خواب میدونستم چه کسانی هستند، برای شهید تولد گرفته بودن. اونجا شهید ازم و تمام افرادی که برای مراسم قرار بود بیان تشکر کردن و گفتن: ممنونم که زحمت کشیدین و پدر و مادر رو هم دعوت کردین ولی کاش به خانمم هم می‌گفتین بیان؛ خیلی دوست داشتم امروز ایشون هم باشه... و بعد کمی مکث کردن و گفتن: نگران پسرشون هستن که اونجا اگر بچه ها رو با باباهاشون ببینن شاید بیقراری کنن.. و تاکیدشون بود خیلی مراقبشون(سیدمحمد) باشید... 🔸 یکی از محبان شهید از شهر که همراه با تعدادی از خانواده و دوستان، در مراسم تولد شهید (۱۰ دی ۱۴۰۰) حضور داشتند. 🍃با شهدا صحبت کنید ؛ آنها صدای شما را به خوبی می شنوند وبرایتان دعا میکنند ! دوستی با شهدا دوطرفه است...🍃 ____________________ 🌴کانال "شهید سیدرضا طاهر" 🆔 @shahid_taher
سلام شبتون بخیر منم میخام از عنایت شهدا براتون بگم من از شهدا خیلی چیزا دیدم خیلی دستمو گرفتن ولی این آخرین سری که ازشون کمک خواستم وکمکم کردن راجب مادرم بود مادرم تازه به رحمت خدا رفته نزدیک خونه مون یک گلزار شهدا داریم که اموات محلی رو اونجا دفن میکنن پدرم سالها پیش ا ونجا دفن شده بود ومیخاستیم مادرم رو هم روی پدر در یک جا دفن کنیم ولی اجازه نمیدادن هر کاری میکردیم اجازه نمیدادن مادرم در سردخانه بهشت زهرا س مونده بود ومهمان ها هم آمده بودن وآماده برای تدفین در بهشت زهرا س شدیم که برادرم زنگ زد به من که یک نامه از بهشت زهرا س گرفتم میفرستم به گوشی شما بده پسرت ببره به رئیس اوقاف گلزار نشون بده شاید اجازه دادن که مامان رو اونجا ببریم گفتم اینبار خودم برای آخرین بار میرم با رئیس اونجا صحبت میکنم خلاصه خسته تون نکنم برای رفتن باید اول از قسمت ابتدای گلزار که شهدا هستن عبور میکردم 🌷 موقعی که به گلزار رسیدم رفتم سر مزار شهیدی که اونجا معروف بود نشستم وگریه کردم که شما رو قسم میدم یک کاری کنید اینجا به مادرم جا بدهند دوباره مادرم رو نفرستند بهشت زهرا چون به من دوره ونمیتونم تند تند برم سر مزار مادرم خلاصه شهدا به مادرم جا دادن و اصلا نمیدونم چه جوری رئیس قبول کرد وراضی شد🌷 گلزار شهدایی که ۲۰ سال بود پدرم اونجا دفن شده بود ومن اصلا مزار شهدا رو ندیده بودم الان شدن دوست صمیمی من وقرار هر پنج شنبه من هر هفته با یکیشون دوست میشم وهر کدومشون باعث شناختن اون یکی میشه تقریبا با همشون دوست شدم وهر پنج شنبه براشون صلوات میفرستم و سر مزارشون میرم وباهاشون دردودل میکنم🌷 ببخشید طولانی شد🌷 تازه خلاصه کردم چون هر کدومشون بهم چیزایی دادن که کلی توصیح داشت🌷
سلام من از شهدای مدافع حرم خیلی حاجت گرفتم به نیت شهدا یا براشون نماز میخوانم و یا اگر توان داشته باشم روزه میگیرم از جمله حاجتی که داشتم و خیلی هم بزرگ بود اینکه آقای ریسی ریس جمهور بشن نیت روزه به نیابت شهید صدرزاده و سایر شهدای مدافع حرم که الحمدلله این اتفاق افتاد علیرغم تمام کارشکنی ها و سنگ اندازی هایی که شد یک مورد دیگه هم برای قبولی پسرم توی دانشگاه نیت نماز و روزه داشتم که الحمدلله این حاجتم رو گرفتم بفرموده امام خمینی مزار شهدا قبله حاجات مردم جهان خواهد شد یک چیز هم میخواستم به مادر شهید صدرزاده بگم من در خوابی که د مورد شهید صدرزاده دیدم و با این شهید حرف میزدم توی خواب به ایشون میگفتم درسته که شما دوبار شهید شده اید؟ و ایشان میخندیدند فکر میکنم ایشان اجر دوبار شهادت برایشان نوشته شده هر وقت گره ای در کارم میوفته اورژانسی 14 تا صلوات به نیابت از شهدا میفرستم سریعا حاجت میگیرم شهید صدرزاده درخواب به من تسبیح کربلا هدیه دادند که از شدت بوی تربت و عطر گل محمدی از خواب بیدار شدم و تا بحال چنین بویی خوش آغشته به بوی خاک کربلا به مشامم نرسیده
به روح شهید سلیمانی و تمام شهدا وطن قسم میخورم. من شب شهادت سردار سلیمانی خواب دیدم... که یه شهید مدافع حرمی که سر قبرش هم رفتم به اسم شهید انصاری اومد یه دندون گذاشت تو دستم.دندون رو که برگردوندم چند تا دونه خاک از روش ریخت دیدم روش نقشه ایرانه . من پا برهنه دنبال شهید انصاری میدویدم گریه میکردم میگفتم وایسا این حیفه این سالمه. ولی بهش نرسیدم.صبح که بیدار شدم شبکه خبر آرم عزا زده بودن و شهادت سردار رو تایید کرده بودن. به خدا اینقدر حالم بد بود. که عصر رفتیم بهشت زهرا تهران... خدا رو شاهد میگیرم که همه آدمایی که بهشت زهرا بودن... از پسری که تمام بدنش خالکوبی داشت تا پسری که با چفیه بسیجی بود‌ از دختری که بد حجاب بود تا دختری که چادر و روبنده داشت هممون با هم از ته دل برای سرداری گریه میکردیم. به قول آقای خامنه ای سردار یک قهرمان ملی و امتی است. به نظرم به هیچ وجه نباید شخصیت چنین مردی زیر سوال بره .چه مذهبیا و چه ملیا باید بدونن که سردار یه قهرمان جهانی است. قهرمانانی که آمریکا و کره تو فیلمشان دارن میسازن و پوشالی ان ... ما زنده اش رو در عصر جدید داشتیم. حیف که رسانه ما ضعیفه و فقط بسنده میکنه به دو تا عکس توی روز شهادت سردار.متاسفم. سردار شخصی بود که چه ملی و چه مذهبی سنگ تموم بود. از حرف زدن راجع به اینکه دختر ایرانی بد حجاب و با حجاب دختر ماست. از کمک و خود نشان دادن در فلسطین، لبنان،عراق ،افغانستان، ونزوئلا،سوریه،یمن، چه کمک به سنی چه شیعه،چه ایزدی چه مسیحی چه یهودی فرقی براش نداشتن‌. توی کشور از دور زدن تحریم ها و آوردن داروهای کمیاب مثل بیماران پروانه ای‌ . از هر لحاظ قهرمان بوده. روحش شاد و حافظ ایران باشه . امیدوارم راهش پر رهرو باشه
بسم رب شهدا و الصدیقین🌺 من ۷ ماه از تحولم میگذره.تا قبل از تحولم اصلا آدم نبودم.همه کاری میکردم... از حجاب نامناسب گرفته تا رفاقت با نامحرم و نخواندن نماز و....😔 من عادت به بی احترامی به شهدا و رهبر نداشتم.هرکسی هم بی احترامی میکرد باهاش برخورد میکردم.تنها خط قرمزم همین بود که توهین نشه به مقام شهید و رهبری🤕تا اینکه یه کانالی پیدا کردم ک تلنگرانه میزاشت.یکیش این بود که با چت با نامحرم سیلی به امام زمان میزنی😖 من به خودم اومدم و رفیقای نامحرمم رو ترک کردم و البته کسی که دوستش داشتم🙂ولی بازم آدم نشدم و از حجاب و نماز و عمل به دستورات دینی کامل دور بودم. یکی از دوستام خیلی در بند شهید و شهادت بود.همیشه پروفایلش عکس شهید بود😕یه روز دیگه من جوش آوردم و شروع کردم به دعوا.گفتم(.....)بس کن حالمون از هرچی شهیده بهم خورد اه یکی بود رفت مرد اومد دیگه😒🤧خودم موندم تو حرفم:چی؟چیداری میگی؟ تو که به شهدا توهین نمیکردی الان........😐😪بیخیالش شدم و خوابیدم.تو خواب همون شهید رو دیدم ولی عصبی.داد زد گفت خجالت بکش😔ما از همه چیزمون گذشتیم که بلایی سر ناموس کشور خودمون نیاد بعد تو؟حتی روسریتم نمیکشی جلو😏 من که خیلی ترسیده بودم فقط سکوت کرده بودم.تو خواب به من گفت باید آدم بشی.همه چیزتو درست میکنی😤 صبح که پاشدم برای اون دوستم تعریف کردم خوابمو.اونم گفت باید آدم بشی👌✨۵ تیر ماه روزی بود که من بعد چند سال نماز درست خوندم و چادر گذاشتم😍از اون به بعد شدم دختری که شرمنده شهدا نیست.الحمدلله بعد از تحولم شروع کردم به تبلیغ اسلام و دین و خداروشکر موفق هم بودم🙂 من از شهدای مدافع حرم و شهدای گمنام حاجت زیاد گرفتم. شهید محمدرضا دهقان امیری دلیل اصلی تحول من بودن🥺🥺🥺
اگر فضیلت گره گشایی قرائت این حدیث(کسا) را بدانید روز و شب آن را می خوانید حدیث کساء یکی از دعاهایی است که خواص و فضیلت فراوانی دارد ، از ختم های سریع الاجابه و مجرب برای خانه دار شدن و خرید و فروش خانه و ملک و زمین ومغازه ،ازدواج ،رفع بیماری‌های سخت جسمی روحی و روانی و ناتوانی‌های جسمی، صاحب اولاد شدن، صاحب شغل شدن، رفع گرفتاری‌های دادگاهی،بانکی و... رفع اختلافات خانوادگی و زناشویی، هدایت و اصلاح و سربراه شدن فرد موردنظرتان ، رفع بدبختی بیچارگی و رسیدن به سعادت ،آرامش، عاقبت بخیری و.. ، رفع انواع و اقسام مشکلات و گرفتاری های دنیوی و اخروی، رسیدن به مقام قرب خداوند و حوائج اخروی ختم حدیث شریف کسا می باشد.
خیلی وقت بود ک درگیربیماری بدی شده بودم.... هیچ درمانی هم نداشت اگربودموقت و کوتاه مدت بود بازم برمیگشت به روال قبل خیلی ناامیدبودم💔 همه به رُخم میکشیدن و این عذاب آور تر از هرچیزدیگه ای بودوحتی گاهی هم مسخره میشدم ازسمت اطرافیان... 😔 یه روز با یه دل ازهمه جاشکسته و بریده رفتم سرمزار شهیدگمنام سنگ مزار رو شستم گفتم یامنو شفابده یاکاری کن من داروی این درد رو پیداکنم که جواب قطعی به من بده همون روز من دارو روپیداکردم... و بااستفاده ازاون سلامتیم روبه دست آوردم☺️ توتمام مشکلات زندگی هیچ وقت هیچ وقت شهدارو ازیاد نبرین💔 برای شادی روح این شهید بزرگوار یه صلوات بفرستین به امیدبهبودی تمامی بیماران💫
سلام بنده یه دختر18 ساله هستم بنا به دلایلی نمیتونم ازدواج کنم وبچه دار بشم یه شب دختر دایم که خیلی کوچیک وناز به نظرم اومد اومدم بغلش کردم واحساس کردم بچه کوچیک خیلی به آدم آرامش میده من به دختر دایی کوچیکم یه جورایی علاقمند شده بودم همینطور فکرم مشغول شد به خودم گفتم ببین خدا اگه تو رو دوست داشت میزاشت مثل همه آدم های معمولی ازدواج کنی وبچه دار بشی ویه دختر زیبا وناز مثل دختر داییت داشته باشی خلاصه یه کم حسرت خوردم وبه حال خودم که شرایط تشکیل خانواده رو نداشتم غصه خوردم ودلم به حال خودم سوخت................. همون شب تو عالم رویا شهید مصطفی صدر زاده رو دیدم با یه ماشین که دوتا دختر کوچیک 7/8ساله داخلش بودن بعد انگار به من گفت این دوتا دختر خدا داده به تو بعد من گفتم اینا معلوم نیست از کجا اومدن معلوم نیست از پدر ومادر خوبی بودن یانه...(من همیشه دوست دارم یه بچه از بهزیستی بیارم)بعد شهید صدر زاده گفت این حرف رو نزن این را خدا به تو داده وخدا برای تو خیر میخواد........ خلاصه صبح که از خواب بیدار شدم یه احساس خوبی داشتم واحساس کردم خدا بهترین هارو سر راهم قرار میده وآروم شدم.
سلام بنده یک شب خواب خیلی عجیبی دیدم خواب دیدم جمعیت زیادی دارن راهپیمایی میکنن وسینه میزنن وانگار ماهم میخوایم بریم ومیریم ولی به جمعیت نمیرسیم بعدش یک سنگ قبر بزرگ که چن نفر کنارش بودن واحساس کردم این سنگ قبر مال یک آدم خیلی بزرگه وشاید هم یک شهید ومن هم خیلی گریان وزارم.....خلاصه چن شب گذشت یه روز صبح جمعه خیلی اتفاقی نگاهم به تلویزیون خورد شبکه خبر نوشته بود سردار حاج قاسم سلیمانی بامداد امروز به شهادت رسیدن😭... پس فرداش که بنده به همرا خانواده خواستیم بریم مراسمی که توشهر به مناسبت شهادت حاج قاسم بود بریم بعد که رفتیم دیدیم تموم شده وما آخرین نفری هستیم که میریم.... درست همونی شد که تو خواب دیده بودم.
من توی زندگیم همه چیز خدا بهم داده ..همسر خوب ...بچه های خوب ...وضع مالی نسبتا خوب ...خدا را شکر ...فقط مشکل خودم هستم ... خودی که زمانی که اینها را نداشتم فکر میکردم چون ندارم اینطوری هستم ...اگه خدا اینا را بهم بده میشم بنده خوب ...عبد ...🌺 اون وقت ها تقریبا نوجوان بودم ..دنیا اینقدر ها هم روی دور تند خودش نیافتاده بود...و الان که دو تا بچه دارم ❤️ فهمیدم ...نه ..😞.تازه اون وقت بیشتر عبد بودم و خیلی اوقات دلم برای خودی که اون وقت داشتم تنگ میشه 💚 خیلی مشکلات و پیچ های زندگیم را با توسل به شهدا حل میکنم .💚❤️..سه تا هم داداش دارم ...محسن❤️ .مصطفی💚 و مهدی💖 ...و البته آقا سجاد 💞هم که جای خود دارند ...🌹 گاهی فکر میکنم اونقدر حواسم پرته که میشند برام یه غریبه ...ولی هر بار که یه اتفاق برام میوفته و توی چشماشون نگاه میکنم میبینم ...نه داداش هستند 😇...ولی گاهی به صورت تله پاتی میفهمم ازم ناراحت هستند ...شاید چون خودم از خودم ناراحتم ...😥 دیروز پیش داداش محسن بودم ..باهاش حرف زدم و کمک خواستم ...ولی بازم 😔 چی بگم ...خسته ام از خودم ...از کوتاهی هام ...از آرزوها ی طولانی .. از اینکه خودم نیستم ...علاقه هام را میترسم حفظ کنم ...چنگ میزنم به طناب پوسیده ای که معلوم نیست به جایی وصل باشه وقتی یادم میاد توی این ۹ سال و شاید قبلش چه چیزایی که از اسلام و انقلاب و معارف کسب کردم و از دستم سر خوردن ...تعجب میکنم از خودم ...😢.از نفاقی که محکم ایستادن و با عشق ایستادن را ازم کم کم گرفته...و به جاش ...توجه به این و اون به این چیز و اون چیز را جاش برام گذشته ...افسوس از پیله ای که از منیت و وابستگی پیچیده شده ...😞 التماس دعا توفیقاتتون پر برکت تر از لحظه قبل ❤️