واقعا باید بشینم تو اتاقم و گریه کنم یا سعی کنم با مشکلاتم کنار بیام و از زندگی لذت ببرم ؟
/ تا چند روز کارم فقط گریه بود. بعدش یکم به خودم اومدم گفتم اینجوری نمیشه که خودمو سرگرم کردم؛یعنی با خودم آشتی کردم گفتمم بابا تقصیر تو نیست که نشده باهاش کنار بیا شاید یه روزی درست شد؛و حالا یه کورکورانه امید دارم.
ولی مدام یادش میوفتم وسط روز یادش میوفتم نصفه شب یادش میوفتم وسط حرف زدن یادش میوفتم میرم بیرون یادش میوفتم. یعنی همیشه وسط ذهنمه هاا فقط پررنگتر میشه ؛ پررنگ میشه و چشمام رو تَر میکنه؛مغزم ازم میپرسه یعنی چرا ؟ یه چرایِ بزرگ وسط مغز منه. اون امیدمم فقط با معجزه به واقعیت میپیونده.و من الان چی میخوام ؟ معجزه ، معجزه ، معجزه. /
هدایت شده از منِمن
هربار غبطه میخورم که اگر اونا تونستن چرا ما نتونستیم؟ اصلا مگه چی کم بود؟
درسته همه چی داره خوب پیش میره، کارامطبق روال پیش میره ها؛ولی همیشه اون یه دونه که واسش کلی فکر کردم تلاش کردم گریه کردم و آخرشم نشد گوشه ذهنم و دلم میمونه.
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
خداجون مگه همسنیم که اینهمه باهام شوخی میکنی
*kïddd*
@farsitweets