شهادت مادر دختری
تازهعروس بود و داشت خادم بیت رهبری میشد. همان روز نهم اسفند برای مصاحبه به آنجا رفته بود، اما چون مدارکش ناقص بود او را فرستاده بودند تا در خیابان جمهوری از مدارکش پرینت بگیرد که بیت را زدند!
غبطه میخورد و آرام و قرار نداشت. آن شب در خانه دست پدرش را بوسید و گفت: «از من راضی باش، حتما شما از من راضی نبودی که من شهید نشدم». بعد هم رفت سراغ سجادهاش و تا صبح گریه کرد.
ساعت هشت صبح تازه خوابش برده بود. هنوز یک ساعتی از خوابیدنش نگذشته بود که صدای مادرش آمد؛ مادر از بسیجیان فعال حوزه ۱۰۴ رضوان بود، داشت آماده شد تا برای جلسه به حوزه برود. ناگهان عطیه از خواب پرید و گفت من هم میآیم و هر طور بود مادر را راضی کرد و باهم راه افتادند. جلسه که تمام شد ماندند تا نماز اول وقت را بخوانند و به خانه برگردند که درست هنگام اذان ظهر، حوزه ۱۰۴ رضوان مورد حمله نیروهای آمریکایی - اسرائیلی واقع شد و مادر و دختر با هم به شهادت رسیدند و دعای عطیه مستجاب شد.
(روایتی از دیدار با خانواده شهیدان جنگ رمضان؛ شهیدان طاهره محمدی نصرآبادی و عطیه اصلاحی)
#حمید_کثیری
@nephaar
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالاخره مردم ریختن تو خیابونا
@nephaar
.
این روزهای جنگی فهمیدم که به آرامشرسیدن خانواده شهدا نسبت مستقیمی با وضعیت پیکری دارد که بهشان تحویل داده میشود. آنهایی که پیکر قابل رویتی داشتند میتوانستند وداع مفصلی کنند و این یعنی آرامش بیشتر، یعنی ورود سریعتر به مراحل سوگواری. آنهایی که تابوتی داشتند از خانواده مفقودالاثرها تسلایخاطر بیشتری داشتند. کسانی که در بیخبری سرمیکردند از همه پریشانتر بودند. یکیشان مرد جوان مبهوتی بود که حالا تک فرزند خانواده شده بود. به روانشناس گروه جهادی گفت: «آخه پدرومادرم باور نمیکنند!» به دنبال راهحلی برای باورپذیری خانوادهاش و عبور از مرحلهی انکار و شوک بود.
تکهای کوچک از پیکر هم باعث آرامش خانواده بود، اما اگر هیچچیزی نبود چشمانتظاری ادامهدار میشد و هر روز آنها را به بهشت زهرا یا هرجایی که نشانی پیدا کنند میکشاند. مرد جوان حسرت خانوادههای ناوی را میخورد که یک تابوت مهروموم شده داشتند. میگفت: «کاش به ما هم یه تابوت خالی میدادن تا آروم بگیریم.» یکبار به پدرومادرش گفته بود احتمالا پسرشان شهید شده اما بهش گفته بودند: «پسر ما شناگر خوبیه حتما تا حالا خودش رو رسونده به جزیرهای جایی. همینروزاست بهمون زنگ بزنه.» وقتی از توانایی برادرش و مدالهای ورزشی که داشت میگفت، صورتش شبیه پسربچهای درحال التماس میشد.
کارش شده بود فکروخیال یا حرفزدن با هوش مصنوعی برای پیداکردن راهحلی تا پدرومادر را قانع کند برگشت برادرش ناممکن است. چندساعتی امید داشت برادر ورزشکار از دریا برگردد، چندساعتی تنها سوگواری میکرد. گفتگو با روانشناس به اینجا ختم شد که پدرومادر را بیاورد برای تشییع پیش بقیه خانوادههای ناو. قبول کرد، اما معلوم نبود کی خانوادهشان میتواند از مرحله انکار عبور کنند. شاید اگر مادرش دستهای لرزان مادر ملوان دیگری را میدید باور میکرد، شاید وقتی لباسهای مشکی بقیه مادرها را میدید باورش میشد باید رخت عزا را از کمد دربیاورد و مشغول سوگواری برای پسر خوشقدوبالایش شود.
🖊 فاطمه سادات موسوی
@nephaar
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️ مردم! از خونه تا میدون که میاید قدمهاتون رو بشمرید چون...
👤 کربلاییعلیاکبر #حائری
#مرگ_بر_امریکا
@nephaar
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اولین واکنشی که خانوادۀ حدادعادل به شهادت رهبری نشان دادند
@nephaar
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما صدای شهید احمد کاظمی را میشنوید ...
وقتی حاج احمد از احتمال حمله زمینی صحبت میکنه
@nephaar
🔻 دختر سه ساله شهید حسین امیدواری
بابام مال خودمه دعا کردم شهید بشه بره پیش آقا شهیدمون..
@nephaar
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔵 نماینده محترم ولی فقیه در سپاه پاسداران:
🔹بخدا قسم هیچ زمانی دیپلماسی و میدان ما در این حد هماهنگ نبود.
#لبیک_یا_خامنه_ای
#در_میدان_می_مانیم
@nephaar