نِـــفـــــــار
من برخلاف معمول بچههای مازندران با تهرانیها هم زود ارتباط میگرفتم و از شناختن آدمهای جدید هیچ اب
مسعود شماره ۲ آسایشگاه، پسر دوستداشتنی گروهان ما، با یک تخت فاصله از من ساکن گوشه سمت چپ آسایشگاه بود؛ از همون روزهای اول آموزشی مسعود رو دوست داشتم... ته تغاری ابرازاتی که احساسات درونیش رو با منی که چند سالی ازش بزرگتر بودم و بعدا فهمیدم که توی مقطع کارشناسی با چند سال فاصله هر دو عمران مازندران توی یک دانشکده خوندیم، در میون میگذاشت؛ مسعود هم ویژگیهای یه ته تغاری ابرازاتی واقعگرا را داشت و هم ویژگیهای یه بچه رانندهی ماشین سنگین که البته پدرشو چند سال پیش از دست داده بود و هم خیلی شبیه تیپیکال بچههای شهرنشین مازندران بود! مسعود اهل یکی از نقلیترین، خاصترین و زیباترین شهرهای مازندران یعنی شیرگاه بود! با یه صورت سفید ترگل مرگل مثبت گل انداخته و ریش و سیبیل مرتب که تا اینجاش یک ور شخصیت مسعود رو نمایندگی میکرد و در وجه لاتی و بچه راننده بودنش کلید قفل کمدش رو به یه بند پوتین بسته بود و مدل تسبیح لاتهای سرکوچه دائما نشسته، خوابیده و ایستاده دور انگشت اشارهش ساعتگرد و پادساعتگرد میچرخوند؛ مسعود شخصیت فریفتهای نبود و اتفاقأ اطلاعات خیلی خوبی هم داشت اما بخش ته تغاری بودنش حوصله بحثهای طولانی رو ازش گرفته بود و سعی میکرد به هر جمعی که وارد میشد بعد چند دقیقه خروجی کوتاه و مختصری از مجموع نتایج در بیاره... اهل یکی بدو و جدل نبود؛ از بعد از چند روز اول که همگی قربانی شایعات فیک پادگان شدیم، مسعود که ظاهرا ازین وضعیت خوشش اومده بود، خودش به تنهایی ماموریت خطیر پخش شایعات رو با هشتگ #خبر_موثق بر عهده گرفت؛ سرعت انتشار شایعه در پادگان نه اندازه سرعت نور، ولی از سرعت صوت فراتر بود؛ اینطور بود که مثلا اگر دفتر فرماندهی پادگان موشک میخورد قبل از اینکه صدای انفجار به ما برسه صدای شایعهش بگوشمون رسیده بود و سریعا همگی شنفته بودیم مخصوصأ که در دل جنگ مستقیم با اسرائیل بودیم و اگر محتوای شایعات مربوط به جنگ... رویت یک ریزپرنده در پادگان و یا موضوع شیرین اما به واقع تلخ زمان مرخصی و ترخیص و... بود؛ اینطوری بود که مسعود رو میدیدی که با همون کلید گردون دور انگشت وارد یه جمع میشد و با یک ژست جدی اینطوری شروع به گفتن میکرد که: بچهها یه خبر خیلی موثق دارم که... یا اینطوری که: بچهها خبر دارید؟ یه خبر از یه منبع خیلی موثق دارم که... و در واقع در نقش برکینگنیوز ازین استقبال و عطش مستمعین لذت میبرد؛ جالبیش هم این بود که همه میدونستند که مسعود هم خبر جدی نداره و اساساً توی پادگان به جز یه تلفن که باید چند ساعت بزور میرفتی توی صف هیچ راه ارتباطی با دنیای بیرون وجود نداشت اما همگی دوست داشتند شایعات شیرین رو بشنوند؛ این برچسب به کمک پخش خبرهای تلفیقی درست و غلط آنقدر به مسعود چسبید که بعضی برای تفکیک اسم مسعود از دکتر مسعود، مسعود شماره ۲ رو مسعود موثق صدا میزدند؛ مسعود اما برای شخص من مثل یک برادر کوچکتر هم بود و بخاطر زیاد مشورت گرفتنش از من حس میکردم سالهاست توی یک خانواده هستیم و مسعود رو میشناسم... خیلی به من احترام میگذاشت و من هم واقعا دوسش داشتم... دیگه اینکه یه رفیق از گروهان بچههای دیپلم پیدا کرده بود که با اون خیلی صحبت میکرد و از بعد از صبحانه تا بعد از شام میشد این دونفر رو کنار هم توی محوطه ببینی... مخصوصأ که زمان اداری تمام بود و بساط والیبال توی محوطه براه میافتاد! از نقاطی که نمیشه بسادگی ازش گذشت اینه که با کارکتر تخت پایینیش جناب عزیزی یک چالش ناتمام همیشگی داشت که البته اين تقابل دائم دو نفری که هیچ چیزشون البته شبیه هم نبود برای منی که تخت بغلیشون بودم شبیه دیدن یه فیلم کمدی جذاب شده بود! وقتی هم که محمدرضا، ارشد گردان شده بود، مسعود هم قبول کرد که منشی گروهان بشه، اما توی همین مدت منشیگریش هم هوای همه بچههای حاضر و غایب رو داشت.. من شاید از نزدیکتر از خیلیها مسعود رو میدیدم... قلب پاک و ذات و وجدان رهای مسعود برای هر کی که عمیقا بشناستش یه فرصتیه که همچین رفیق بامرامی رو هرگز از دست نده... چند روز پیش که زنگ زدم ازش بپرسم که چرا توی گروه گروهان فعال نیستی دیدم که میگه: حاجی من اینجا یروز در میون پست میدم؛ حاجی خیلی خسته شدم.... دیگه نمیکشم... خیلی حوصله ندارم... بعدش که باهاش یکم بیشتر حرف زدم بهش حق دادم ولی خب... به همه رفقا سلام رسوند و ناامید ناامید هم نبود. براش از خدا بهترینهارو میخوام... آقا مسعود عزیز دوستداشتنی گروهان ما... مراقب خودت باش رفیق
#روایت_گروهان
@nephaar
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلکسیون درست کرده شیر لر
۵ تا پهپاد زده و کنار هم چیده
از کدوم خطه براتون بنویسم که تشنه خون متجاوز به خاک وطنن...
@nephaar