هدایت شده از محمدعلی جعفری
وقت نوشتن، گاهی حست میرود. قفل میشوی. جلویت ساعتها لپتاپ روشن میماند و تو فقط زل میزنی به صفحهاش. دریغ از یک جمله، یک کلمه.
یاد گرفتهام بروم سراغ دوستداشتنیهای سوژه و قهرمان داستانم. چه چیزی دوست داشته؟ با چی حالش خوب بوده؟ انس و التفتش؟
چند ماه پیش، سر رمان جدیدم دچار انقباض شدم. صبح تا شب خودم را در دفتر زندانی میکردم. متن قدم از قدم جلو نمیرفت. قفلِ قفل.
زندگی قهرمان داستانم را زیر و رو کردم. کلید را پیدا کردم. مأنوس با قرآن بود. صوتهای مجلسی را سرچ کردم. سرم را تکیه دادم به صندلی. چشمبسته در زیرصدای محزون و مشعوف عبدالباسط نفس کشیدم. گره باز شد. دوهزار کلمه نوشتم.
پ.ن: به مناسبت سالگرد وفات عبدالباسط
💥کانال محمدعلی جعفری👇
https://eitaa.com/joinchat/143917280C5518173200