عرضم به خدمتتان که ، خیلی وقت است که قلم ملتمسانه صدایم میکند که بیا و کاری کن. از همان محشر پنجشنبه تا حالا که تسلیم شدهام.
نمینوشتم چون نمیدانستم که از کجا باید شروع کنم و به کجا برسانم،از کدامشان بگویم که حقی اجحاف نکنم و از کدام کلمه برای خودم به سمتشان پل بسازم که مستحکم باشد و نلغزد.
اما عجیب شب هایی به صبح رسید...
این چند وقت ، بند خانه نبودم،نه من گمان میکنم از قماش من هیچکس بند خانهاش نبود.
اینکه در خانهات نشسته باشی،و در همان حال در خیابان سر از تن کسی برداشته شود ، یا چون یزیدیان هر کس با چیزی بر سر کسی بکوبد؛ بند دل آدمی را میدرد.
خاصه میخواستم از کسی یاد کنم ، بچه بسیجیِ محل خودمان بود.
محل زندگیاش اصلا این طرف ها نبود ، آمده بود که بسیجی بودنش را اینجا معنی کند.
از خانهی ما تا محل معراجش فقط پنج تا ده دقیقه راه است چه بسا کمتر.
میگویند که هر کس با هر چه توانسته زده...
به این می اندیشم که عجب معراجی بود معراج عاشوراییِ حسین ، از کربلایش بگیر تا همین وطن خودمان _ ایران خودمان _
وقتی که رهایش کرده اند زنده بوده،از نزدیک اخبار بیمارستانش را دنبال میکردیم که خبر رسید که تمام شده...
وقتی خبر رسیده بود که زنده مانده،امید داشتم که بماند.
اما جراحت ها،رفتنیاش کرده بودند.
از تصویرش،چشمانش را فراموش نمیکنم؛شهید چشمان زیبایی داشت ، آنقدر زیبا که نمیدانم آن وحوشِ افسارگسیخته چطور دلشان آمده قمههایشان را به خون چهرهاش تر کنند.
نمیدانم از خانه که بیرون میآیم ، به آنجا که برسم چه باید بکنم؟ به کجا نگاه کنم که عاشورایش به چشمم نیاید، به چه گوش کنم که صدای جان دادنش به گوشم نرسد ، چه چیزی بو کنم که بوی خونش مشامم را پر نکند.
کاش شرمندهات نشویم آقا،کاش از پس وظیفهیمان بر بیاییم،کاش جا نمانیم از این قافله که قافله سالار حسین است.
خودمانیم ها؛ عجب صبری دارد خدا...
دعا میکنم ، که این درد را پایانی نباشد ، پایانی نباشد که از خاطرمان نرود ، از خاطرمان نرود که باز هم از خون جوانان وطن لاله دمیده...
در آخر آمین گفتن به دعایی عزیز را میسپارم به شما و والسلام.
هدایت شده از حوزه هنری انقلاب اسلامی
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الکی این لباس سبزها رو نپوشیدید...
اول خودتان را آماده کنید یک شهید همت باشید، یک شهید خرازی باشید ....
🎥 ببینید| بخشی از صحبتهای شهید احمدکاظمی در جمع پاسداران انقلاب اسلامی به همراه سکانسهایی از فیلم سینمایی#احمد
🌺 سوم شعبان، ولادت فرخنده حضرت #امام_حسین علیهالسلام و روز #پاسدار مبارک و خجسته باد. 🌺
🆔 @hozehonari_ir
هدایت شده از مکتب روایت | روایت مردم اصفهان🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم
🔖#خرده_روایت
💔داغ سینه
✍️طیبه براتی
شیرینی خریده بودم و مرغ و هویج و سیب زمینی. دلم میخواست برای بچه های اعیاد شعبانیه را پررنگ کنم. دوست داشتم بعد از مدتها برای محمد مرغ و آلوچه درست کنم و حال خودم هم سر جا بیاورم. خانه که رسیدم فوری شیرینی را بین بچه ها تقسیمکردم و تولد آقا را با بوس و بغل به هر دوشان تبریک گفتم. گفتم قرار است سه روز هی شیرینی بخوریم و خدا را شکر کنیم که امام حسین داریم. بعد هم سر وقت مرغ که رویسینک منتظرم نشسته بود رفتم. تخته و چاقو را آماده کردم و مرغ را از پلاستیکش بیرون کشیدم. کنار رانش را شکاف کوچکی دادم و پایش را باز کردم تا بتوانم آن را از بدنش جدا کنم. استخوانش با صدای «تق» ی از مفصل در رفت و چیزی توی سرم گفت یعنی وقتی با تابلو کنار خیابان توی پای پلیس جوانمان هم میزدند تا بشکنندش همین صدا را داد؟
صدا را خفه کردم. میخواستم حالا به این چیزها فکر نکنم. روزها بود که به این جوانها فکر کرده بودم. روزها بود که از خدا خواسته بودم نجاتشان/مان بدهد. کارد را توی گوشت فرو بردم. به استخوان که رسید گیر کرد و فشار بیشتری از دستم میطلبید. دوباره صدا آمد که یعنی وقتی دستهای او را بریدند قمه شان به استخوانش گیر نکرد؟ یا وقتی سر پاکش را از بدنش جدا میکردند... با چند ضربه و چه فشاری؟ آن همه آدم به یکی؟ اصلا فکر میکردی همه آنچه را از کربلا برایت نقل میکردند و بعد ها خودت در کتابها خواندی یک روز لایو، از پنجره تلویزیون خانه ات در همین اصفهان ببینی؟
پای مرغ جدا شده بود و چاقو توی دستم راست و بیحرکت مانده بود. زورم به صدای توی سرم نمیرسید. شانه هام را راست کردم، نگاه از مرغ گرفتم و چشمانم را سمت سقف چرخاندم و نفس عمیقی کشیدم. چرا این مرغ بینوا را ول نمیکنی؟ این چه تشبیهیست اخر؟ کاش ساکت میشدی. حداقل به اندازه یک مرغ پاک کردن. کاش خفه میشدی.
لب هایم را گرد کردم و نفسی را که بلعیده بودم یک جا و با صدا بیرون دادم. و دوباره به میز جراحی کوچکم چشم دوختم. توانسته بودم با موفقیت یک پا را جدا کنم ولی مرغ بیچاره هنوز یک لنگه پا علاف تصمیم های من بود. اصلا ولش کن، دلش را تمیز میکنم و کل مرغ را میپزم. چاقو را کنار گذاشتم و مرغ را انگار که بچه چند روزه باشد که حمامش میکنند توی دست گرفتم تا زیر دوش سینک بشورمش. پوستش زیر دستهایم شل و ول بود. طبق عادت دست بردم تا پوست را از سینه بالا بکشم و از گردن رد کنم و بعد کنده و دور بیاندازیم که صدا برگشت.
تو از پوست کندن مرغ هم میترسی و آنها پوستش را کندند و به آتشش کشیدند. مرغ از بین انگشتانم لیز خورد و داخل سینک افتاد. آب را بستم. یا الله! من به چشمان خودم قرن ها پس از حسین و اربا اربا ی علی اکبر، هزاران سال بعد از گرزی که بر سر ابالفضل فرود آمد همه این ها را زنده، همین آن، جلو چشمهایم دیدم. سنگ ها را، شمشیرها را، خنجر و شیشه ها را، تیغ و گرزها را، عمود آهنین را، همه را دیدم. روی بچه های خودمان، همین پسرهای دهه ۶۰و۷۰. همین ها که چند سالی از من بزرگتر یا کوچکتر بودند.
مرغ را از سینک بیرون کشیدم و پلاستیک پیچ، هولش دادم توی فریزر. با دست های خیس صورت خیسترم را پاک کردم و تکیه دادم به کابینتها. زانوهایم انگار استخوان نداشته باشند هی خالی میشدند. نشستم روی زمین.
یک مرغ پاک کردن ساده درمانده و بیچاره ام کرده بود. من میخواستم عید را جشن بگیرم ولی حالا در به در تنها علاجم بودم. حنا را صدا کردم تا ایرپاد و گوشی ام را به من برساند تا با روضه صدای فریاد شده توی سرم را که داشت داد میزد دیدی چه کردند؟ دیدی با انها چه کردند؟ خاموش کنم. گوشی ها را چپاندم توی گوشهایم و مهدی رسولی برایم از حسین خواند «از دار دنیا در کوله بارم غیر از نام تو چیزی ندارم» بمیرم برای همه شما حسین جانم. بمیرم برای این داغ روی سینه.
▫️ مکتب روایت | @maktab_revayat ▫️