آغوش تو چقدر می آید به قامتم
در آن به قدر پیرهن خویش راحتم
می پوشمت که سخت برازنده ی منی
امشب به شب نشینی خورشید دعوتم
خوشوقتی صدای تو از دیدن من است
من هم از آشنایی تان با سعادتم !
با خود تو را به اوج، به معراج می برم
امشب اگر به خاک بریزد خجالتم !
بازار شام کن شب مان را به موی خود
بگذار دیدنی بشود با تو خلوتم !
بر شانه ام گذار سرانگشت برف را
کوهم ولی تمام شده استقامتم …
من سیرتم همان که تو می خواستی شده
لب تر کنی عوض شود این بار صورتم!
جنگیدم و به گنج تو فرمانروا شدم
این است از تمامی دنیا غنیمتم
با من بمان که نوبت پیروزی من است
چیزی نمانده است به پایان فرصتم …
-علیرضا بدیع-
یکی از چیزایی که توی این شلوغ بازار به داد خودم و دلم میرسه، دیدن این کارای کوچولوی دختر خوشگلهاس🐳✨
شما هم لذت ببرید.
#بهاینصورت
روزهای تلخی رو گذروندم و میگذرونم.
روزهایی که پر از غم و عشق و ابهام بود،
خوشحالم که دوباره این اتصال بین نشونه و شما برقراره.🤍🌱
و برای بهتر گذروندن زندگی توی باقی روزها، پاک شدن رد غم از دل و جون تنمون، وطنمون
هنوزم به دعای هم نیاز داریم.✨
دوستتون دارم🌱