انسان فکر میکنه دووم نمیاره، فکر میکنه این شب صبح نمیشه، این درد تموم نمیشه، دیگه این زخم هیچوقت خوب نمیشه، هیچ وقت فراموش نمیکنه چی کشیده و چی تحمل کرده اما خوبه که اشتباه فکر میکنه.
سختترین شبها صبح میشن، بدترین دردها تموم میشن، زخم بالاخره بسته میشه و روی هر چیزی که گذشته، گرد فراموشی میشینه.
انسانها خیلی برای حافظه بهتر و دقیقتر تلاش میکنن اما فراموشی میتونه بزرگترین نعمت باشه.
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبید
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
چو ماه روی تو در شام زلف میدیدم
شبم به روی تو روشن چو روز میگردید
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید
مشتاقٌ إليك، كإشتياقِ طفلٍ
يركضُ وراءَ فراشةً جميلةً.
مشتاقم به تو؛ همچون شوقِ کودکی،
در پیِ گرفتنِ پروانهاي زیبا.
4_5951845638755846637.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
و
من
همانقدر
دورم از دستهایت
که نزدیکم به تنهایی...
-لیلا مقربی-
دیروز بیاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم بخود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زینهمه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند بتن من
با خنده بگوید که چه زیبا شدهای باز
-فروغ جان-
حتی این وضعیت هم در نوع خودش جالب و بامزهاس؛
اینکه خاتون مشغول سحری پختنه و داره گلپونهها میشنوه
و من در تلاش برای تمرکز کردن و درس خوندن و همخوانی نکردن با صدای پرسوز و گدازی که میگه:
من ماندم تنها میان سیل غمها....