.
از گفتگوهای آروم و متمدنانه و بی غرض و در جهت آگاهی خوشم میاد
حتی در شروع اخبار آتش بس( امتداد جنگ✅)
الان همون حرف چاوشی که...
وقتی غبار فتنه نشست
رحمی مباد بر ستمِ مزدورِ جیره خوار کنی..
انگار وقتشه یکم داخلو الک کنیم🤝
راستی!
هر کسی رو دیدید این ۴۰ روز حرفی نزده
ازش بخواید بعد از این هم برای هرچیزِ دیگه سکوت کنه، حداقل ۴۰ روز😏!
.
آدرس یه روایت میخوامبراتون بذارم
خیلی غمه...
از بچههای میناب
روایت توسط یکی از اساتیدم نوشته شده...
اشک چشمهام و داغ قلبم با روایت حیدر باز تازه شد
(اگر دلتون و روحتون کشش نداره، نخونید)
https://eitaa.com/CafeEzdevaj/480
نمیدانم رنگ کوچههایت بیشتر شبیه سرخی خاک ابیانهی خودمان است
یا کاهگلیِ خنک خانههای قدیمتر
شاید هم آجرهای کوچک و منظم کنارهم نشسته اند و پناه ساختهاند بر سر مردمت.
تو را به قدر زبان شاعرانهات میشناسم؛
به قدر شاعران عاشقت،
زیتونهای پیامآورِ صلحت،
دشتهای سبزت،
بلندیهایی که به آسمان میرسند،
و زیبایی دخترکان و غیرت مردانت...
تو را همیناندازه میشناسم اما!
از همان روز که قطره قطره دیدمت تا همین ساعات که برادرانه کنار من و وطنم ماندی
از همان روزها که با مهدی یاغی آشنا شدم
تا امروز که سالها از آن روز و شیعه شدن مادرش گذشته،
تا همین لحظه که باز تنهای مادران و نوزادان و مردمت به دست خونخوارترین دشمنان به خون غلتیده
دوستت دارم.
ندیده، آرزوی منی.
برای قدم زدن میان سبزی روستاهایت،
پریدن و چیدن ابرها از آسمانت،
چیدن زیتونهایت و ریختن به دامنم،
برای حرف زدن با همان لحن عربی خوش آهنگت...
برای لحظهای بودن در هوای تو و مردمت.
میان همان شهری که بنتالهدی صدر قد کشید و امام موسی صدر جهاد کرد.
برای قدم زدن در کوچههای پر قصه و زخمیات که مثل تنِ وطنم پر از قصهی جهاد و خون است،
برای شنیدن چشمها...
.
و تو؛ آنقدر رفیقی که مَثَل شدی برای رفاقتهای ما.
عزیزِ ندیدهی من🇱🇧
پ.ن: بامداد چهلم جنگ، پس از حملات وحشیانهی صهیون به جنوب لبنان و مقاومت.
.
#آیهنویس
#جنگنگار