نمیدانم رنگ کوچههایت بیشتر شبیه سرخی خاک ابیانهی خودمان است
یا کاهگلیِ خنک خانههای قدیمتر
شاید هم آجرهای کوچک و منظم کنارهم نشسته اند و پناه ساختهاند بر سر مردمت.
تو را به قدر زبان شاعرانهات میشناسم؛
به قدر شاعران عاشقت،
زیتونهای پیامآورِ صلحت،
دشتهای سبزت،
بلندیهایی که به آسمان میرسند،
و زیبایی دخترکان و غیرت مردانت...
تو را همیناندازه میشناسم اما!
از همان روز که قطره قطره دیدمت تا همین ساعات که برادرانه کنار من و وطنم ماندی
از همان روزها که با مهدی یاغی آشنا شدم
تا امروز که سالها از آن روز و شیعه شدن مادرش گذشته،
تا همین لحظه که باز تنهای مادران و نوزادان و مردمت به دست خونخوارترین دشمنان به خون غلتیده
دوستت دارم.
ندیده، آرزوی منی.
برای قدم زدن میان سبزی روستاهایت،
پریدن و چیدن ابرها از آسمانت،
چیدن زیتونهایت و ریختن به دامنم،
برای حرف زدن با همان لحن عربی خوش آهنگت...
برای لحظهای بودن در هوای تو و مردمت.
میان همان شهری که بنتالهدی صدر قد کشید و امام موسی صدر جهاد کرد.
برای قدم زدن در کوچههای پر قصه و زخمیات که مثل تنِ وطنم پر از قصهی جهاد و خون است،
برای شنیدن چشمها...
.
و تو؛ آنقدر رفیقی که مَثَل شدی برای رفاقتهای ما.
عزیزِ ندیدهی من🇱🇧
پ.ن: بامداد چهلم جنگ، پس از حملات وحشیانهی صهیون به جنوب لبنان و مقاومت.
.
#آیهنویس
#جنگنگار
ای شهدای جنگ رمضان!
خوشا به سعادتتان؛
ما را دعا کنید.
از حال ما خبر دارید؟
باور کنید، این ایام شهید شدن، آسانتر از زنده بودن است.
یا لیتَنا کُنّا مَعَکُم
-حامد کاشانی-
.
«دیروز خوابت را دیدم و انگار شاخهای سبز بودی. خرامان، رقصان؛ روی ناهمواریهایم خم میشدی. مگر چیزی بیش از اینکه شاخه ای سبز باشی، خوشحالم میکند؟»
-نزار قبانی-
کاش نامه نوشتن برای همدیگه دوباره عادی بشه، دلم میخواد تو یه جعبه نگهشون دارم و هرموقع دلم تنگ شد بخونمشون.
خطاب به عزیزِ ندیده و نشناخته