یک عکس دارم با نس توی ابرار، اون موقعها که نوجوون بودیم و ابرار مقر بود، جلوی کتابخونه نشستیم. این روزها که داریم کتابخونه تکونی میکنیم نس هی جلوی چشممه، دلم تنگ شده واسش...
امروز زهرا داشت از دوست ناشناسش میگفت، منم یادم افتاد چقدررررره ناشناس حرف نزدیم، چه خبرا؟ روزهاتون رو چطور میگذرونید؟
نیومون
خانم سین >>>>
امروز دیدن دستم سرده چون فشارم پایینه رفتن برام نون خامهای آوردن 🥺
یاد اعتکاف افتادم، هی بهم خوراکی میدادن که بخور ضعف نکنی 😄
خانم سین ۱۰/۱۰ ✨️✨️✨️