او برای گفتن حرفهایش بسیار درد میکشید، انگار کلمات در مسیر بیرون آمدن از دهانش، مسیر را زخم میکردن
𝓐𝘶𝘹𝘪𝘭𝘪𝘶𝘮
#روباه_مکار
(ادامه قسمت اول)
در حالی که با عصبانیت به چشمانش خیره شده بودم، لبخندی شیطنتآمیز زد و به دیوار کافه تکیه داد.
"البته، ببخشید خانم، بهتر است قبل از اینکه خیلی دیر شود به خانه برسید، وگرنه اگر با کسی غیر از من درگیر شوید، برایتان گران تمام میشود."
آب دهانم را قورت دادم و سرم را تکان دادم. آرام آرام دور شدم، اما متوجه نگاه تیزبینش شدم که به اندازه نگاه یک شکارچی به طعمهاش ترسناک بود و برای من هم وحشتآور بود.
همینطور که به خانه نزدیکتر میشدم، احساس کردم کسی دارد نگاهم میکند. نایستادم و به سمت خانه دویدم، کلیدم را از جیبم بیرون آوردم، درب خانه را با "کلیک" باز کردم و آمدم داخل.
آه عمیقی کشیدم و با آرامش کیفم را روی صندلی آشپزخانه گذاشتم و لباسهایم را عوض کردم.
-نیکوئل بیانکوین