شاید سرنوشت این است که من و تو،
در کنج یک فاصله جاودانه اسیر شویم،
بیآنکه دست یکدیگر را بگیریم،بیآنکه روزی کنار هم بمانیم.
شاید من و تو در همین فاصله بمانیم،
در سکوتی که حرفهایمان را خفه میکند،
و در تنهاییای که حضور تو را بیشتر حس میکنم،اما هرگز نمیتوانم لمسش کنم.
چون شاید بودنِ تو تنها در خیال باشد
و شاید نرسیدن ما، همان داستان بیپایانی است، که باید تا ابد با آن زندگی کنیم.
صدای خورد شدنِ قلبم را میشنوی؟ همان که قول داده بودی در دستان تو جایش امنِ امن است.
شبهایی در زندگیام بود که خیال میکردم تا طلوع افتاب زیر انبوه رنج متلاشی خواهم شد، اما آن هم صبح شد.
غم، هیچگاه به طور کامل از بین نخواهد رفت، و تا ابد زیر پوستِ انسان زنده میماند.
بگذار این آدمها بیایند و بروند همان طور که قبلتر هم گفته بودم آنکه در من همیشه میماند تویی .
گمان میکند اگر بگریزد نجات یافته است. دریغا که اندوه انسان بودن، سنجاق است بر سینهی آدمی.