«آنجا یک قهوه خانه بود. اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای، چرا؟ دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟! عجله! همیشه عجله! کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانهی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام.»
کمتر کسی گریهاش را دیده بود. معتقد بود غصهها را نباید گفت، میگفت اگر غمها را تقسیم کنیم، آنها دوباره تکثیر میشوند و جهان را غم فرا میگیرد. میگفت غم را باید قورت داد و در کنج تنهاییِ دل، دفن کرد.
میانهی راه ایستاد و از خودش پرسید:
یعنی تمام زندگی همین است؟
«همین تحمل کردنها، صبر کردنها
و دوام آوردنهای اجباری؟»
بهش گفتم: از چشم افتادن یعنی چی؟
گفت: بعضی آدما یه کاری میکنن که دیگه نمیتونی دوسشون داشته باشی ولی دلت خیلی برای اون وقتایی که دوسشون داشتی تنگ میشه.