اون قسمتی از وجودم که مدارا رو انتخاب میکرد از بین رفته، دیگه نمیتونم هر طور شده آدمها رو کنار خودم نگه دارم...
بالهای شکستهی پروانهها را ترمیم میکرد اما نیاز داشت کسی قلب آسیب دیدهی او را ترمیم کند که ناگهان همگی رفتند او ماند و خودش و دو بالِ شکستهی دردناک.
تهی بود ، خالی خالی ، هیچ چیز نمیتوانست به اشتیاقش بیاورد ، دلش میخواست به اندازه سالهای طولانی بخوابد ، خسته بود ، هیچ چیز به وجدش نمی آورد ، هیچ کس لبانش را به خنده وا نمیداشت ، به دنبال راه چارهای بود ، به دنبال رهایی میگشت ، باید کاری میکرد اما چه کار ، او تنهاتر از این حرفها بود . !
چشمها مجموعهای از تمام ناتمامی ها
دردها، ناكامیها، غم ها و خاطرات بر باد رفته هستند.
دافنه دوموریه تو رمان ربکا میگه:
"روزی با خود فكر می كردم اگر او را با غريبهای ببينم ، دنيا را به آتش میكشم . اما ، امروز حاضر نيستم كبريتی روشن كنم تا ببينم او كجاست و چه میكند ."