فقط دوست من! اين را فراموش نكن كه روح آدمى تخته سياه نيست.. كه پس از پاک كردن نوشتههايش بتوان چيزهاى تازهاى بر آن نوشت.
" خوب بود وسیلهای اختراع میشد که خاطرات را مثل عطر در بطری نگه میداشت ، از آن پس دیگر محو و یا کهنه نمیشدند و آدم هر وقت میخواست در بطری را باز میکرد و مثل این بود که لحظات را بار دیگر زندگی میکنی"
ناراحت کردن یه آدم مثل پرت کردن یه تیر به آسمونه که نمیدونی کجای زندگیت قراره برگرده پایین و یقهی خودتو بگیره ؛
طوفان که فرونشست ، یادت نمی آید چه بر سرت آمد و چطور زنده ماندهای ، حتی مطمئن نخواهی شد که طوفان واقعا به سر رسیده اما یک چیز مشخص است ، از طوفان که در آمدی دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی .
باشه ولی اصلا نمیتونم قبول کنم آدمی که یه تایم طولانی ازت خبر نگرفته دوستت داشته باشه.
ادم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند. اونقدر از کتابی که میخوند ترسیده بود که رنگش سبز کبود شده بود ، نفس عمیقی کشید، کتاب رو گذاشت روی میز و پتو رو تا سرش بالا کشید و همینطور که داشت از ترس میلرزید سعی میکرد به خودش دلداری بده. همش با صدای لرزون به خودش میگفت : نه انسانها واقعیت ندارند.