من خیلی وقته قبول کردم انسان ها ناامید کننده هستن، اما نمیدونم از کی قراره بابتش ناراحت نشم.
حس میکنم مدت هاست سقوط میکنم و به زمین نمیرسم؛ غرق میشوم و خفه نمیشوم؛ میسوزم و جان نمیدهم؛ در پایانی بی پایان به سر میبرم.
من باهاتم،همراهتم، وقتی تنهایی، وقتی زخم خوردی، وقتی ناراحتی، اما اگه حس کنم اضافی ام بعدش همه ی این حسارو تنهایی تجربه میکنی.
چه بگویم برایت؟ بگویم زخمم آنقدر عمیق شده که میشود در آن درختی کاشت؟ بگویم غمگینم و حتی مرگ هم کاری از پیش نمیبرد؟