برای انسانبودن زیادی ناکافی هستم.
دوست داشتم گل بابونهای باشم که با بوسهی خورشید، روزهایش گرم میشد. ابری نرم که در آغوش باد، سفر را تجربه میکرد. درختی کهنسال که آرزوهای کودکان را میشنید و با لبخندی به بازی آنها نگاه میکرد. نور خورشید که امید را به زمین میبخشید. آهنگ موردعلاقهی یکفرد که لحظات را با آن زندگی میکرد. کتابی که کلمات محزون را در آغوش گرفته بود. یک روح، یک قلب، چشم، پروانه. دوست داشتم هر چیزی باشم جز آدمیزاد اندوهگین.
اما یکی از واقعیتهای زندگی این است: هیچ چیز باقی نمیماند، هیچ چیز ابدی نیست،نه لبخند های از ته دل، و نه غم های نفس گیر؛
تمام میشود.
من اگه "چقد سرت تو گوشیه"
رو از پدر مادرم بگیرم دیگه هیچ
دیالوگی بین ما رد بدل نمیشه.