روزی که رفتی!
داغش انقد تازست که انگار همین چند دقیقه پیش بود که سحریمونو خورده بودیم، من نشستهبودم سرمو کرده بودم تو گوشی و داشتم تو کانالای روبیکا شعر میخوندم. مامان داشت وضو میگرفت نماز بخونه و من؟ یهویی تو یه کانال پیام تسلیت دیدم! شوکه شدم. تسلیت برایچی؟ برایکی؟ همینجوری کانالارو نگاه کردم دیدم نوشتن رهبر شهید شده. باورم نمیشد. گفتم میام تو کانال خبر فوری نگاه میکنم قطعا خبری نیست و چیزی ننوشته. اونم نگاه کردم و ... دیگه طاقت نیاوردم گفتم حتما تلویزیونو روشن میکنم میگن دروغه میگن سالمه میگن همش شایعهس. یادم نمیره اون لحظهای که با شوک گوشیم دستم بود تند تند از اتاق اومدم بیرون یجوری سردرگم بودم که مامان توجهش بهم جلب شد گفت چیشده دنبال چی میگردی؟ گفتم مامان! میگن رهبر شهید شده. تلویزیونو روشن کردم و.. تصویر شبکه خبر.. زیرنویس.. همشون میگفتن واقعا شهید شدی.. اونجا بود که دیگه اصلا طاقت نیوردم و برعکس همیشه که غرورم اجازه نمیده جلو کسی گریه کنم دستمو گذاشتم رو دهنم و اصلا نفهمیدم چجوری اشکام صورتمو خیس کردن.. مامان گریه میکرد.. مامان داشت نماز میخوند و نمیتونست وسط نماز گریهشو نگه داره.. همهچیز وحشتناک بود.. هیچوقت هیچوقت هیچوقت همچین حسی نداشتم. من تاحالا عزیز از دست نداده بودم که!
یچیزیو ننوشتم تو متن بالا؛
هیچی اندازهی اینکه همون روز تو مدرسه بچها برداشتن عکس آقا رو خط خطی کردن و من خم به ابرو نیاوردم شرمنده و ناراحتم نکرد. وسط گریه هعی میگفتم ببخشید.. ببخشید که انقدر نامردی کردم ببخشید که فکر کردم فرصت دارم هنوز جلوشون در بیام و ازت دفاع کنم.
چند روز پیش یکی از همونایی که رفت عکسشو خط خطی کرد رو دیدم و بهش گفتم یادته اون روز چیکار کردی؟:) گفت انقدر عذاب وجدان گرفتم.. بهش گفتم بعدش با خودم گفتم کاش جلوتو میگرفتم نمیذاشتم اینکارو بکنی.
من برای خودم و تو دفترچهی ست خریدم ولی هیچوقت نه به تو دادم نه خودم ازشون استفاده کردم.
به اصرار دوستان و شباهت کانالم بخاطر اسمش با بعضی کانالها ، اسم اینجارو همون اسم کانال تلگرامم میذارم امیدوارم گمم نکنید :(💗