«تو تا حالا همچین حسی داشتهای، لنورا؟ اینکه عمرت بگذره و احساس کنی میتونستی زندگیای رو داشته باشی که هیچوقت نتونستی داشته باشیش؟»
این کتاب انقدر خوب پیش رفت و همهی داستان منطقی و همینطور شوکهکننده بود که آخرشو که خوندم توی چشمام اشک جمع شد. اوایلی که شروعش کردم واقعا فکر میکردم قراره معمولیترین رمان جنایی عمرم رو بخونم اما الان؟ فکر کنم میتونه توی اون دسته از کتابایی قراره بگیره که هیچکس نمیتونه داستان و پایانش رو حدس بزنه. از خودم ممنونم که خوندمش، مطمئنم این رمان یچیزی بهم یاد داد. دوسش داشتم👈🏼👉🏼
با این چیزایی که راجع به ازدواج و شوهر و اینجور چیزا میشنوم و میبینم واقعا میفهمم که چرا بعضیا نسبت به این موضوع ترس دارن.
هدایت شده از "Red line"