واقعا اپ موردعلاقمه. خوشحالم که باهاش آشنا شدم و با اینکه اوایلش برام سخت بود ولی خودمو مجبور کردم و توش کتاب خوندم
کنجکاوم که آیا او هم به همان اندازهای که من دلتنگش هستم دلش برای من تنگ شده است یا نه. اما دیگر هرگز نمیتوانیم باهم دوست باشیم؛ دیگر بین ما دونفر هیچچیز مثل قبل نمیشود.
وقتی من را میبیند سرش را بلند میکند و نشانکی داخل کتابش میگذارد. من همیشه گوشه برگه را تا میکنم اما او از این کار متنفر است. با کتاب هایش خیلی با ظرافت رفتار میکند.
مامانم روی کاناپه نشسته است و کتاب میخواند. عاشق کتاب خواندن است که دقیقاً همان چیزی بود که پدرم را وحشی میکرد. "دوست داری بیشتر با کتابهات وقت بگذرونی تا با من" فکر نمیکنم این حرفش حقیقت داشته باشد، اما اگر بود هم چه کسی میتوانست مادرم را سرزنش کند؟
ای کاش میتوانستم به او بگویم و او هم میتوانست درکم کند و به من میگفت که بعدش دقیقاً باید چهکار کنم. قبلاً چنین رفاقتی باهم داشتیم.. رفاقتی که او برای من هرکاری انجام میداد اما با اینکه او کاملاً برایم هرکاری میکرد حالا دیگر با هم دوست نیستیم.
اطرافم پر از آدم بود اما همیشه احساس تنهایی میکردم. احساس میکردم به آنجا تعلق ندارم.