کنار پنجره نشسته بودم.
آسمان کمی روشن بود و دانههای برف،
یکییکی، رقصکنان
از دل ابرهای کوچک و بزرگ
به پایین میآمدند.
دلم گرفته بود
و هجوم سرما
جان و تنم را میلرزاند.
نوای آهنگ در گوشهوکنار خانه،
همآوای قلب بیچارهام شده بود؛
تپشهای نامنظم
با هر ریتم
به صدا درمیآمدند.
نمیدانم در این حالوهوا،
در سیر لحظات گذشته،
میان اشکهای حلقهزده در چشمانم،
چگونه لبخندی تلخ شکوفه زد.
چقدر دور شده بودم از آنچه بودم،
چقدر درد و غم
مرهم زخمهایم شده بود.
گویا در زندانی افتاده بودم؛
میان دیوارهای بلند و خوفناک.
حتی خورشید
از نگاهم پنهان شده بود.
میدانم…
میدانم دلمان خون است،
سوگواری در وجودمان رخنه کرده است
و عادت.
اما هنوز امیدی هست.
شاید خود را مضحکه کرده باشیم؛
ما میان خندههای از ته دل،
گریههای شبانه داریم،
و
در کنج عزاداریمان
رقص و طرب
نشانی از امیدمان.
♡ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه پستمون نشه🌱
♡ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ