فکر میکنید آدم از چه میمیرد؟
از گرسنگی؟ از سیگار؟ از غصه؟!
نه!
آدم از بی امیدی میمیرد ..
از اینکه هر روز صبح چشم هایش را باز کند و نداند چرا ...!
نمیتوانم در تاریکی دوستت داشته باشم.
نمیتوانم زمانی که به جای رها کردنم از غم
مرا به سوی آن سوق میدهی
تظاهر کنم همه چیز شدنیست.
اشتباه نکن؛
عشق ورزیدنِ ابدی به تو برایم رویاییست شیرین تر از واقعیت!
ولی همه چیز عشق نیست؛
اینطور فکر نمیکنی دردِ من؟
حیف که نتوانستم معشوق تو بمانم
و حیف که نتوانستی خود را عاشق من بدانی.
هر دو میدانستیم
این راهی بود که در نقطه ای مشخص از زمان، مجبور به جدایی میشد.
داستانمان را که برایم نقش عمری خانه دارد، ویران نکن؛
بگذار تا تلختر از الآنمان نشدهایم؛
سرنوشت از قبل نوشته شدهمان را به پایان برسانم.
دستهایش را گرفتهاست..
دستهایی که میداند هیچوقت قفل آن با دستش باز نمیشود.
دستهایی که میتواند با نوازش کوچکی ، روحش را التیام بخشد.
دستهایی که زندگیاش را نجات داده است.
دستهای معشوقی که با تمام وجودش به او عشق میورزد و عاشقانه او را پرستش میکند.
معشوقی که قلب و روحش را لمس و او را برای خودش نامگذاری کرده بود.
وقتی میگم مراقب خودت باش؛
یعنی نمیر،یعنی دوستت دارم ،یعنی دلم نمی خواد برات اتفاقی بی افته ، یعنی کاشکی کاری از دستم بر میومد، برای من اتفاقی بی افته اما تو نه ...