هر وقت خواستی بگی همه ی وجودته، مثل مولانا که برای شمس میخوند بگو:
اندر دل من درون و بیرون همه اوست
اندر تن من،جان و رگ و خون همه اوست
اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد
بی چون باشد،وجود من،چُن همه اوست
یه روز روان پزشکش بهش گفت :چاره ی تو
اون مَردیه که انگار توی میدون شهر همه رو میخندونه،
نشده کسی از اونجا پیشم بیادو خنده به لب نداشته باشه.
اشک هایش سرازیر شد،آخر خود او آن مَرد توی میدان شهر بود...
《The history of Charlie Chaplin》
یعنی چی که میگی عمرن دیگه مث من گیرت بیاد؟
من مگه دیوونم که بخوام دوباره گیر یه خری مثل تو بیوفتم؟