و هنوز هم با هربار خندهاش میان حرف هایم ، قلبم صد بار کاملا میایستد و باز شروع به تپیدن میکند:).
منگمانمیکردمکهبرایدلباختهکردنشبایدلبخند
برلبانشبنشانم؛
ولیهربارکهمیخندیداینمنبودمکهعاشقشمیشدم.
کاش وقتایی که از دلتنگی بی صدا بغضام میشکنه،
یه ندایی ، یه حس شیشمی چیزی
درکار باشه..:)
تا بفهمی من چقدر دوست دارم.
و هرگاه به آنجا میروم به دیوار هایی مینگرم که بند بندش خاطرهی عشق ماست.
قدم میزدم تا تو بیایی و کنارم بهایستی.ای خوشا به سعادت منِ آن روزها..:)
ولی من هیچوقت به اون حرفت نمیرسم
چون یکم چاشنی دلتنگیت میتونه
اشکامو جوری جاری کنه ،
که انگار یه چاقو کردن تو شکم ابرای خاکستری آسمون..!