و هرگاه به آنجا میروم به دیوار هایی مینگرم که بند بندش خاطرهی عشق ماست.
قدم میزدم تا تو بیایی و کنارم بهایستی.ای خوشا به سعادت منِ آن روزها..:)
ولی من هیچوقت به اون حرفت نمیرسم
چون یکم چاشنی دلتنگیت میتونه
اشکامو جوری جاری کنه ،
که انگار یه چاقو کردن تو شکم ابرای خاکستری آسمون..!