تنهایی همیشه به معنی نداشتن آدمها نیست. گاهی وسط شلوغترین خیابان، میان بلندترین خندهها و کنار نزدیکترین آدمها، از همیشه تنهاتری. انگار هیچکس زبان سکوتت را بلد نیست؛ هیچکس نمیفهمد پشت لبخندی که هر روز تکرار میکنی، چقدر خستگی پنهان شده است.
آدم بعد از مدتی با تنهایی نمیجنگد؛ به آن عادت میکند. یاد میگیرد با خودش حرف بزند، با فکرهایش قدم بزند و شبها قبل از خواب، تمام اتفاقهای روز را برای سقف اتاق تعریف کند. عجیب است... چیزی که روزی از آن فرار میکرد، کمکم تنها جایی میشود که در آن احساس امنیت دارد.
تنهایی آدم را آرامتر میکند، اما این آرامش همیشه از جنس خوشبختی نیست. گاهی فقط نتیجهی خسته شدن از انتظار است؛ انتظار برای کسی که شاید هیچوقت نیاید، یا برای روزهایی که شاید هیچوقت شبیه رویاها نشوند. آنوقت میفهمی بعضی دردها قرار نیست درمان شوند؛ فقط یاد میگیری با آنها زندگی کنی.
بدترین قسمت تنهایی، سکوت نیست؛ این است که دیگر کسی را صدا نمیزنی. چون میدانی هیچ جوابی قرار نیست چیزی را عوض کند. بعضی زخمها را فقط زمان قدیمیتر میکند، نه کوچکتر. و بعضی آدمها آنقدر دیر میفهمند چه کسی را از دست دادهاند که دیگر هیچ راهی برای برگشت باقی نمانده است.
با این حال، تنهایی یک حقیقت را همیشه یادآوری میکند؛ اینکه در پایان هر روز، تنها کسی که تا آخر کنار تو میماند، خودت هستی. شاید نتوانی همهی آدمها را نگه داری، شاید نتوانی همهی خاطرهها را فراموش کنی، اما میتوانی یاد بگیری زیر آوار سکوتت دوام بیاوری. چون گاهی قویترین آدمها، همانهایی هستند که هیچکس صدای شکستنشان را نشنید.
@no_lie