هر روز بیشتر در هزارتوی ذهنم فرو میروم؛ بیآنکه بدانم گم شدهام یا دیگر میلی به یافتن راه ندارم. گاهی فکر میکنم بدترین شکل تنهایی، نبودنِ دیگران نیست؛ گم شدن درون خودت است، در سکوتی تودرتو، شبیه اتاقی متروک در انتهای ذهن. خلایی که حتی در حضور دیگران نیز رهایم نمیکند. شاید انزوا همین باشد؛ حضور در جهان، بیآنکه دیگر احساس کنی به آن تعلق داری.
@no_lie
-چرا رفتی؟ ما که باهم مشکلی نداشتیم.
+من کنارت بودم ولی می دیدم که هر شب حالت خوب نیست، من کنارت بودم و می دیدم که کوچیک ترین حرکت من روی مخت می ره و عصبانی می شی، من کنارت بودم و می دیدم که تکستای استوریت، کپشنات و تکستای اون چنل کوچیکی که داری همشون یه چیز می گن، غم. من برق چشاتو برای بعضیا می دیدم. من کنارت بودم و پژمرده شدن تو و ناکافی بودن خودمو حس می کردم. من رفتم چون تو با من تنهاتر بودی.
@no_lie
میدونم خسته ای!
داری کم میاری، هیچکس درکت نمیکنه
من میدونم چی میگی، میدونم داری چی میکشی تو این سن کم ولی قول بده که کم نیاری، خیلی ها منتظرن شکستت رو جشن بگیرن پس کم نیار، ادامه بده تا جایی که دشمنات برای دو دقیقه حرف زدن باهات از یک ماه قبل هماهنگ کنن:)
دیدی فک کردن بهش هم حال دلتو خوب میکنه، پس کم نیار و ادامه بده.
@no_lie