در این پناهگاهِ تنگِ آشنایم، با دیوارها همزبان شدهام؛ آنها رازِ سکوتِ مرا میدانند. دستانی از بیرون، با شتابی نادان، میخواهند مرا به روشناییِ بیگانهای بکشند که هرگز از آنِ من نبوده. این زورِ بیرون، نه رهایی که شکستنِ پیلهایست درست در لحظهی دگردیسی. بگذار در همین خلوتِ تاریک بمانم؛ چه بسا این چاه، آسمانِ خود را دارد و این دیوارها، بالهاییاند که هنوز باز نشدهاند....
@no_lie