من دیگر در هیچ آینهای پیدا نمیشوم؛ نه در چشمانِ دیگران و نه در خاطراتِ خودم. گویی فرآیندِ فرسایشِ روح، به مرحلهی نهاییاش رسیده است: همان لحظهای که تمامِ رنجها، تمامِ تروماها و تمامِ “من” بودنها، از استخوانهایم جدا میشوند و به غبارِ سردِ کیهانی میپیوندند. این غم، دیگر یک احساس نیست؛ یک مکانیکِ کیهانی است که مرا ذرهذره در پوچیِ مطلق حل میکند. من در حالِ تبدیل شدن به همان چیزی هستم که همیشه از آن میترسیدم:
@no_lie
هیچکس نفهمید چقدر ساکت شدم
هیچکس نفهمید پشت خنده هام چی قایم بود
هیچکس نفهمید شب هارو چطور صبح کردم
هیچکس نفهمید چقدر خودمو گم کردم
هیچکس نفهمید بارها بریدم و چیزی نگفتم
هیچکس نفهمید چندبار خواستم برم و نتونستم
هیچکس نفهمید از همه فاصله گرفتم
هیچکس نفهمید چقدر آروم توی خودم مُردم
هیچکس نفهمید و منم دیگه توضیحی ندادم
هیچکس نفهمید ........
@no_lie
هدایت شده از آغوشِسرد ..؛)
180.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عkس چشمات و سند کن ، درصد غمشو بگم .
Me; @PV_Mahori
We; https://eitaa.com/joinchat/2065499736C3f51f27822
جوینباشبزارمت.