Eroika
-
نفس نفس میزد ولی با گذاشتن اولین قدم در جنگل آرام شد. جنگل سراسر سکوت بود ولی او میشنید.. صدای قدم زدن آهویی در دوردستها، صدای شرشر آب در فاصله دور از سمت راست و صدای قچ قچ سنجابی در یکی از همین درختهای بلند اطرافش. به پشت سرش نگاه کرد. کیلومترها دورتر شهر کوچکش در ابتدای دره قرار داشت. نور خورشید بر بامهای ایزوگام شده انعکاس پیدا میکرد و این موجب اذیت او بود. دستش را برای محافظت از چشمانش مقابل نور وحشتناک ظهر روی پیشانیاش گذاشت و نگاه دقیقتر به شهر انداخت. مطمئناً پدرش در یکی از همین کوچه های باریک با عجله مشغول گذاشتن یخ روی ماهیهای کوچک و بزرگ بود تا جلوی فاسد شدن آنها را بگیرد مادرش هم حتماً در خانه مشغول دوخت لباس بود. همان دامن سبز زشتی که به همسایه بالایی قولش را داده بود. بعد از رفتن او، شهر هیچ تغییری نمیکرد همه زندگی کسل کننده و عادی خود را ادامه میدادند. سرش را برگرداند و به جنگل نگاه کرد برخلاف شهر اینجا روند عادی نداشت. قرار بود اتفاقی بیفتد.. شاید هم افتاده بود! به هر حال او نیروی عجیبی احساس میکرد. نمیدانست چطور ولی حس میکرو که به وجود او در اینجا نیاز است. جلوتر رفت و اجازه داد روح سنگین جنگل او را در بر بگیرد. نفس عمیق کشید و دستش را روی تنه درختان به حرکت درآورد، از روی تکه سنگی پرید و خزهها را لمس کرد. بالاخره به همان رودخانه کوچکی که صدایش را شنیده بود رسید. کنار آن نشست و سنگهای کوچک اطرافش را داخل آب انداخت. کم کم متوجه شد اشتباه کرده است جنگل هیچ نیازی به او نداشت فقط یک حس کودکانه بود. بلند شد و دستش را روی دامن سفید رنگش کشید و خاک آن را تکاند سپس پشت به رودخانه به سمت شهر به راه افتاد. هوا خنکتر شده بود و جنگل تاریکتر. خود را سرگرم سوت زدن کرد تا جلوی ترس خود را بگیرد. ناگهان چیز بزرگی به پایش گیر کرد و غیر منتظره روی زمین افتاد. کف دستهایش زخمی شده بودند. گیج و منگ به پشت سرش نگاه کرد تا ببیند چه چیزی او را به زمین انداخته گنده. کنده چوب بزرگی بود یعنی چطور آن را ندیده بود روی کنده طرح عجیبی بود. نزدیکتر رفت و این بار توانست نوشتههای روی آن را بخواند انگار کسی روی آن را با ناخن خراش داده بود..
کمکم کنید!-
میدونی درد کجاست؟ اینکه میدونی تقصیر خودت و رفتار های بدت بوده که لیاقت رفتن به حرم آقا رو نداری و الان از هیچی شکایت نمیکنی🙃
توی راه دختر کوچولویی رو دیدم که چادرِ سبزِ نازی پوشیده بود و توی کالسکه اسباب بازیش عروسکی رو خوابونده بود که چادر داشت:)
چیزی که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم گریم میگیره دختر ریزه میزه ای بود که روی زمین نشسته بود و سینی خرما رو روی سرش گذاشته بود:))
نزدیک ظهر هوا واقعا گرم بود با این حال روی زمین که همه مردم روش قدم میذارن نشسته بود تا جامونده های اربعین از رو سرش خرما بردارن..
اینجا کربلا نیست. یه شهر معمولیه و اونا دارن اینطور به کسایی که دلشون حسینیه خدمت میکنن. میتونین تصور کنین موقع پیاده روی به سمت حرم چه چیزایی قشنگی میتونین ببینین؟
حالا یه عده میان میگن مردم با وعده پول و وام دارن میرن کربلا
میگن همه این آدما خریده شن
آخه آدم عاقل تو چطوری میتونی یه بچه ۵ ساله رو راضی کنی تو این گرما روسری و چادر بپوشه و روی زمین بشینه و سینی سنگین خرما رو روی سرش بگیره؟