بعد اومدن مث صاحب خونه در اتاقو باز کردن و بهمون سر زدن و گفتن چرا بیرون نمیاین
میسوزی و میبینی ک بعد از اینهمه تهدید پاشده اومده حسینیه و شروع کرده قرآن خوندن
سره حاج قاسم داغ بودم نمیفهمیدم
همششش منتظر تکذیبیه بودم
سر شهید رئیسی عم همش میگفتیم ن بابا الان پیدا میشن الان پیدا میشن
سر سیدحسن میگفتم ن سید نیست... تا روز تشییع... اونجا بود ک گفتیم الحمدلله که آقا هستن :)))