سوار ی ماشینیم بودیم هم همه خواب بودن هم هرچی همسرمو صدا میکردم صدام بهشون نمیرسید
تا نماز مغرب و عشا وقت نشد بریم حرم
ساعت 9 رسیدیم کربلا و تا 11 تقریبا دنبال جا بودیم
میگفتم ی چی بدین من بخورم زودتر چون حس میکنم اگ زینب شیر بخوره من بعدش غش میکنم