زینبم تو کالسکه خواب بودو چون نمیشه کالسکه رو برد تو حرم، داشتیم حساب میکردیم کدوممون تو بین الحرمین نماز بخونه کدوممون تو حرم ک یهو مامانم اینارو دیدیم
دیگ خلاصه نمازو خوندیم و من داشتم کالسکه رو رد میکردم یهو دیدم همه میگن امیرعباس کوووووو
هرچیییییی 10 نفری با عموم اینا داشتیم میگشتیم دنبالش دوستمونو پیدا نمیکردیم☺️
یهو من فقد دیدم مامانم نشستن وسطه بین الحرمین
اذانم گفته بودن ملت روزه بودن
دیدم هی دارن آب میدن دستم
اونجا بود ک پرام بیشتر از قبل رگ ب رگ شد و یهو دیدم داداشه گلم گویا دسته ی آقاهه ایرانی بوده داده بوده مامانم
دیگ دیدم نشستن و منم رفتم همسرم و صدا کردم و رفتم نشستم کناره مامانم وسطههههه بین الحرمین 🙂✨
دیگ هیچی دیگه
هرچی کرک و پر داشتیم و نداشتیم شرحه شرحه شد تا الان نشستم اینجا و دارم برا شماها تعریف میکنم