وای یاد دیشب افتادم😂💔
دیشب ی ایستگاه صلواتی دم خونمون بود، ک باید میرفتیم خیابونو دور میزدیم تا برسیم بهش. خلاصه با موتور رفتیم و جلوش وایسادیم.
من هی میدیدم دست ملت ی لیوان ی بار مصرفه ک توش ب چیز عجیبه.
تا وقتی همسرم اومدن و دیدم سالاده🙂🙂✨
ساندویچاشون تموم شده بود سالاد میدادن🙂💔😂
دلم میخواد این گزارشگر والیبال خفه کنم
بنده خدا ید طولایی داره تو چشم زدن🙂✨🔪
اسب میخوام
امروز سر ی مسئله ای رفته بودیم باشگاه اسب سواری
ی آقاهه بود😭ی اسب داشششش مششککککییییی🥲
من اصن عاشق اسب مشکیم🙂💔
بعد این مردک زینی ک گذاشته بود رو اون اسب سیاه شبقش، قرمزززز بودد🙂💔😭🔪
مرتیکه انگا سوار بنز شده بودددد😂😭
من اون اسبه رو میخواااممم