eitaa logo
نُها؛
34 دنبال‌کننده
36 عکس
22 ویدیو
0 فایل
' یَعلَمُ خائنة الاعيُن و ما تُخفي الصُّدور ' | زیر سایه‌ی حضرت مادر و شهدا ♥️ متوسل به حضرت ام البنین ؛ - تقدیرِ هرکس ، به استقامتش بستگی دارد ؛ 💘
مشاهده در ایتا
دانلود
- این جمعیتی که امشب شاهین شهر بود، واقعا باور نکردنی بود. یعنی یه چیزی از باورنکردنی هم فراتر.واقعا کف خودم بریده بود. زن و مرد، پیر و جوون، با حجاب و بی‌حجاب ، همه و همهههههه فقط اومده بودن بگن آقاااااا! ما ملت ایرانیم. این چیزی که تو اغتشاشات دیدید سوسک هم نبود در برابر ما. هر یه متر که ماشین میرفت فقط میگفتم ماشالله ماشالله. خودم کفم بریده بود. انصافا به جز خون حضرت آقا، چه چیزی میتونست این جمعیت رو کف خیابون بکشه؟ تازهههه ما فقط یه بخش کوچیکی رو شرکت کردیم و برگشتیم. انصافا خودم دهنم باز مونده بود... پیشنهاد میکنم برید حتما یه شب رو اگه تونستید...
کیفیت به خاطر محدودیت ایتاس*
نُها؛
-
گریه‌م از سر این نیستش که اون رفته؛ اتفاقا افتخار هم میکنم ... گریه‌ی گه‌گاه نصفه شب‌ها، به خاطر دلتنگیه...
به تسبیحی که در دستم است نگاهی میندازم. همان تسبیحی‌ست که از بیت رهبری همراه با جانماز برایم فرستادند. عزیز‌ترین تسبیحی که الان در زندگی‌ام دارم. دانه هایش را یکی پشت دیگری می‌اندازم. تپش قلبم هر ۵ دقیقه اوج میگیرد و دوباره به حالت عادی برمی‌گردد. سر ظهری نشسته‌ام کنار بخاری و انگشتان دست هایم هر لحظه سردتر از لحظه‌ی قبل. دعای ورد زبانم فقط یک چیز است: خدایا حفظشان کن، حفظشان کن، حفظشان کن... پیروزی سربازان اسلام تنها دعایی‌ست که زبانم به آن می‌چرخد و از ته دلم فقط همین را می‌خواهم. آیت الکرسی می‌خوانم و همزمان آرزوی عاقبت به شهادت میکنم برایش. چه تناقض جالبی!
نُها؛
به تسبیحی که در دستم است نگاهی میندازم. همان تسبیحی‌ست که از بیت رهبری همراه با جانماز برایم فرستادن
از احوالاتم، خودم خنده‌ام میگیرد. هنوز هم قدم های بی هدف و ذکر های پشت سر هم. در همین حال به دوستانم پیام میدهم و می‌گویم: چیزی نیست که بابا . این سوال مدام در ذهنم رژه می‌رود که: یعنی خوبید الان؟ من مطمئن باشم که خوبید؟ اگه دیگه نبینمتون چی؟ یعنی دیدار آخرمون بود؟ ... بازهم دخالت های بی‌جای تپش قلب.
چگونه قاب کنم اینهمه عکس شهید را؟...
زخم سر بهانه‌ست. دلتنگ فاطمه‌ای، برو...
معده دوباره اُرد می‌دهد و وجود خودش را یادآوری می‌کند. اعتنایی نمیکنم و به پیام دادنم ادامه می‌دهم. خسته شدم. گوشی را کنار تختم می‌گذارم و به سقف تاریک خیره میشوم. دوباره ضربان قلب اوج گرفته سراغم می‌آید و مانند عزرائیل گلویم را سفت می‌چسبد. فرو می‌دهم بغض بی حیا را. انگار کم کرده جا و مکان را. هرکاری میکنم، هرجا را که سرکوب میکنم، دلتنگی از لای آن یکی سر می‌زند و در نهایت... بله؛ پیروز این دوئل دلتنگی‌ست. غالب می‌شود بر تمام وجودم و با دوستش دلهره و استرس قهقهه‌ سر می‌دهند. ای خدا لعنتشان کند. دو دقیقه هم ولم نمی‌کنند... این بار بغض را هم راه داده اند بازی و جمعشان جمع است. نمی‌دانم... یعنی دوباره می‌بینمتان؟ یعنی صدایم میکنید دوباره؟... خدا کند...